{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

احساس میکردم دست و پایم را به چند اسب جنگی بسته اند و آنه

احساس میکردم دست و پایم را به چند اسب جنگی بسته اند و آنها را هی کرده اند...

#رمان_نفرین
قسمت_پنجم
دیدگاه ها (۱)

سرش داد زدم و با او گلاویز شدم که اسلحه ای روی شقیقه ام قرار...

#توییت_گردی#لیلی_مناسمش لیلی بود😯

نمی دانستم چه حادثه ای درحال وقوع است...#رمان_نفرینقسمت_چهار...

#رمان_نفرین#قسمت_سوم⚰ 👠

جان و دلممیشود حوالی چشمانت را خوب بگردم؟!راستش را بخواهی دس...

من با استعداد بودم. یعنی هستم؛بعضی وقت ها به دست هایم نگاه م...

🔺امارات پشت بهم ریختن بازار ارزی ایران؟دیوید میلر جامعه‌شناس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط