کتابهایم دستم بود خواستم آنها را روی میز بگذارم دلم سیگار میخواست ...
15^
کتابهایم دستم بود ، خواستم آنها را روی میز بگذارم ؛ دلم سیگار میخواست ، خمار و خسته بودم ؛ خلاصه که نفهمیدم چه شد ، امیر منگل خودش را به من زد و کتابهایم پخش زمین شد .
خون جلوی چشمهایم را گرفت و شروع کردم به تخلیه خودم . یادم نیست دقیقا چه میگفتم ولی همه دورمان جمع شدند . سیما سعی داشت مرا ساکت کند ولی جیغهای من بقدری بلند بود که صدایش راه به جایی نمی برد . به یاد دارم که امیر خم شد ، کتابها را برداشت و سمتم گرفت . چشمانش پر از اشک بود. با لکنت چند بار گفت : « ببخشید» و من لا به لای همان ببخشید گفتن هایش ؛ با پاشنه ی دستم به شانه اش زدم ؛ این بار خودش هم با کتابها پخش زمین شد .
گفتمش مگر کوری مردک احمق مریض ... و دیگر چیزی بجز یک جفت چشم طلایی اخمو یادم نمی آید .
ابرو های بور و کم پشتش در هم شده بود و مردمک چشمانش گشاد . همیشه ارزو میکردم که ای کاش بقول خارجی ها ، فیس تو فیس شویم ولی ؛ فکر نمیکردم وسط نزاعی جانانه به رویایم برسم .
گفت :« چیزی نشده که ! یه اتفاق ساده بوده !»
آنجا برای اولین بار عصبی شدنش را دیدم . لحنش کمی تند شده بود ، اما داد نمیکشید .
خفه خون گرفته نگاهش میکردم .کمی تلخ در چشمانم نگریست و بعد خم شد ، امیر را از زمین بلند کرد .
او رفت لب ساحل و امیر را هم با خودش برد ، شاید میخواست دریا هق هق عصبی امیر را آرام کند . سیما هم کتابها را جمع کرد و کم کم همه متفرق شدند . ولی من آنجا ایستادم . با لبخندی پر از ذوق بر لب . زهرا علت ذوقم را پرسید ، آن هم با دعوایی که قبلش رخ داده بود ؛ لبخندی زدم و جوابش دادم :« هیچی . همینجوری .»
_ مینا ، بیست و هفتم مارس ، سال اول ملاقات با مهرِ وجودم
کتابهایم دستم بود ، خواستم آنها را روی میز بگذارم ؛ دلم سیگار میخواست ، خمار و خسته بودم ؛ خلاصه که نفهمیدم چه شد ، امیر منگل خودش را به من زد و کتابهایم پخش زمین شد .
خون جلوی چشمهایم را گرفت و شروع کردم به تخلیه خودم . یادم نیست دقیقا چه میگفتم ولی همه دورمان جمع شدند . سیما سعی داشت مرا ساکت کند ولی جیغهای من بقدری بلند بود که صدایش راه به جایی نمی برد . به یاد دارم که امیر خم شد ، کتابها را برداشت و سمتم گرفت . چشمانش پر از اشک بود. با لکنت چند بار گفت : « ببخشید» و من لا به لای همان ببخشید گفتن هایش ؛ با پاشنه ی دستم به شانه اش زدم ؛ این بار خودش هم با کتابها پخش زمین شد .
گفتمش مگر کوری مردک احمق مریض ... و دیگر چیزی بجز یک جفت چشم طلایی اخمو یادم نمی آید .
ابرو های بور و کم پشتش در هم شده بود و مردمک چشمانش گشاد . همیشه ارزو میکردم که ای کاش بقول خارجی ها ، فیس تو فیس شویم ولی ؛ فکر نمیکردم وسط نزاعی جانانه به رویایم برسم .
گفت :« چیزی نشده که ! یه اتفاق ساده بوده !»
آنجا برای اولین بار عصبی شدنش را دیدم . لحنش کمی تند شده بود ، اما داد نمیکشید .
خفه خون گرفته نگاهش میکردم .کمی تلخ در چشمانم نگریست و بعد خم شد ، امیر را از زمین بلند کرد .
او رفت لب ساحل و امیر را هم با خودش برد ، شاید میخواست دریا هق هق عصبی امیر را آرام کند . سیما هم کتابها را جمع کرد و کم کم همه متفرق شدند . ولی من آنجا ایستادم . با لبخندی پر از ذوق بر لب . زهرا علت ذوقم را پرسید ، آن هم با دعوایی که قبلش رخ داده بود ؛ لبخندی زدم و جوابش دادم :« هیچی . همینجوری .»
_ مینا ، بیست و هفتم مارس ، سال اول ملاقات با مهرِ وجودم
- ۶۹۰
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط