part:3
اسم فیک :زخم های رقم خورده.
``تصمیم درست یا اشتباه``
۲۰۲۶ به وقت اسپانیا.
خدمتکار:خانم رزا لطفا بیدار شید .
+..........
خدمتکار: خانم رزا خواهش میکنم اگه شما بیدار نشید خانم بزرگ(مادر رزا)منو تنبیه میکنن.
+باشه برو الان میام.
خدمتکار:چشم و رفت.
+ای خدا چه صبح دل انگیزی کش و قوصی به بدنم دادم از تخت پایین اومدم ملافه و بالشت هارو مرتب کردم .
یه شونه ای هم به موهام زدم .
الان تنها کسی رو که میخوام ببینم فقط چوکا (اسب رزا)هست.
دلم براش خیلی تنگ شده .
لباسای سوارکاریو برتنم کردم.
وارد حیاط عمارت شدم طبق معمول خدمتکار داشت به گلا رسیدگی میکرد.
بابام هم دم در داشت کراواتش رو مرتب میکرد تا برای جلسه امروز نا منظم بنظر نیاد.
قدمای بلندی مثل بچه های سه سال برداشتم بابام هنوز نمیدونست که پشت سرشم او اول صبح عجب ترسوندنی بشه.
+هوووووو.
پدر رزا:ای دختر زهر ترک شدم عادت داری.
+خندمو جمع کردم سعی کردم جدی بنظر بیام و همین کارم کردم .
+ببخشید باباجون.
پدرزا:آفرین دختر قشنگم . صبحانه خوردی.
+عامم راستش نه هنوز.
پدرزا:چرا.
+اول میخوام برو پیش چوکا بعد میرم صبحانه میخورم.
پدرزا:قول.
+قول پدر جان.
پدرم از حرف گوش کنیه من لبخندی زد با دستاش موهامو بهم زد .
+پدر موهام خراب شد عع.
پدرزا"معذرت معذرت. اوه دخترم من باید برم برای جلسه داره دیرم میشه .
+حتما خداحافظ پدر.
پدرم سوار ماشین شد و اوتقدر دور شد که دیدن ماشینش غیر ممکن بود.
دوباره به سمت حیاط پشتی عمارت رفتم .
چوکا یه گوشه نشسته بود و داشت یونجه میخورد.
هنوز به سن کامل نرسیده بود . اما دقیقا مثل خودم شیطون و شکمو بود.
میشه گفت چوکا جای پسرم جهیون رو برام پر کرده.
اگه اون(چوکا)نبود قطعا از تنهایی دق میکردم.
درسته چندتا اسب با رنگ های مختلف بود اما هیچکدوم مثل چوکا نمیشدن.
به سمت اصطبلش رفتم زین رو از روی آویز برداشتم و گذاشتم روی کمرش .
گردنیش رو برداشتم و به سمت بیرون هدایتش کردم.
خداروشکر باغ عمارت اونقدر بزرگ بود که اسبا بتونن چراه کنن.
+چوکا خوب غذا خوردی هوم.
میدونی چقدر دلم تنگ شده بود برای سواری با پسر قشنگم ای خودا.
چوکا میدونستی تو بعد جهیون تنها کسی هستی که برام با ارزشه اگه تورو تمیداشتم چه خاکی برسرم میکردم.
سوارش شدم گردنیش رو به دست گرفتم تا بتونم تعادل راه رفتنشو کنترل کنم.
+شروع کن پسر......
*وایسا بدون من.......
ادامه دارد............
چقدر من مهربونم شرطا نرسید گفتم این یدونه هم بذارم اما اگه حمایت نشه خماری😑😑🥹💕💕
``تصمیم درست یا اشتباه``
۲۰۲۶ به وقت اسپانیا.
خدمتکار:خانم رزا لطفا بیدار شید .
+..........
خدمتکار: خانم رزا خواهش میکنم اگه شما بیدار نشید خانم بزرگ(مادر رزا)منو تنبیه میکنن.
+باشه برو الان میام.
خدمتکار:چشم و رفت.
+ای خدا چه صبح دل انگیزی کش و قوصی به بدنم دادم از تخت پایین اومدم ملافه و بالشت هارو مرتب کردم .
یه شونه ای هم به موهام زدم .
الان تنها کسی رو که میخوام ببینم فقط چوکا (اسب رزا)هست.
دلم براش خیلی تنگ شده .
لباسای سوارکاریو برتنم کردم.
وارد حیاط عمارت شدم طبق معمول خدمتکار داشت به گلا رسیدگی میکرد.
بابام هم دم در داشت کراواتش رو مرتب میکرد تا برای جلسه امروز نا منظم بنظر نیاد.
قدمای بلندی مثل بچه های سه سال برداشتم بابام هنوز نمیدونست که پشت سرشم او اول صبح عجب ترسوندنی بشه.
+هوووووو.
پدر رزا:ای دختر زهر ترک شدم عادت داری.
+خندمو جمع کردم سعی کردم جدی بنظر بیام و همین کارم کردم .
+ببخشید باباجون.
پدرزا:آفرین دختر قشنگم . صبحانه خوردی.
+عامم راستش نه هنوز.
پدرزا:چرا.
+اول میخوام برو پیش چوکا بعد میرم صبحانه میخورم.
پدرزا:قول.
+قول پدر جان.
پدرم از حرف گوش کنیه من لبخندی زد با دستاش موهامو بهم زد .
+پدر موهام خراب شد عع.
پدرزا"معذرت معذرت. اوه دخترم من باید برم برای جلسه داره دیرم میشه .
+حتما خداحافظ پدر.
پدرم سوار ماشین شد و اوتقدر دور شد که دیدن ماشینش غیر ممکن بود.
دوباره به سمت حیاط پشتی عمارت رفتم .
چوکا یه گوشه نشسته بود و داشت یونجه میخورد.
هنوز به سن کامل نرسیده بود . اما دقیقا مثل خودم شیطون و شکمو بود.
میشه گفت چوکا جای پسرم جهیون رو برام پر کرده.
اگه اون(چوکا)نبود قطعا از تنهایی دق میکردم.
درسته چندتا اسب با رنگ های مختلف بود اما هیچکدوم مثل چوکا نمیشدن.
به سمت اصطبلش رفتم زین رو از روی آویز برداشتم و گذاشتم روی کمرش .
گردنیش رو برداشتم و به سمت بیرون هدایتش کردم.
خداروشکر باغ عمارت اونقدر بزرگ بود که اسبا بتونن چراه کنن.
+چوکا خوب غذا خوردی هوم.
میدونی چقدر دلم تنگ شده بود برای سواری با پسر قشنگم ای خودا.
چوکا میدونستی تو بعد جهیون تنها کسی هستی که برام با ارزشه اگه تورو تمیداشتم چه خاکی برسرم میکردم.
سوارش شدم گردنیش رو به دست گرفتم تا بتونم تعادل راه رفتنشو کنترل کنم.
+شروع کن پسر......
*وایسا بدون من.......
ادامه دارد............
چقدر من مهربونم شرطا نرسید گفتم این یدونه هم بذارم اما اگه حمایت نشه خماری😑😑🥹💕💕
- ۱.۸k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط