رفیم سوار ماشین شدیم که کوک ماشین رو روشن کرد و به سمت شه
رفیم سوار ماشین شدیم که کوک ماشین رو روشن کرد و به سمت شهربازی حرکت کرد وقتی رسیدیم پیاده شدیم که بچه هارو دیدیم رفتیم سمتشون که فیلیکس رو دیدم سریع رفتم سمتش و پریدم بغلش که اونم منو تو هوا چرخوند و بعد چند ثانیه گزاشتم زمین
ا.ت:اوپا خیلی دلم برات تنگ شده بود
فیلیکس:منم همین طور خوشگلم
بورا:هه چه جالب از ی طرف کوک از یه طرف یکی دیگه
ا.ت:تو نمیتونی خفه شی
بورام:مگه دروغ میگم
ا.ت:خفه شو
یهو نگاهم رفت سمت کوک از عصبانیت رگ گردنش زده بود بیرون رفتم سمتش
ا.ت:کوک بخدا اون جور که فکر میکنی نیست ما فقط دوستیم از بچه گی باهم بزرگ شدیم اگه باور نمیکنی از مامان بابام بپرس
کوک جواب نداد که رفتم سمتش و از روی گونش بوسیدمش معلوم بود که خوشش اومده اما نمیخواست نشون بده برای همین دوباره رفتم سمتش اما این دفعه از لبش بوسیدم کوک گفت
کوک:باشه باشه ولی دیگه نبینم بغلش کنی
ا.ت:حسود(خنده)
کوک:یااا من حسود نیستم
ا.ت:هستی
کوک:نیستم
ا.ت:باشه باشه فهمیدم حالا میای که به بچه ها معرفیت کنم
کوک:مگه بچه های کلاس ما نیستن
ا.ت:نه بعضی هاشون دوستای قدیمی مون هستن که تو مدرسه ی ما نیستن بعضی هاشونم سال بالایی هان
کوک:آها بریم
رفتیم سمت بچهها
ا.ت:خب بچه ها ایشون دوست پسر من و همکلاسی من هستند
یونا:اووو پس بالاخره از تنهایی در اومدی
ا.ت:یااا
همه:(خنده)
ا.ت:خب دیگه حالا
فیلیکس: ...
بچه هااااا سه بار نوشتم هر بار دستم خورد پاک شد دارم رد میدممممم🥲🤌
ا.ت:اوپا خیلی دلم برات تنگ شده بود
فیلیکس:منم همین طور خوشگلم
بورا:هه چه جالب از ی طرف کوک از یه طرف یکی دیگه
ا.ت:تو نمیتونی خفه شی
بورام:مگه دروغ میگم
ا.ت:خفه شو
یهو نگاهم رفت سمت کوک از عصبانیت رگ گردنش زده بود بیرون رفتم سمتش
ا.ت:کوک بخدا اون جور که فکر میکنی نیست ما فقط دوستیم از بچه گی باهم بزرگ شدیم اگه باور نمیکنی از مامان بابام بپرس
کوک جواب نداد که رفتم سمتش و از روی گونش بوسیدمش معلوم بود که خوشش اومده اما نمیخواست نشون بده برای همین دوباره رفتم سمتش اما این دفعه از لبش بوسیدم کوک گفت
کوک:باشه باشه ولی دیگه نبینم بغلش کنی
ا.ت:حسود(خنده)
کوک:یااا من حسود نیستم
ا.ت:هستی
کوک:نیستم
ا.ت:باشه باشه فهمیدم حالا میای که به بچه ها معرفیت کنم
کوک:مگه بچه های کلاس ما نیستن
ا.ت:نه بعضی هاشون دوستای قدیمی مون هستن که تو مدرسه ی ما نیستن بعضی هاشونم سال بالایی هان
کوک:آها بریم
رفتیم سمت بچهها
ا.ت:خب بچه ها ایشون دوست پسر من و همکلاسی من هستند
یونا:اووو پس بالاخره از تنهایی در اومدی
ا.ت:یااا
همه:(خنده)
ا.ت:خب دیگه حالا
فیلیکس: ...
بچه هااااا سه بار نوشتم هر بار دستم خورد پاک شد دارم رد میدممممم🥲🤌
- ۷.۵k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط