{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انگار سکوت است که می شمارد لحظه هایم را

انگار سکوت است که می شمارد لحظه هایم را

دیگران اند که خط می زنند روزهایم را

انگار در همه ی من فریاد است ، صدایی تا تنهایی

انگار به نیمه جان خسته من ، کسی را امیدی نیست

به پایان این ویرانی انتظاری نیست

انگار تا همه ی پوسیدن باید بپوسم

تا خود مُردن باید بمانم

انگار دیگر مرا تازه ای نمی آید

تمام بودن من اینجا باید بمیرد

انگار تا فریادهای کهنه باید ماند

 تکرار این کهنه ها را هم باید ماند

انگار زخم خسته دیروز همه ی روزهای من شده ...
دیدگاه ها (۵)

ﺩﻟﺖ که ﻣﯽ ﮔـﯿﺮﺩ …ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﻫـﺎﯾـﯽ ﮐﻪ ﺛـﺎﻧـﯿـﻪ ﻫـﺎ… ﻣـﯿـﺦ ﻣـﯽ ﮐ...

من مانده ام و16جلد لغت نامه که هیچکدام ازواژه هایشانمترادف *...

روزتون بخیر

..

خودِ ‌ها دیگر تصویرِ آشنایی از من ندارند؛ انگار غباری از سال...

سال‌هاست که تقویم‌ها دیگر اسم تو را ورق نمی‌زنند و ساعت‌ها د...

گاهی بزرگ‌ترین دلتنگی، برای کسی نیست که دوستش داشتی؛ برای رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط