part 3
ویو ا*ت. وقتی منو بوسید تعجب کردم نتونستم کاری بکنم چون دستامو گرفت بود پس همراهیش کرد که دستامو ول کرد بوسه ادامه داشت
زدم روی شونه اش اما اهمیت نداد محکم تر زدم
ویو جیمین. محکم زد به شونه ام که بوسه رو قطع کردم
جیمین: چیه؟ پرنسس بزار به کارم ادامه بدم
ا*ت: خفه شدم عه
یک هفته میگذره و ا*ت پیش من زندگی میکنه باهاش سرد رفتام میکنم تا متوجه نشه عاشقش شدم که امروز توب اتاقش بود
دختر عمه ی من هم توی اتاقش بود شنیدم که چی داشت به ا*ت میگفت
یونا:(دختر عمه ی جیمین) ببین تو تازه اومدی خونه و این اتاق نباید مال تو باشه باید مال من میبود نه تو
فکر نکن خیلی با ارزشی که الان اینجایی تو یه اشغال بی ارزشی که نمیتونی از خودت دفاع کنی تو حقته توی اشغالا بمونی نه اینجا
ا*ت: تو....
یونا حرف ا*ت رو قطع کرد و بهش سیلی زد
یونا: خفه شو *داد*
یونا همه چیز رو از پایین شنید یونا شب رفت و جیمین و ا*ت خونه تنها موندن
ویو جیمین. رفتم اتاقمون که ا*ت رو دیدم داشت گریه میکرد زیر پتو و با خودش حرف میزد
ا*ت: اما من هق من یه هق اشغال هق نیستم هق من نمیخوام هق اضافی باشم هق شاید هق فردا باد هق از اینجا برم
رفتم کنار ا*ت نشستم که پتو رو داد پایین سرخ شد و دوبار رفت زیر پتو اشک هاش رو پاک کرد و از زیر پتو اومد بیرون و بهم لبخند زد
ا*ت: عام.... سلام کی اومدی... من...
جیمین: هیسسس اگه میخوای خودتو خالی کنی لبخند نزن پرنسس فقط گریه کن
دیدم ا*ت با این حرف من ساکت شد و کم کم چشماش پر از اشک شد همینطوره اشک از چشماش میریخت که دیدم خوابید روی پای من یه لحظه قلبم به تپش افتاد
انقدر سبک بود که احساس کردم پنبه روی پاهامه موهاشو نوازش کردم اما هنوز قلبم میتپید که
زدم روی شونه اش اما اهمیت نداد محکم تر زدم
ویو جیمین. محکم زد به شونه ام که بوسه رو قطع کردم
جیمین: چیه؟ پرنسس بزار به کارم ادامه بدم
ا*ت: خفه شدم عه
یک هفته میگذره و ا*ت پیش من زندگی میکنه باهاش سرد رفتام میکنم تا متوجه نشه عاشقش شدم که امروز توب اتاقش بود
دختر عمه ی من هم توی اتاقش بود شنیدم که چی داشت به ا*ت میگفت
یونا:(دختر عمه ی جیمین) ببین تو تازه اومدی خونه و این اتاق نباید مال تو باشه باید مال من میبود نه تو
فکر نکن خیلی با ارزشی که الان اینجایی تو یه اشغال بی ارزشی که نمیتونی از خودت دفاع کنی تو حقته توی اشغالا بمونی نه اینجا
ا*ت: تو....
یونا حرف ا*ت رو قطع کرد و بهش سیلی زد
یونا: خفه شو *داد*
یونا همه چیز رو از پایین شنید یونا شب رفت و جیمین و ا*ت خونه تنها موندن
ویو جیمین. رفتم اتاقمون که ا*ت رو دیدم داشت گریه میکرد زیر پتو و با خودش حرف میزد
ا*ت: اما من هق من یه هق اشغال هق نیستم هق من نمیخوام هق اضافی باشم هق شاید هق فردا باد هق از اینجا برم
رفتم کنار ا*ت نشستم که پتو رو داد پایین سرخ شد و دوبار رفت زیر پتو اشک هاش رو پاک کرد و از زیر پتو اومد بیرون و بهم لبخند زد
ا*ت: عام.... سلام کی اومدی... من...
جیمین: هیسسس اگه میخوای خودتو خالی کنی لبخند نزن پرنسس فقط گریه کن
دیدم ا*ت با این حرف من ساکت شد و کم کم چشماش پر از اشک شد همینطوره اشک از چشماش میریخت که دیدم خوابید روی پای من یه لحظه قلبم به تپش افتاد
انقدر سبک بود که احساس کردم پنبه روی پاهامه موهاشو نوازش کردم اما هنوز قلبم میتپید که
- ۱۴۱
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط