{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نجوای ماه در آغوش شیطان

نجوایِ ماه در آغوش شیطان
پارت ۸


— «دیگه نمی‌ذارم کسی اشکت رو دربیاره. حتی خودم. تو لال نیستی ات... چشمات بلندتر از هر کسی فریاد می‌زنن. من دارم یاد می‌گیرم زبان چشمات رو بخونم.»
او به آرامی لبانش را روی چشمان بسته ات گذاشت و پلک‌های مرطوبش را بوسید. بعد، با لحنی که از عشق و تملک لبریز بود، زمزمه کرد:
— «بهم قول بده که دیگه از من نترسی. من شاید برای کل دنیا یه هیولا باشم، اما برای تو... فقط جونگ‌کوکم.»
ات با دست‌هایش گردن جونگ‌کوک را بغل کرد و سرش را روی شانه او گذاشت. جونگ‌کوک بازوهای قدرتمندش را دور بدن نحیف او حلقه کرد، انگار می‌خواست او را در وجود خودش حل کند تا هیچ گزندی به او نرسد. در آن لحظه، توی آن ماشینِ تاریک وسط باران، بزرگترین مافیای کره نه به فکر قدرت بود و نه پول؛ او فقط می‌خواست ضربان قلب دختری را آرام کند که با سکوتش، دنیای پر سر و صدای او را فتح کرده بود.
جونگ‌کوک دستش را زیر چانه ات برد و صورتش را بالا آورد. نگاهش روی لب‌های لرزان او قفل شد.
— «می‌تونم؟»
او اجازه گرفت، چیزی که هرگز در زندگی‌اش انجام نداده بود. ات با خجالت و گونه‌های سرخ شده، سرش را به نشانه تایید تکان داد.
جونگ‌کوک به آرامی لب‌هایش را روی لب‌های نرم ات گذاشت. بوسه‌ای که نه از روی خشم، بلکه لبریز از عطش و لطافت بود. او می‌خواست با این بوسه، تمام زخم‌های گذشته را پاک کند.

جونگ‌کوک در حالی که ات را در آغوش داشت، با یک دست فرمان را چرخاند و با سرعتی سرسام‌آور به سمت عمارت شخصی‌اش راند. وقتی به عمارت رسیدند، برخلاف همیشه که بادیگاردها در را باز می‌کردند، خودش پیاده شد، در سمت ات را باز کرد و بدون هیچ حرفی او را از روی صندلی بلند کرد.

جونگ‌کوک او را مستقیماً به اتاق خواب اصلی برد. خدمتکارها قبلاً وان حمام بزرگ را با آب گرم و گلبرگ‌های رز آماده کرده بودند. جونگ‌کوک او را زمین گذاشت و لباس‌های خیس از باران و گریه‌ی او را با ظرافت اما قاطعیت از تنش خارج کرد. حالا ات فقط با یک روبدوشامبر حریر سفید
دیدگاه ها (۶)

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۹و بسیار کوتاه که تضاد عجیبی با...

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۱۰— «لرزونی. بیا... خودت رو گرم...

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۷داخل ماشین لیموزین سیاه و ضدگل...

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۶جونگ‌کوک نیم‌نگاهی به ات انداخ...

﴿ برده ﴾۴۵ part وقتی یه سول برای ذره ای هوای به بوسه شون مک...

سه پارتی Part : 3* بستنی فروشی *زوج جوان با خجالت روبه هم نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط