{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سری اوراق الحاقی به دفتر برگ دوم

118^

سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ دوم^

زن ایکبیر و پتیاره ی ساسان آمد به دیدنم . خاک دو عالم بر سر بی سلیقه اش با این خوک ماده ای که گرفته !
پیکر بی جانم را زورکی گوشه دیوار جمع کردم . گفتم :« میشه برام پتو بیاری ؟ من سردمه .»
گفت :« حنا هیچ وقت این رو نگفت . تو که خیلی وضعیتت بهتره .»
صدای نحسش توی گوشهایم زنگ میزد . حنا ؟
گفت :« الان آوریله . هوا که خیلی خوبه . اون موقع تا کمر برف میومد ، فکر کنم توی فوریه و اینا بود .»
آن موقع ؟ کدام موقع ؟
چشمان گشاد شده ام به خنده وارش کرد . اسمش افسون بود . قبلا نام یکی از شخصیت های یکی از کتابهایی که نوشته بودم افسون بوده ولی متاسفانه جزییات بیشتری به خاطرم نیست . هرچه بوده انقدر کریه المنظر و بد طینت نبوده !
روی صندلی آهنی ، رو به رویم نشست و من مدام منتظر بودم دوباره اسم حنا را بیاورد . من که قرار بود به تداوم نسل خانواده محمودی ها کمک کنم و علی قول خود ساسان معشوقه اش بودم ( جان عمه اش) ولی... حنای بیچاره چه نسبتی با اینها داشت ؟
عکسی را جلوی صورتم گرفت . زیر نور مزخرف مهتابی های پر سر و صدا ، که فقط وقتی در سلول تنها نبودم روشنشان میکردند ، عکس واضح نبود .
بیشتر از یک دقیقه طول کشید تا بفهم این ها به قدری دیوانه اند که هر کسی را خفت و شکنجه میکنند و نه فقط مرا .
حنا بود . چه بنویسم خدایا چه بنویسم ؟ حسادت همیشگی جایش را به ترحم و همدردی داده بود و میتوانستم برایش قدر دو دریا اشک بریزم . از رنگ موهای سرخ آن شرلی گونه اش فهمیدم که اوست ، هیچ چیز از چهره و بدنش باقی نمانده بود . جسد له شده اش بین برف ها افتاده بود . افسون گفت :« اون حتی یک بار هم نگفت سردمه . فقط اسم کسی که تو ادعای عاشقیش رو داری ، به زبون میاورد .» گفتم :« چیکارش کردین ؟»
گفت :« این حناست . حنانه ، دانشجوی سال دوم شیمی داروی دانشگاه هومبولت برلین . هم دانشگاهی عزیز کرده ی کله شق تو ! کسی که اون ، درواقع عاشقش بود . چون میدونی که ، اون عاشق تو نبود و نیست ، همیشه عاشق حنا بوده .» بغض داشت خفه ام میکرد . نمیخواستم بشنوم . میخواستم ساسان بیاید و با آن کابل سیاه و کلفتش به جان استخوان های باریکم بیفتد ولی دیگر نشنوم .
گفت :« بعد از اینکه شازده ی کم عقل شما ، پای دایی ات ، همون دایی که اگر نبود تو وجود نداشتی ، همون دایی که تا آرنجش رو توی عسل میکرد و دهن تو میگذاشت رو به دادگاه باز کرد . این پسر مادر فلان داییت رو بالای دار فرستاد . چیزی که هنوز داغش برای دایی زاده هات سرد نشده . بماند که تو نمک میخوری و نمکدون میشکنی ولی ما ، من ، ساسان ، خواهر و برادرش ، و هر کسی که اینجا از دست دایی تو لقمه ای گرفته و خورده ، ما هنوز در غم داییت میسوزیم و این آتیش جز با فلاکت تام این پسر سرد نمیشه .»
دست هایم را به زحمت بالا آوردم تا صورتم را بپوشانم . میخواستم به قدری گریه کنم که با افسون در استخر اشکهایم خفه شویم و بمیریم .

_ مینا ، سیزدهم آوریل ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۱۳)

119^سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ سوم ^ادامه داد :« با مرگ ...

120^سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ چهارم^ ورق قبلی را چند با...

117^هشدار برای خواننده :درصورتیکه احتمال میدهید روحتان مناسب...

116^سیما با من تماس گرفت . سعی کرد دهان لقی سارا را مقدمه چی...

𝗣𝗶𝗰𝗵𝗮𝗸 • 𝗵𝗶𝗶سلام عزیزامماین عید چیکار کردین؟ من کلش رو سفر ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط