بالاخره بعد سالها پارت😎🤣
بالاخره بعد سالها پارت😎🤣
ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱پارت ۴۴🌌
مه بنفش اطراف بدن کوروگیری دوباره شروع به چرخیدن کرد
«هوشمندانه بود..اما حالا دیگر کسی مزاحممان نیست»
ایمی چند قدم عقب رفت یه حسی بهش میگفت یه جای کار میلنگه
(تو دلش)
*تا رسیدن معلمها باید فقط زمان بخرم... نه بیشتر...*
کوروگیری ناگهان ناپدید شد
مه از چهار طرف سالن بالا آمد
ایمی سریع چرخید
« لعنتی از پشت..؟.»
کوروگیری این بار دیگر حمله نکرد
فقط از داخل مه گفت:
«...داری دنبال نقطه ضعف واقعی من میگردی به ابن سادگی نمیتونی دستگیرم کنس»
* لعنتی ددستمو داره میخونه باید یجور ماست مالیش کنم * بعد بیتفاوت جواب داد:
«مگه نباید بگردم؟هر کوسی یه نقطهضعف داره»
اما یهو بدون اینکه فرصت واکنش داشته باشه
دهها دروازهی بنفش کوچیک اطراف ایمی باز شدن
از هر کدومشون تکههای سنگ آهن و آوار با سرعت به سمتش شلیک شد
ایمی چشمهاشو ریز کرد
«جدی؟»
بدون اینکه فشار کوسش را زیاد کند...
تا جایی که میتونست فقط با حرکات کوچک دست مسیر چند سنگ را عوض میکرد
اما فقط این کافی نبود در همین حین یکی از آهنها از کنار صورتش رد شد و گوشهی کلاه لباس قهرمانیش را پاره کرد
پارچه آرام روی شانهاش افتاد
ایمی اخم کرد
«این یکیو دوست نداشتم...»
کوروگیری: خیلی عجیبی
دانشآموزها معمولاً در این موقعیت وحشت میکنند
ایمی خاک روی شانهاش را تکاند:منم وحشت کردم
فقط قیافهم اینو نشون نمیده
حسابی استرس و ادرنالیت بدنشو سرتاسر گرفته بود قطعا وقتی میرفت خونه یا یکمی که اروم تر میشد تازه میفهمید چه بلایی سرش اومده البته
فقط باید چند دقیقه دیگر دوام میآورد.. ولی کوروگیری دیگه حمله نمیکرد
فقط آروم داخل مه شناور مونده بود
«قصد مبارزهنداری»
ایمی لبخند کجی زد
«بالاخره فهمیدی.»
«بله و متأسفانه دیگر اجازه نمیدم دردسر درست کنی »
تمام مه سالن یکباره مثل یه گردباد شروع به چرخیدن کردن اما این دفعه
به جای حمله تمام مه به سمت یک نقطه جمع شد
ایمی همون لحظه اخم کرد
(تو دلش)
این دیگه چیه...؟
ناگهان...
کوروگیری درست روبهرویش ظاهر شد
فاصله کمتر از یه متر بود
دستشو دراز کرد
«تمام شد.»
ایمی حتی فرصت عقب رفتن نداش با آرنج به دست کوروگیری ضربه زد
مه برای لحظهای از هم پاشید
ایمی همون لحظه عقب پرید پایش روی زمین سر خورد
(تو دلش)
*خیلی نزدیک بود...*
کوروگیری این بار دیگر مطمئن شده بود
«جالب است.. حتی موقع دفاع هم قبل از حرکت فکر میکنی.»
ایمی چیزی نگفت
فقط نفسش کمی سنگینتر شده
چند بار استفادهی پشت سر هم از کوس...
کمکم فشارو به بدنش برمیگردوند
دست چپش خیلی آرام لرزید
فوراً آن را داخل جیب لباس قهرمانیاش پنهان کرد
(تو دلش)
*نه... الان نه...هنوز زوده. بدنم تحمل این همه قدرتو نداره اگه الن بخوام بیشتر فشار بیارم کنترلش از دست میدم..الان بین دوراهی موندم که هیچ کدوم اصلا تو این موقعیت خوب نیست دوراهی اینکه ازش استفاده کنم و کنترل کوسمو از دست بدم یا سرکوبش کنم و ضربه بدی به بدنم بزنم که تا چند روز خوب نشه😨😓*
کوروگیری متوجه همان حرکت کوچک شد
«خسته شدی.. پس تا الان فقط بلوف میزدی؟»
ایمی آرام خندید
«نه...فقط دارم صرفهجویی میکنم.»
کوروگیری دوباره شروع به حمله کرد
مه مثل مار دور پاهای ایمی پیچید
ایمی سریع چند تکه سنگ را بلند کرد تا راه را باز کند...
اما...
این بار دیر شده بود
مه دور مچ پایش حلقه زد
کوروگیری آرام گفت:
«گرفتمت بالاخره .خیلی سمج بودی ...»
ایمی دندانهاش رو روی هم فشارداد
ایمی خواست خودشو آزاد کند اما تعادلش به هم خورد
کوروگیری آرام گفت:اگر پیامرسان رفت... پس تو دیگر اینجا فایدهای نداری نگه داشتنت به هیچ دردی نمیخوره
تمام بدن ایمی در مه فرو رفت
چند لحظه بعد...
پاهایش روی زمین محکمی فرود آمد
ها لعنتی من کجام..
ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱پارت ۴۴🌌
مه بنفش اطراف بدن کوروگیری دوباره شروع به چرخیدن کرد
«هوشمندانه بود..اما حالا دیگر کسی مزاحممان نیست»
ایمی چند قدم عقب رفت یه حسی بهش میگفت یه جای کار میلنگه
(تو دلش)
*تا رسیدن معلمها باید فقط زمان بخرم... نه بیشتر...*
کوروگیری ناگهان ناپدید شد
مه از چهار طرف سالن بالا آمد
ایمی سریع چرخید
« لعنتی از پشت..؟.»
کوروگیری این بار دیگر حمله نکرد
فقط از داخل مه گفت:
«...داری دنبال نقطه ضعف واقعی من میگردی به ابن سادگی نمیتونی دستگیرم کنس»
* لعنتی ددستمو داره میخونه باید یجور ماست مالیش کنم * بعد بیتفاوت جواب داد:
«مگه نباید بگردم؟هر کوسی یه نقطهضعف داره»
اما یهو بدون اینکه فرصت واکنش داشته باشه
دهها دروازهی بنفش کوچیک اطراف ایمی باز شدن
از هر کدومشون تکههای سنگ آهن و آوار با سرعت به سمتش شلیک شد
ایمی چشمهاشو ریز کرد
«جدی؟»
بدون اینکه فشار کوسش را زیاد کند...
تا جایی که میتونست فقط با حرکات کوچک دست مسیر چند سنگ را عوض میکرد
اما فقط این کافی نبود در همین حین یکی از آهنها از کنار صورتش رد شد و گوشهی کلاه لباس قهرمانیش را پاره کرد
پارچه آرام روی شانهاش افتاد
ایمی اخم کرد
«این یکیو دوست نداشتم...»
کوروگیری: خیلی عجیبی
دانشآموزها معمولاً در این موقعیت وحشت میکنند
ایمی خاک روی شانهاش را تکاند:منم وحشت کردم
فقط قیافهم اینو نشون نمیده
حسابی استرس و ادرنالیت بدنشو سرتاسر گرفته بود قطعا وقتی میرفت خونه یا یکمی که اروم تر میشد تازه میفهمید چه بلایی سرش اومده البته
فقط باید چند دقیقه دیگر دوام میآورد.. ولی کوروگیری دیگه حمله نمیکرد
فقط آروم داخل مه شناور مونده بود
«قصد مبارزهنداری»
ایمی لبخند کجی زد
«بالاخره فهمیدی.»
«بله و متأسفانه دیگر اجازه نمیدم دردسر درست کنی »
تمام مه سالن یکباره مثل یه گردباد شروع به چرخیدن کردن اما این دفعه
به جای حمله تمام مه به سمت یک نقطه جمع شد
ایمی همون لحظه اخم کرد
(تو دلش)
این دیگه چیه...؟
ناگهان...
کوروگیری درست روبهرویش ظاهر شد
فاصله کمتر از یه متر بود
دستشو دراز کرد
«تمام شد.»
ایمی حتی فرصت عقب رفتن نداش با آرنج به دست کوروگیری ضربه زد
مه برای لحظهای از هم پاشید
ایمی همون لحظه عقب پرید پایش روی زمین سر خورد
(تو دلش)
*خیلی نزدیک بود...*
کوروگیری این بار دیگر مطمئن شده بود
«جالب است.. حتی موقع دفاع هم قبل از حرکت فکر میکنی.»
ایمی چیزی نگفت
فقط نفسش کمی سنگینتر شده
چند بار استفادهی پشت سر هم از کوس...
کمکم فشارو به بدنش برمیگردوند
دست چپش خیلی آرام لرزید
فوراً آن را داخل جیب لباس قهرمانیاش پنهان کرد
(تو دلش)
*نه... الان نه...هنوز زوده. بدنم تحمل این همه قدرتو نداره اگه الن بخوام بیشتر فشار بیارم کنترلش از دست میدم..الان بین دوراهی موندم که هیچ کدوم اصلا تو این موقعیت خوب نیست دوراهی اینکه ازش استفاده کنم و کنترل کوسمو از دست بدم یا سرکوبش کنم و ضربه بدی به بدنم بزنم که تا چند روز خوب نشه😨😓*
کوروگیری متوجه همان حرکت کوچک شد
«خسته شدی.. پس تا الان فقط بلوف میزدی؟»
ایمی آرام خندید
«نه...فقط دارم صرفهجویی میکنم.»
کوروگیری دوباره شروع به حمله کرد
مه مثل مار دور پاهای ایمی پیچید
ایمی سریع چند تکه سنگ را بلند کرد تا راه را باز کند...
اما...
این بار دیر شده بود
مه دور مچ پایش حلقه زد
کوروگیری آرام گفت:
«گرفتمت بالاخره .خیلی سمج بودی ...»
ایمی دندانهاش رو روی هم فشارداد
ایمی خواست خودشو آزاد کند اما تعادلش به هم خورد
کوروگیری آرام گفت:اگر پیامرسان رفت... پس تو دیگر اینجا فایدهای نداری نگه داشتنت به هیچ دردی نمیخوره
تمام بدن ایمی در مه فرو رفت
چند لحظه بعد...
پاهایش روی زمین محکمی فرود آمد
ها لعنتی من کجام..
- ۱۳۷
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط