ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱پارت ۴۷🌌
ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱پارت ۴۷🌌
بعدش
کوروگیری کنار شیگاراکی ظاهر شد
«شیگاراکی..نیروهای کمکی یو.ای در راه هستند.»
شیگاراکی زبانش را با حرص روی دندانهایش کشید
«چه حوصلهسربر...»
نگاهش یک لحظه روی دکو افتاد...
بعد روی ایمی مکث کرد
چند ثانیه بیشتر از بقیه به او خیره ماند
ایمی هم بدون اینکه حتی پلک بزند نگاهش را پس نداد
شیگاراکی آرام زیر لب گفت:
«تو...دوباره میبینمت فکر نکن که فراموش کنم که چه جراتی داشتی و قرار بود بکشمت کارم که تموم شد بعدی تو یی»
بعد رو به نومو کرد
«فعلاً... آل مایت رو سرگرم کن»
نومو با غرش کوتاهی به سمت آل مایت یورش برد و هر شروع به انجام مبارزه کرد و هی مشت میزدن و میجنگیدن
ایمی مثل یه مجسمه خشکش زده بود و فقط نگاه میکرد
* پس قدرت واقعی قهرمان شماره یک اینه... اما 😦همچین انرژی عظیمی انقدر اشناس*
بعد از چند دقیقه اخرین ضربهی آل مایت نومو رو مثل موشک از سقف U.S.J بیرون پرتاب کرد
سکوت...
همه فقط به سوراخ عظیم سقف خیره مانده بودند
شیگاراکی با ناباوری زمزمه کرد:...نومو رو چجور تونست شکست بده😬
آل مایت همانجا ایستاده بود
لبخندش هنوز روی صورتش بود...
اما سینهاش به شدت بالا و پایین میرفت
تنها کسی که متوجه اون شد...دکو بود
چشمهاش لرزید
(تو دلش)دیگه... وقتش تموم شده...آل مایت...باید چیکارکنم
شیگاراکی که هنوز از نابود شدن نومو شوکه بود، با عصبانیت فریاد زد:
«تو... هیولامو ازم گرفتی قراره بمیری اینو بفهم!»
بیاختیار خودش را به سمت آل مایت پرتاب کرداما
دکو بدون فکر خودش را جلوی آل مایت انداخت
«نهههههه!!»
تمام قدرتش را در یک مشت جمع کرد
اسممممممشششششش!!بووم!
درست دقیق کنارش فرود اومد و هواسشو پرت کرد
امادست چپ راستو پای چپش زیر فشار شکست.
«آاااااخ!!»
دکو روی زمین افتاد شیگاراکی اخم کرد
«بچهی مزاحم...»
خواست دوباره جلو برود..اما درست همان لحظه...
«همینجا تمومش کن!»
میدنایت از بالا فرود آمد
و اسنایپ هی شلیک میکرد
همزمان...
سلطان صدا با صدای بلند غرش کرد
غررررر...
دیوارهای عظیم سیمانی دور شیگاراکی بالاآمدند
ایکتوپلاسم بلاد کینگ و بقیهی معلمهای یو.ای هم یکییکی وارد شدن
شیگاراکی با دیدن اینکه کاملاً محاصره شده با عصبانیت گفت:
«کوروگیری!»
مه بنفش اطرافشو فرا گرفت
«فعلاً... عقبنشینی میکنیم»
و قبل از اینکه کسی بتونه بگیرتشون فرار میکنن
همه با دیدن فرار شرور و تموم شدن مبارزه نفس راحتی کشیدند
اما ایمی...اصلاً حواسش به فرار آنها نبود
نگاهش بین دکو و آل مایت جابهجا میشد
همون انرژی...همون حس عجیب...
دو منشأ متفاوت...اما با ماهیتی یکسان
و این سؤال برای اولین بار در ذهنش شکل گرفت:«چه ربطی بهم دارن »
البته یهو بخاطر اینکه ادرنالین بدنش کمتر شد و انرژی زیادی که سرکوبش کرده بود از هوش رفت و دیگه نه چیزی دید و چیزی شنید و اخرین چیزی که پس ذهنش بود که راز اونا چیه
اژیرهای اورژانس در محوطهی U.S.J پیچیده بود
شرورها رفته بودن
دانشآموزها یکییکی دور هم جمع میشدن
پزشکها و نیروهای امداد مشغول رسیدگی به مجروحها بودند
دکو روی برانکارد نشسته بود و صورتش از درد جمع شده بود
و تموم فکرو ذکرش ایمی بود چون بعد از اومدن المایت هیچ خبری ازش نداشت بی خبر از اینکه که رازش در خطره
ریکاوری گرل هنوز نرسیدهبود اما یکی از امدادگرها دست شکستهاش را ثابت نگه داشته بود
از اون طرف ایمی بیهوش یه گوشه افتاده و اونو به سمت درمانگاه میبردنش
بعدش
کوروگیری کنار شیگاراکی ظاهر شد
«شیگاراکی..نیروهای کمکی یو.ای در راه هستند.»
شیگاراکی زبانش را با حرص روی دندانهایش کشید
«چه حوصلهسربر...»
نگاهش یک لحظه روی دکو افتاد...
بعد روی ایمی مکث کرد
چند ثانیه بیشتر از بقیه به او خیره ماند
ایمی هم بدون اینکه حتی پلک بزند نگاهش را پس نداد
شیگاراکی آرام زیر لب گفت:
«تو...دوباره میبینمت فکر نکن که فراموش کنم که چه جراتی داشتی و قرار بود بکشمت کارم که تموم شد بعدی تو یی»
بعد رو به نومو کرد
«فعلاً... آل مایت رو سرگرم کن»
نومو با غرش کوتاهی به سمت آل مایت یورش برد و هر شروع به انجام مبارزه کرد و هی مشت میزدن و میجنگیدن
ایمی مثل یه مجسمه خشکش زده بود و فقط نگاه میکرد
* پس قدرت واقعی قهرمان شماره یک اینه... اما 😦همچین انرژی عظیمی انقدر اشناس*
بعد از چند دقیقه اخرین ضربهی آل مایت نومو رو مثل موشک از سقف U.S.J بیرون پرتاب کرد
سکوت...
همه فقط به سوراخ عظیم سقف خیره مانده بودند
شیگاراکی با ناباوری زمزمه کرد:...نومو رو چجور تونست شکست بده😬
آل مایت همانجا ایستاده بود
لبخندش هنوز روی صورتش بود...
اما سینهاش به شدت بالا و پایین میرفت
تنها کسی که متوجه اون شد...دکو بود
چشمهاش لرزید
(تو دلش)دیگه... وقتش تموم شده...آل مایت...باید چیکارکنم
شیگاراکی که هنوز از نابود شدن نومو شوکه بود، با عصبانیت فریاد زد:
«تو... هیولامو ازم گرفتی قراره بمیری اینو بفهم!»
بیاختیار خودش را به سمت آل مایت پرتاب کرداما
دکو بدون فکر خودش را جلوی آل مایت انداخت
«نهههههه!!»
تمام قدرتش را در یک مشت جمع کرد
اسممممممشششششش!!بووم!
درست دقیق کنارش فرود اومد و هواسشو پرت کرد
امادست چپ راستو پای چپش زیر فشار شکست.
«آاااااخ!!»
دکو روی زمین افتاد شیگاراکی اخم کرد
«بچهی مزاحم...»
خواست دوباره جلو برود..اما درست همان لحظه...
«همینجا تمومش کن!»
میدنایت از بالا فرود آمد
و اسنایپ هی شلیک میکرد
همزمان...
سلطان صدا با صدای بلند غرش کرد
غررررر...
دیوارهای عظیم سیمانی دور شیگاراکی بالاآمدند
ایکتوپلاسم بلاد کینگ و بقیهی معلمهای یو.ای هم یکییکی وارد شدن
شیگاراکی با دیدن اینکه کاملاً محاصره شده با عصبانیت گفت:
«کوروگیری!»
مه بنفش اطرافشو فرا گرفت
«فعلاً... عقبنشینی میکنیم»
و قبل از اینکه کسی بتونه بگیرتشون فرار میکنن
همه با دیدن فرار شرور و تموم شدن مبارزه نفس راحتی کشیدند
اما ایمی...اصلاً حواسش به فرار آنها نبود
نگاهش بین دکو و آل مایت جابهجا میشد
همون انرژی...همون حس عجیب...
دو منشأ متفاوت...اما با ماهیتی یکسان
و این سؤال برای اولین بار در ذهنش شکل گرفت:«چه ربطی بهم دارن »
البته یهو بخاطر اینکه ادرنالین بدنش کمتر شد و انرژی زیادی که سرکوبش کرده بود از هوش رفت و دیگه نه چیزی دید و چیزی شنید و اخرین چیزی که پس ذهنش بود که راز اونا چیه
اژیرهای اورژانس در محوطهی U.S.J پیچیده بود
شرورها رفته بودن
دانشآموزها یکییکی دور هم جمع میشدن
پزشکها و نیروهای امداد مشغول رسیدگی به مجروحها بودند
دکو روی برانکارد نشسته بود و صورتش از درد جمع شده بود
و تموم فکرو ذکرش ایمی بود چون بعد از اومدن المایت هیچ خبری ازش نداشت بی خبر از اینکه که رازش در خطره
ریکاوری گرل هنوز نرسیدهبود اما یکی از امدادگرها دست شکستهاش را ثابت نگه داشته بود
از اون طرف ایمی بیهوش یه گوشه افتاده و اونو به سمت درمانگاه میبردنش
- ۲۵۳
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط