سیما با من تماس گرفت سعی کرد دهان لقی سارا را مقدمه چینی ...
116^
سیما با من تماس گرفت . سعی کرد دهان لقی سارا را مقدمه چینی کند ، بگوید که میداند که من درباره برادرش چه گفته ام . من هم تایید و تاکید کردم که بله ، درست شنیده ، من جانم برای اخوی گرامی اش در میرود .
حالا که او رفته دیگر برایم هیچ اهمیتی ندارد که بقیه شیدایی ام را بدانند . حتی اگر مردم مرا در کوچه و خیابان با انگشت هم نشان همدیگر بدهند ، قدر سر سوزنی برایم اهمیت ندارد .
هر چند روز یکبار میروم زنگ درشان را میزنم به این امید که برگشته باشد.
امروز که رفتم ، یک مرد با موهای جوگندمی بلند و ریش بزی دم در ایستاده بود . کمی هم دیگر را بر انداز کردیم و او زنگ در را زد . سارا پشت آیفون آمد و مرد نام او را آورد . سارا گفت :« خونه نیست. »
پرسید :« کی برمیگرده ؟» خیره به هم بودیم . سارا گفت :« نمیادش دیگه . رفت واسه همیشه ، گرگا خوردنش .» بعد گریه کرد و انگار گوشی را سر جایش گذاشت چون صدایش قطع شد .
خیره به هم ، پرسیدم :« شما کی هستی ؟ چه نسبتی باهاش داری ؟»
گفت :« من مربیش بودم . مدتیه که غیب شده ، اومدم ببینم کجاست .»
با نگاه چپ چپ براندازش کردم :« مربیِ چیش ؟» گفت :« شما خودت کی هستی و چیکاره ای ؟» پشت پلک نازک کردم ، بند کیفم را روی شانه ام انداختم و با بلند ترین صدایی که پاشنه های کفش هایم قادر به تولید بود ، رفتم .
چه میگفتم ؟ میگفتم به نام خدا ، عاشق چشم و ابروی شاگرد شما ؟
_ مینا ، هجدهم مارس ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
سیما با من تماس گرفت . سعی کرد دهان لقی سارا را مقدمه چینی کند ، بگوید که میداند که من درباره برادرش چه گفته ام . من هم تایید و تاکید کردم که بله ، درست شنیده ، من جانم برای اخوی گرامی اش در میرود .
حالا که او رفته دیگر برایم هیچ اهمیتی ندارد که بقیه شیدایی ام را بدانند . حتی اگر مردم مرا در کوچه و خیابان با انگشت هم نشان همدیگر بدهند ، قدر سر سوزنی برایم اهمیت ندارد .
هر چند روز یکبار میروم زنگ درشان را میزنم به این امید که برگشته باشد.
امروز که رفتم ، یک مرد با موهای جوگندمی بلند و ریش بزی دم در ایستاده بود . کمی هم دیگر را بر انداز کردیم و او زنگ در را زد . سارا پشت آیفون آمد و مرد نام او را آورد . سارا گفت :« خونه نیست. »
پرسید :« کی برمیگرده ؟» خیره به هم بودیم . سارا گفت :« نمیادش دیگه . رفت واسه همیشه ، گرگا خوردنش .» بعد گریه کرد و انگار گوشی را سر جایش گذاشت چون صدایش قطع شد .
خیره به هم ، پرسیدم :« شما کی هستی ؟ چه نسبتی باهاش داری ؟»
گفت :« من مربیش بودم . مدتیه که غیب شده ، اومدم ببینم کجاست .»
با نگاه چپ چپ براندازش کردم :« مربیِ چیش ؟» گفت :« شما خودت کی هستی و چیکاره ای ؟» پشت پلک نازک کردم ، بند کیفم را روی شانه ام انداختم و با بلند ترین صدایی که پاشنه های کفش هایم قادر به تولید بود ، رفتم .
چه میگفتم ؟ میگفتم به نام خدا ، عاشق چشم و ابروی شاگرد شما ؟
_ مینا ، هجدهم مارس ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۲.۴k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط