{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

که در باز شد و کوکو اومد تو من با اونی که ...

که در باز شد و کوکو اومد تو (من با اونی که اینو حدس زده بود کار دارم🗿🤝)
یه لحظه هنگ کردم . من به کوکو ،کوکو به من . هر دو مون به هم دیگه نگاه میکردیم . به خودم اومدم و خواستم حوله رو دوباره کنم دورم که پام لیز خورد و افتادم . کوکو به سرعت اومد طرفم و نشست. با گونه های گل انداختش گفت:
× حالت خوبه....باید بیشتر مراقب باشی
_شما هم بهتره که اول یه صدایی چیزی قبل از وارد شدن به اتاق دربیاری
×درسته....(تقطه ها نشانه خندیدنه) ولی عجب....عجب اندامی داری توی لباس مشخص نیست
هجوم خون به گونه هامو احساس می کردم.
نگاهی به خودم و خودش کردم. اصلا تو وضعیت خوبی نبودیم . کوکو روم خیمه زده بود و صورتشم نزدیک صورتم بود .
_کوکو -کون . میشه بلند شی ...یکم وضع ناجوره(همراه با خجالت)
×ام ، اره حق با تو
گونه هاش سرخ تر شدن و بلند شد.
_خب من لختم پس (همراه با خجالت خیلی زیاد)
×او اره الان میرم راحت باش .

بلند شد و رفت طرف در
×عا راستی خواستم بگم من دارم زود تر میرم به تالار تو همراه راننده میای اونجا .
_خب باشه
×ولی بدن خیلی جذابی داری
_لطفا برو بیرون
خندید و رفت.هعی خدا . پاشدم و یه تاپ شلوارک پوشیدم . نشستم روبه روی پنجره سر تا سری که عاشق ویوش بودم . این اتاق از اتاقی که موقع خدمت داخلش بودم خیلی شیک تر و بزرگ تر بود. یوکو گفته بود قبلا اتاق خواب کوکو بوده ولی کوکو به دلیل کار زیاد کم میومده اینجا و تو اتاق کارش خوابش میبرد. بنابر این مجبور شد
وسایلش رو ببره داخل اون اتاقه.
ساعت ۱۲ بود ومن هنوز داشتم به بیرون نگاه میکردم . حوصلم سر رفته بود پس رفتم توی اتاق نشیمن . نگاهی به تلویزیون بزرگ و کاناپه رو به روش کردم . روی کاناپه نشستم و تلویزیون رو رشن کردم و کانالارو بالا پایین میکردم.
_ اینم که چیزی نداره .
*اتفاقی افتاده
نگاهی به یوکو که پشتم بود کردم و گفتم
_اه حوصلم سر رفته
* یه فلش هست که روش فیلم هست. اگه بخواین براتون وصلش میکنم
_خب خیلی هم عالی . برام وسلش کن
*چشم
کارش رو تموم کرد .
*چیز دیگه ای لازم ندارین
_خب، فیلم بدون خراکی؟....هرگز.
*چشم ‌.
یه فیلم گذاشتم . تا یوکو اومد و خوراکی اورد.

تا ساعت ۱۴ داشتم فیلم میدیدم و خب بعد تموم شدنش به دلیل پایان غمگین داشتم گریه می کردم.یوکو که داشت زمین رو جارو میکرد گفت:
*اتفاقی افتاده
_هق...هه نههه...نباید دختره میمرد
*ام ...هه هه .
_خب، الان چیکار کنم .
ماموتو اومد :
+خانم ناهار امادس
_همون شیزوکا صدام کن ...تو هم همینطور یوکو...خب کوکو رفته پس باید تنهایی غذا بخورم . حال نمیده شماهم بیاین پیش من غذا بخورین.
با اینکه کل اینتوی این چند سال بجزء این چند وقت که پیش کوکوام تنها غذا میخوردم ولی ایندفعه دلم نمیخواست تنها باشم . بعد تموم کردن ناهار . ازشون خواستم که باهام UNOبازی کن.

+اونو....این دست رو هم من دارم میبرم.

ماموتو بعد چند دور طولانی بلاخره تازه یاد گرفته بود و داشت منو یوکو رو نابود میکرد.
نگاهی به ساعت دیواری کردم .
_سسسساااااعععتتتت شیشه و ننننیییمممهه ...وای خدایا .

سریع رفتم تو اتاق . اول لباسمو که یه لباس قرمز رنگ بلند بود پوشیدم که دامنش از حریر و یه چاک داشت(حوصله ندارم دنبال عکس بگردم خودتون تصورش کنید😔🤝)
رفتم نشستم پشت میز ارایشی . موهامو یه شنیون ساده کردم و دوتا سوسکی انداختم. نه حوصله داشتم نه وقت بنابر لین یه ارایش سبک کردم. تینت،ریمل،خط چشم، و یه سایه چشم (اصلا نمیدونم قرار باهاشون چیکار کنه😂💔)

ارایشم تموم شد که صدای تق تق در اومد.
_بیاتو
+خانم ماشین پایین منتظره.
_اوکی الان میام .
کفشامو پدشیدم و رفتم. بعد یه نیم ساعتی رسیدم .
خب مثل اینکه کمی دیر کردم . وارد تالار شدم. پر بود از
ادم هایی که معلوم بود جیباشون بخواتر پول زیاد نزدیکه بترکه.
رفتم روی یه میز نشستم و بعد پنج دیقیقه یه بابایی اومد بالای سرم.
+ببخشید میتونم در خواست کن بانوی زیبایی مثل شما همراهم برقصه؟
_نه(چه رک😂😐)
چند دختر اونور تر بودن و از حرفم شوکه شدن .
+ببخشید ، چرا(همراه با لبخند )
_چون من همراه یه نفر دیگه ام

دستمو گرفت و لبشو اورد نزدیکه گوشم .گفت:
+نظرت چیه تا اون اغای خوشانس بیاد با من باشی ،هوم؟ اخه ازت خوشم اومده و اگه از کسی خوشم بیاد ...
*تا باهاش نرقصی ول کن نیستی....بهتره اول ببینی که اون بانو صاحبش کیه نه؟

سرمو به طرف صدا چرخوندم . اینکه رانه همون که منو داد به کوکو‌.اومد به سمتمون سرشو برد نزدیک اون مرد . و ادامه داد:
*این خانم زیبا مال یکی از مدیر های بونتنه . بگو ببینم دوست داری با بونتن در گیر شی، ها؟
+متاسفم، نمیدونستم
و پا به فرار گذاشت. پشمام از شدت ابهت ران و بونتن ریخته بودن. ران برگشت طرفم
_______
دیدگاه ها (۶)

ولی این🥺❤️‍🩹

سلام😂🤭

چیه فکر مردی پارت دادم🗿افرین درست فکر کردی🤭-----------------...

in your eyes

بیب من برمیگردمپارت :74بعد از خشک کردن موهام یه دست لباس منا...

part:8

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط