نمی دانستم چه حادثه ای درحال وقوع است

نمی دانستم چه حادثه ای درحال وقوع است...
#رمان_نفرین
قسمت_چهارم
دیدگاه ها (۱)

احساس میکردم دست و پایم را به چند اسب جنگی بسته اند و آنها ر...

سرش داد زدم و با او گلاویز شدم که اسلحه ای روی شقیقه ام قرار...

#رمان_نفرین#قسمت_سوم⚰ 👠

#نفرین🎭 🔪 🚬 🎲 #رمان#قسمت_دوم

آری آن روز چو می رفت کسی داشتم آمدنش را باور🌸من نمی دانستم م...

وجدان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط