{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[•] عمارت عشق [•]

[•] عمارت عشق [•]
part: 11
گریه میکرد و به خودش فحش میداد. نه از هومیکو نه از رایان ناراحت نبود فقط ، از دازای عصبانی بود.
چویا:«دازای.... دازایِ لاشی... دازایِ  هول... دازای جذاب...» جذاب رو که گفت خندش گرفت. جذاب؟ نه اخه نمیخواست از اون کلمه استفاده کنه. ناله میکرد. بغض راه نفس کشیدن رو هم سخت کرده بود.
از تخت بلند شد. به سمت اشپزخونه رفت. سردرد شدیدی داشت. به زور راه میرفت. در یخچال رو باز کرد ، یه قرص سرما خوردگی برداشت و انداخت بالا...!
تلوتلوخوران برگشت سمت اتاق...
رو تخت دراز کشید بخاطر سردرد زود خوابش برد.
•ـ‌صبح‌ـ•
با اولین پرتو های نور چشماشو باز کرد. اقیانوس توی چشماش هنوز طوفانی بود. با درد عجیبی تو سرش نشست که صدایی شنید.
_«هوم...؟ بیدار شدی؟»
چویا گیج و منگ نگاهش کرد ، نفهمید کیه.... دازای جلو اومد.
_«حالت خوبه؟»
چویا تازه فهمید چیشده و عصبانی شد
بدجوری!!
چویا:«مردک..... تو خونه ی من چه غلطی میکنی...؟ گمشو!! تو زن و بچه داری!!»
دازای:«چویا....! بس کن بزار توضیح بدم..!» کلافه حرف میزد. چویا به طور کامل از دازای سیر شد.
چویا:«نه نمیخوام توضیح بدی! خفه شو! گمشو! برو بمیر!» 
دازای تند تند پلک زد. این همون چویایی نبود که دوستش داشت..!
دازای:«یه فرصت بهم بده توضیح بدم!» 
با التماس نالید.
چویا با سرش تایید کرد.
چویا:«زرتو بزن و گمشو عوضی!»
دازای:«ببین هومیکو در اصل خیلی از منو تو بزرگتره ، اون 28 سالشه و خب میدونم که قبول نمیکنی چون قیافش خیلی بچس...»
چویا چشماش تا اخر باز شد و منتظر ادامه حرفای دازای موند.
دازای:«24 سالگیش یعنی 18 سالگی خودم یه رابطه ی ریزی داشتیم... من بار اولم بود.... نمیدونستم باید بعضی کارارو انجام ندم... و خب.... این باعث شد هومیکو حامله بشه...!»
ادامه داد.
دازای:«چند روز بعد فهمیدیم و هومیکو میخواست سقطش کنه ولی اجازه ندادم.... پس نگهش داشت... بدنیا اومد.. هومیکو با یه پسر به اسم ~اتوکو~ اون زمان دوست بود... هومیکو با اتوکو ازدواج کرد و رایانو تا دو سالگیش بزرگ کردن. یه مدت بعد اتوکو به دلایلی اعدام شد و اینم بگم یوری نامزد یا دوس دختر من نیست اون حرفارو الکی میزنه.. دلیل رابطه ی جنـ.ـسی من با هومیکو..... پدر و مادرم بود... روز اول یادته گفتم نمیخوام دختری رو به خوردم بدن؟ منظورم همون بود.. من اگه به دختری نزدیک میشدم باید...» ادامشو نتونست بگه... لباش میلرزیدن
چویا:«خب حرفاتو زدی.. گمشو!»
دازای تعجب کرد.... فک میکرد چویا درکش میکنه.
دازای:«حرفامو باور نمیکنی چویا...؟»
چویا سرشو تکون داد.
چویا:«نه نمیکنم... بهت اعتماد ندارم... هرچند نمیخوامم داشته باشم....»
با بی رحمی گفت. دازای شوکه شده بود. 
از پدر و مادرش میترسید بخاطر همون مجبور شده بود وگرنه اگه دست خودش بود به هومیکو دست هم نمیزد.
دازای:«چویا... التماست میکنم.... لطفا!!!» جیغ زد نه از عصبانیت از تنهایی از درد از ترس.
چویا:«دارم فکر میکنم خفه شو!»
با لحن کیوت همیشگیش گفت این یه تیر امید به قلبش زد، ذوق زده شد و محکم چویا رو بغل کرد.
چویا:«هوییی.... بغلم نکن!» لحنش عصبانی بود ولی داد میزد از بغل کردن توسط دازای خوشش میاد.
.
.
.
ادامه؟ دیدید گفتم زود قضاوت نکنید؟
دیدگاه ها (۲)

⭕هشدار اسپویل⭕.. . . . .. . . . . . . . .. . . . . . . . اقا...

[•] عمارت عشق [•] part: 10چویا به لباسای تو دست دازای نگاه ک...

[•] عمارت عشق [•] part:  9چویا سرشو به سینه ی دازای فشار مید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط