I can be myself with him
I can be myself with him
Part¹⁴
یکی از خدمتکارا در رو باز کرد
یه دختر با ارایش غلیظ زشت،یه لباس باز و کوتاه وارد شد
خودشو انداخت بغل یکی از اون خدمتکارا..بعد با صدای بلند گفت:" مامان! "
انگار مادر و دختر بودن..تهیونگ سرفهای کرد
+اینجا جای داد و بغل کردن نیست..تشریف ببرید بالا
اجوما:بله..ببخشید..این دخترم انیاست
+متوجه شدم
انیا:تهیونگ..دلم برات تنگ شده بود
تا اومد تهیونگ رو بغل کنه،تهیونگ با عصبانیت پرتش کرد کنار
+اولا بهم بگید ارباب..و به خودتون اجازه ی همچین کاری رو ندید
انیا هم با ناراحتی رفت بالا
اجوما هم از تهیونگ عذرخواهی کرد و رفت بالا
خدمتکارا مارو صدا زدن تا بریم شام بخوریم..مگه ساعت چند بود؟شتتتت ساعت ۹ شده
مگه فردا امتحان شفاهی نداشتیم؟
رفتیم و پشت میز غذاخوری نشستیم..من زیاد اشتها نداشتم پس کم خوردم
از سر میز بلند شدم
-تهیونگ..من دیگه باید برم خونهام
+چرا؟
-فردا پرسش داریم..طرح رو هم نکشیدم
جونگکوک:خب اینجا برگه هست..تهیونگ هم کتابش رو بهت میده..امشب پیش ما بمون
-نه نه اصلا..یه شب خوابیدم بسه
+بمون دیگهههه
سعی کردم متقاعدشون کنم،ولی کو گوش شنوا؟
تصمیم گرفتم تکالیفم رو اونجا انجام بدم و شب برم خونه
بعد از شام،تهیونگ برگه و کتابمون رو برام اورد
شروع کردم به کشیدم..پسرا دقیق به کارام نگاه میکردن
خیلی خوابم میومد و اینو از چشم های متورمام میشد فهمید
جیمین با یه لیوان قهوه اومد پیشم
جیمین:خیلی خوابت میاد نه؟
-اره(خمیازه)
قهوه رو خوردم و ادامه دادم
نزدیک های ۱۱ بود که دیگه طرحم تموم شد..یکم کتاب رو دوره کردم
ساعت ۱۲ شد..ازشون خداحافظی کردم
سوار ماشینم شدم
به خونه که رسیدم دیدم در خونه بازه
یکم ترسیدم..ولی با خودم فکرای خوب کردم
وارد که شدم دیدم همهچیز شکسته...
*ادامه دارد...
Part¹⁴
یکی از خدمتکارا در رو باز کرد
یه دختر با ارایش غلیظ زشت،یه لباس باز و کوتاه وارد شد
خودشو انداخت بغل یکی از اون خدمتکارا..بعد با صدای بلند گفت:" مامان! "
انگار مادر و دختر بودن..تهیونگ سرفهای کرد
+اینجا جای داد و بغل کردن نیست..تشریف ببرید بالا
اجوما:بله..ببخشید..این دخترم انیاست
+متوجه شدم
انیا:تهیونگ..دلم برات تنگ شده بود
تا اومد تهیونگ رو بغل کنه،تهیونگ با عصبانیت پرتش کرد کنار
+اولا بهم بگید ارباب..و به خودتون اجازه ی همچین کاری رو ندید
انیا هم با ناراحتی رفت بالا
اجوما هم از تهیونگ عذرخواهی کرد و رفت بالا
خدمتکارا مارو صدا زدن تا بریم شام بخوریم..مگه ساعت چند بود؟شتتتت ساعت ۹ شده
مگه فردا امتحان شفاهی نداشتیم؟
رفتیم و پشت میز غذاخوری نشستیم..من زیاد اشتها نداشتم پس کم خوردم
از سر میز بلند شدم
-تهیونگ..من دیگه باید برم خونهام
+چرا؟
-فردا پرسش داریم..طرح رو هم نکشیدم
جونگکوک:خب اینجا برگه هست..تهیونگ هم کتابش رو بهت میده..امشب پیش ما بمون
-نه نه اصلا..یه شب خوابیدم بسه
+بمون دیگهههه
سعی کردم متقاعدشون کنم،ولی کو گوش شنوا؟
تصمیم گرفتم تکالیفم رو اونجا انجام بدم و شب برم خونه
بعد از شام،تهیونگ برگه و کتابمون رو برام اورد
شروع کردم به کشیدم..پسرا دقیق به کارام نگاه میکردن
خیلی خوابم میومد و اینو از چشم های متورمام میشد فهمید
جیمین با یه لیوان قهوه اومد پیشم
جیمین:خیلی خوابت میاد نه؟
-اره(خمیازه)
قهوه رو خوردم و ادامه دادم
نزدیک های ۱۱ بود که دیگه طرحم تموم شد..یکم کتاب رو دوره کردم
ساعت ۱۲ شد..ازشون خداحافظی کردم
سوار ماشینم شدم
به خونه که رسیدم دیدم در خونه بازه
یکم ترسیدم..ولی با خودم فکرای خوب کردم
وارد که شدم دیدم همهچیز شکسته...
*ادامه دارد...
- ۱۲۷
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط