{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نجوای ماه در آغوش شیطان

نجوایِ ماه در آغوش شیطان
پارت ۹


و بسیار کوتاه که تضاد عجیبی با پوست سفید و شفافش داشت، مقابل او ایستاده بود. موهای نم‌دارش روی شانه‌های ظریفش ریخته بود و نگاهش میان ترس و تمایل تاب می‌خورد.
جونگ‌کوک کتش را گوشه‌ای انداخت و دکمه‌های پیرهنش را یکی‌یکی باز کرد. چشمانش تاریک شده بود؛ نه از آن تاریکی‌های وحشتناک، بلکه از نوعی خشمِ آمیخته به شهوت و مالکیت.
او به سمت ات قدم برداشت و او را بین خودش و دیوار سرد اتاق حبس کرد. دست‌های بزرگش را دو طرف سر ات روی دیوار کوبید که باعث شد ات تکانی بخورد.
— «هنوز ازم می‌ترسی، نه؟»
صدایش بم و خش‌دار بود. ات لرزید و سرش را به نشانه نفی تکان داد، اما نفس‌های تندش دروغ نمی‌گفتند.
جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید و سعی کرد خشم و هیجانی را که درونش می‌جوشید، کنترل کند. نگاهش در چشمان ات چرخید و لحظه‌ای سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت. عمارت بزرگ و پرشکوه، با دیوارهای بلند و پنجره‌های قوسی‌اش، شاهد این لحظه پرالتهاب بود.
— «نیازی به ترسیدن نیست، ات.» صدایش حالا کمی نرم‌تر شده بود، اما هنوز اثری از قاطعیت در آن شنیده می‌شد. «اینجا امنه»
او از ات فاصله گرفت و به سمت پنجره بزرگ اتاق رفت. منظره شب شهر که از آن بالا دیده می‌شد، خیره‌کننده بود. چراغ‌های دوردست مانند ستارگان کوچکی در تاریکی می‌درخشیدند.
— «این عمارت… یادگاری از گذشته است.» جونگ‌کوک به بیرون خیره شد. «هر گوشه‌اش داستانی دارد.»
ات که حالا کمی از شوک و ترس اولیه خارج شده بود، نگاهش را به اطراف اتاق کشاند. لوسترهای کریستالی درخشان، مبلمان آنتیک، و تابلوهای نقاشی گران‌قیمت، همه نشان از ثروت و قدرت صاحبخانه داشتند. اما در کنار این تجمل، نوعی سنگینی و تنهایی نیز در فضا حس می‌شد.
— «نمی‌دانم چرا مرا اینجا آوردی.» صدای ات ضعیف بود، اما کنجکاوی در آن موج می‌زد.
جونگ‌کوک برگشت و به او نگاه کرد. لبخند تلخی بر لبانش نشست.
— «چون اینجا جایی ست که می‌تونیم دور از هیاهوی دنیا باشیم.»
او به سمت کمدی بزرگ رفت و یک پتو نرم و گرم برداشت.
دیدگاه ها (۲)

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۱۰— «لرزونی. بیا... خودت رو گرم...

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۱۱با چشمانی که از شدت خشم سرخ ش...

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۸— «دیگه نمی‌ذارم کسی اشکت رو د...

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۷داخل ماشین لیموزین سیاه و ضدگل...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟓ات هنوز گیج بود… نفس‌هاش تند...

╭────────╮ ‌ ‌ ‌ 𝐚 𝐬𝐢𝐩 𝐨𝐟 𝐲𝐨𝐮 ‌ ╰────────╯جـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط