part:4
اسم فیک:زخم های رقم خورده
``انتقام ``
+شروع کن پسر.
*وایسا بدون من.
برای لحظه توقف کردم به کنارم نگاه کردم با همون جذبه اومده بود ساده اما گاد.
+الکساندر پسر اینجا چیکار میکنی.
*گفتم با رفیقم یه مسابقه سوارکاری داشته باشم بده مگه.
+ای خدا همیشه باعث خنده من میشی باشه.
*هرکی باخت باید اون چیزی که اون فرد برنده میگه رو گوش کنه.
+قبوله بیا تا اون درخت مسابقه بدیم.
*باشه اما از همین الان برنده معلومه.
+جوجه رو آخر پاییز میشمارن آقای الکساندر.
سرعت اسبامون به یک اندازه بود رقابت سخت شده بود آخرای مسیر بودیم که چوکا خسته شد و توقف کرد و الکساندر از خط عبور کرد .
*گفتم که من برندم.
+خودتم میدونی که حریف من نمیشی امروز فقط بخاطر خستگی چوکا برنده شدی.
*با این حال من برنده شدم و تو بازنده و....
+بازنده باید به حرف برنده گوش کنه .
*آفرین.
+خب بگو چی میخوای.
*میخوام انتقام گرفتن از کیم هارو به کلی فراموش کنی.
+چی.
*کیم تهیونگ الان یه زن داره بایه بچه فک نمیکنی میخوای چحوری ازش انتقام بگیری .
+سرمو پایین گرفتم یعنی انقدر براش بی ارزش بودم که بدو بدو رفت زن گرفت حداقل صبر میکرد تا چندسالی از مرگ پسرمون بگذره.
*میدونی که اون زن الان هووی تو محسوب میشه نه.
+.........
*انتقام رو فراموش کن من نمیخوام به بهترین فرد زندگیم که عین خواهرمه آسیبی برسه.
+من همین الانشم بدترین هارو تجربه کردم و اگرم بدتر تجربه کنم مطمئن باش که از پسش برمیام.
*رزا خواهش میکنم.
+مکان تیر اندازی رو آماده کن میخوام تمرین کنم بعدش ادامه حرفاتو بگو.
*باشه.
الکساندر دوست بچگی من بود یادمه وقتی شیش سالم بود تا الان اون باهامه هر خواسته ای که ازش داشتم برام انجام داده یجور میشه گفت اون نوچه بابامه اما برای من عین داداشم میمونه نه نوچه.
الکساندر چوکا و اسب دیگری رو به سمت اصطبل راهی کرد منم دستکشای سیامو در آوردم و گذاشتم روی تاب حیاط .
میخواستم کمی با مامانم هم صحبت کنم که ببینم نظر اون چیه بهرحال قراره برای انتقام آماده شم پس دعای اونو لازم دارم.
ادامه دارد..........
``انتقام ``
+شروع کن پسر.
*وایسا بدون من.
برای لحظه توقف کردم به کنارم نگاه کردم با همون جذبه اومده بود ساده اما گاد.
+الکساندر پسر اینجا چیکار میکنی.
*گفتم با رفیقم یه مسابقه سوارکاری داشته باشم بده مگه.
+ای خدا همیشه باعث خنده من میشی باشه.
*هرکی باخت باید اون چیزی که اون فرد برنده میگه رو گوش کنه.
+قبوله بیا تا اون درخت مسابقه بدیم.
*باشه اما از همین الان برنده معلومه.
+جوجه رو آخر پاییز میشمارن آقای الکساندر.
سرعت اسبامون به یک اندازه بود رقابت سخت شده بود آخرای مسیر بودیم که چوکا خسته شد و توقف کرد و الکساندر از خط عبور کرد .
*گفتم که من برندم.
+خودتم میدونی که حریف من نمیشی امروز فقط بخاطر خستگی چوکا برنده شدی.
*با این حال من برنده شدم و تو بازنده و....
+بازنده باید به حرف برنده گوش کنه .
*آفرین.
+خب بگو چی میخوای.
*میخوام انتقام گرفتن از کیم هارو به کلی فراموش کنی.
+چی.
*کیم تهیونگ الان یه زن داره بایه بچه فک نمیکنی میخوای چحوری ازش انتقام بگیری .
+سرمو پایین گرفتم یعنی انقدر براش بی ارزش بودم که بدو بدو رفت زن گرفت حداقل صبر میکرد تا چندسالی از مرگ پسرمون بگذره.
*میدونی که اون زن الان هووی تو محسوب میشه نه.
+.........
*انتقام رو فراموش کن من نمیخوام به بهترین فرد زندگیم که عین خواهرمه آسیبی برسه.
+من همین الانشم بدترین هارو تجربه کردم و اگرم بدتر تجربه کنم مطمئن باش که از پسش برمیام.
*رزا خواهش میکنم.
+مکان تیر اندازی رو آماده کن میخوام تمرین کنم بعدش ادامه حرفاتو بگو.
*باشه.
الکساندر دوست بچگی من بود یادمه وقتی شیش سالم بود تا الان اون باهامه هر خواسته ای که ازش داشتم برام انجام داده یجور میشه گفت اون نوچه بابامه اما برای من عین داداشم میمونه نه نوچه.
الکساندر چوکا و اسب دیگری رو به سمت اصطبل راهی کرد منم دستکشای سیامو در آوردم و گذاشتم روی تاب حیاط .
میخواستم کمی با مامانم هم صحبت کنم که ببینم نظر اون چیه بهرحال قراره برای انتقام آماده شم پس دعای اونو لازم دارم.
ادامه دارد..........
- ۱.۸k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط