هشدار برای خواننده
117^
هشدار برای خواننده :
درصورتیکه احتمال میدهید روحتان مناسب صحنه های حاوی خشونت نیست ، خواندن این متن به شما توصیه نمیشود . این متن با زحمت تهیه شده و در این اپلیکیشنِ بی جنبه ، درصورتیکه این مطلب پاک شود ، امکان دوباره فراهم کردن مطلب ممکن نیست . لطفا مراقبت کنید.
(این هشدار برای خوانندگان ویسگون میباشد .)
[ سری اوراق الحاقی به دفتر] برگ اول ^
به خدا قسم باور نمیکنم بتوانم قلم دستم بگیرم . نوشتن برایم یک آرزوی محال شده بود .
از اینجا آمدنم حدودا یک هفته ای میگذرد . برای من که یک ماهی طول کشیده ، شاید هم بیشتر . خیلی خیلی بیشتر .
اینجا آینه ندارد که بتوانم کبودی هایم را ببینم . موهای کوتاهم را ببینم که احتمالا از شدت درد سفید شده اند . یعنی واقعا سفید شده اند؟ منکه چنین حسی دارم .
من در جهنم ساسانم .
اینجا هیچ پنجره و لامپی ندارد ، هیچ نوری نیست . لباس ندارم ، پتو ندارم . زمین اینجا مثل سگ سرد است .
التماسش کردم و به پایش افتادم برایم کاغذ بیاورد . فکر کرد میخواهم نامه پر کنم برای صلیب سرخ و بنویسم نامزد سابقم مرا دزدیده ، وحشیانه ترین تعدی و شکنجه ها را رویم تست میکند .
ورقه ها را پرت کرد توی صورتم و گفت وصیت نامه ام را بنویسم . به دنده های کبودم لگد زد و گفت : برای آن معشوق عزیزت بنویس که تو برایش قدر ارزن ارزش نداری . چند تا فحش هم که لایق خودش بود نثار خورشید قشنگم کرد .
برگه ها از خونم رنگ گرفت .
ساسان وحشی تر شده . چون میداند من او را دوست دارم .
وقتی چشم باز کردم و دوریالی ام افتاد که در جهنم دره ی ساسان گور به گور شده هستم ، بعد از یک تجاوز تمام عیار با مشت و لگد به جانم افتاد که چرا دور و بر دشمن خونی اش میپلکم . از این مردک اهریمن صفت بیزارم ! از دست درازی هایش هزاران بار بیشتر از کتک هایش متنفرم . من یک روسپی بودم ، هنوز هم میخواهم روسپیِ مهرم باشم ، ولی این موضوع تنفرم را نسبت به تجاوز عوض نمیکند . من یک انسانم و حق دارم بر بدنم مالکیت داشته باشم ، فارغ از اینکه من مثل پریچهر سادات مقدس دورانم یا خرابی که تمام شهر با او یک بار به بستر رفته اند . راهبه بودن یا فاحشه بودن ربطی به این موضوع ندارد ، هیچ زنی در دنیا تجاوز را نمیپسندد و این قابل توجیه نیست .
وقتی التماسش میکردم مرا رها کند به من گفت یک هرزه ام . من از ترس کابل خوردن ساکت ماندم ولی اینجا روی ورق که میشود عقاید را فریاد کشید ؟ نمیشود ؟! من اگر بناست خراب هم باشم حق انتخاب دارم و ساسان ، هیچ وقت انتخابم نیست.
التماسش کردم برایم پتو بیاورد . گفت که وقتی مرا دزدید تا به اشتوتگارت بیاورد هم لباس هایم نازک و کوتاه بوده اند . گفت اگر سرما را نمی خواهم با میل داغم کند .
از شدت سرما و تاریکی ، به باریکه نوری ک از درز سقف هبوط میکرد پناه آوردم . نوازش انگشت سبابه آفتاب مرا به گریه وا داشت . دلم تنگ آغوش مردِ مهرم بود وهست .
ساسان آمد و مرا زیر سایه ی محبت آفتاب دید . مسخره ام کرد ، طبق معمول تحقیر . گفتم :« من عاشقم .»
کنار جسدم که از فرط درد نای تکان خوردن هم نداشت ، سرپا نشست . نیش اش باز شده بود . با آن دندان های چندش آورش ، هروئینی بدبخت . خیال خام داشت که او را میگویم . صد سال سیاه .
گفت :« منم عاشقت بودم . من خیلی دوستت داشتم . ولی تو رفته بودی بیخ ریش اون پسره ی مادر فلان و هرچقدر بهت هشدار میدادم توجهی نداشتی . بجز این تو از من فرار کردی ، تو قرار بود زن من باشی.»
خنده ام گرفت . گرمی افتاب استخوان هایم را داغ میکرد و مرا شجاع . گفتم :« ولی من عاشق تو نیستم .»
ابروهایش درهم شد . گفت :« پس عاشق کی؟ » لبخند زدم . اگر حنا شجاع بود چون دوست پسرش میگفت ، من چه چیز از حنا کمتر داشتم که شجاع نباشم ؟
گفتم :« عاشق یک مرد قد بلند ، موخرمایی ، چشم عسلی...» هنوز کلمه عسلی را کامل از میان لبان پر خونم بیرون نیاورده بودم که مرا زیر لگد هایش گرفت . دیگر حتی دقت نمیکرد به صورتم نزند . دماغم را شکست ، مچ پایم را . حالا دیگر فهمیده بود عاشق او هستم ، این کینه را داشت روی من خالی میکرد.
خب خورشید نازنینم ؛ من بخاطرت کتک هم خوردم ، استخوان هایم هم شکست ، به انسانیت و زنانگی ام ، به حق انتخابم تجاوز شد ، حنا خانم از اینکارها برایت کرده که او را بیشتر از من دوست میداری؟
_ مینا ، نهم آوریل ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
هشدار برای خواننده :
درصورتیکه احتمال میدهید روحتان مناسب صحنه های حاوی خشونت نیست ، خواندن این متن به شما توصیه نمیشود . این متن با زحمت تهیه شده و در این اپلیکیشنِ بی جنبه ، درصورتیکه این مطلب پاک شود ، امکان دوباره فراهم کردن مطلب ممکن نیست . لطفا مراقبت کنید.
(این هشدار برای خوانندگان ویسگون میباشد .)
[ سری اوراق الحاقی به دفتر] برگ اول ^
به خدا قسم باور نمیکنم بتوانم قلم دستم بگیرم . نوشتن برایم یک آرزوی محال شده بود .
از اینجا آمدنم حدودا یک هفته ای میگذرد . برای من که یک ماهی طول کشیده ، شاید هم بیشتر . خیلی خیلی بیشتر .
اینجا آینه ندارد که بتوانم کبودی هایم را ببینم . موهای کوتاهم را ببینم که احتمالا از شدت درد سفید شده اند . یعنی واقعا سفید شده اند؟ منکه چنین حسی دارم .
من در جهنم ساسانم .
اینجا هیچ پنجره و لامپی ندارد ، هیچ نوری نیست . لباس ندارم ، پتو ندارم . زمین اینجا مثل سگ سرد است .
التماسش کردم و به پایش افتادم برایم کاغذ بیاورد . فکر کرد میخواهم نامه پر کنم برای صلیب سرخ و بنویسم نامزد سابقم مرا دزدیده ، وحشیانه ترین تعدی و شکنجه ها را رویم تست میکند .
ورقه ها را پرت کرد توی صورتم و گفت وصیت نامه ام را بنویسم . به دنده های کبودم لگد زد و گفت : برای آن معشوق عزیزت بنویس که تو برایش قدر ارزن ارزش نداری . چند تا فحش هم که لایق خودش بود نثار خورشید قشنگم کرد .
برگه ها از خونم رنگ گرفت .
ساسان وحشی تر شده . چون میداند من او را دوست دارم .
وقتی چشم باز کردم و دوریالی ام افتاد که در جهنم دره ی ساسان گور به گور شده هستم ، بعد از یک تجاوز تمام عیار با مشت و لگد به جانم افتاد که چرا دور و بر دشمن خونی اش میپلکم . از این مردک اهریمن صفت بیزارم ! از دست درازی هایش هزاران بار بیشتر از کتک هایش متنفرم . من یک روسپی بودم ، هنوز هم میخواهم روسپیِ مهرم باشم ، ولی این موضوع تنفرم را نسبت به تجاوز عوض نمیکند . من یک انسانم و حق دارم بر بدنم مالکیت داشته باشم ، فارغ از اینکه من مثل پریچهر سادات مقدس دورانم یا خرابی که تمام شهر با او یک بار به بستر رفته اند . راهبه بودن یا فاحشه بودن ربطی به این موضوع ندارد ، هیچ زنی در دنیا تجاوز را نمیپسندد و این قابل توجیه نیست .
وقتی التماسش میکردم مرا رها کند به من گفت یک هرزه ام . من از ترس کابل خوردن ساکت ماندم ولی اینجا روی ورق که میشود عقاید را فریاد کشید ؟ نمیشود ؟! من اگر بناست خراب هم باشم حق انتخاب دارم و ساسان ، هیچ وقت انتخابم نیست.
التماسش کردم برایم پتو بیاورد . گفت که وقتی مرا دزدید تا به اشتوتگارت بیاورد هم لباس هایم نازک و کوتاه بوده اند . گفت اگر سرما را نمی خواهم با میل داغم کند .
از شدت سرما و تاریکی ، به باریکه نوری ک از درز سقف هبوط میکرد پناه آوردم . نوازش انگشت سبابه آفتاب مرا به گریه وا داشت . دلم تنگ آغوش مردِ مهرم بود وهست .
ساسان آمد و مرا زیر سایه ی محبت آفتاب دید . مسخره ام کرد ، طبق معمول تحقیر . گفتم :« من عاشقم .»
کنار جسدم که از فرط درد نای تکان خوردن هم نداشت ، سرپا نشست . نیش اش باز شده بود . با آن دندان های چندش آورش ، هروئینی بدبخت . خیال خام داشت که او را میگویم . صد سال سیاه .
گفت :« منم عاشقت بودم . من خیلی دوستت داشتم . ولی تو رفته بودی بیخ ریش اون پسره ی مادر فلان و هرچقدر بهت هشدار میدادم توجهی نداشتی . بجز این تو از من فرار کردی ، تو قرار بود زن من باشی.»
خنده ام گرفت . گرمی افتاب استخوان هایم را داغ میکرد و مرا شجاع . گفتم :« ولی من عاشق تو نیستم .»
ابروهایش درهم شد . گفت :« پس عاشق کی؟ » لبخند زدم . اگر حنا شجاع بود چون دوست پسرش میگفت ، من چه چیز از حنا کمتر داشتم که شجاع نباشم ؟
گفتم :« عاشق یک مرد قد بلند ، موخرمایی ، چشم عسلی...» هنوز کلمه عسلی را کامل از میان لبان پر خونم بیرون نیاورده بودم که مرا زیر لگد هایش گرفت . دیگر حتی دقت نمیکرد به صورتم نزند . دماغم را شکست ، مچ پایم را . حالا دیگر فهمیده بود عاشق او هستم ، این کینه را داشت روی من خالی میکرد.
خب خورشید نازنینم ؛ من بخاطرت کتک هم خوردم ، استخوان هایم هم شکست ، به انسانیت و زنانگی ام ، به حق انتخابم تجاوز شد ، حنا خانم از اینکارها برایت کرده که او را بیشتر از من دوست میداری؟
_ مینا ، نهم آوریل ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۲.۹k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط