I can be myself with him
I can be myself with him
Part¹⁵
نتونستم ادامه بدم
همه جا پر از خون بود
صداهایی از اتاقم میومد
و بعد صدای شکستن
صدا قطع شد..فقط صدای باد میومد
اشکام سرازیر شدن
نمیتونستم راه برم..چون هر قدمی که برمیداشتم،پاهام پر از خون میشد
از مبل گرفته تا روی تابلو ها
از بوش میشد فهمید که خون هست
روی زمین با ذغال نقاشی ترسناکی کشیده شده بود
گلدون مورد علاقم،تلویزیون،اینه ها،پنجره ها،همه شکسته بودن
تنها چیزی که به ذهنم رسید تهیونگ بود
شمارهاشو گرفتم
سریع جواب داد..با هقهق و صدای گرفته شروع کردم به صحبت:
-تهیونگ..تروخدا بیا اینجا پیشم..من میترسم
اولین بار بود که این کلمه رو به زبون آورده بودم
چیزی که من میدیدم وحشتناک بود..خیلی وحشتناک!
+الان میام..همونجا بمون..با پسرا میایم
[ویو تهیونگ]
از صدای پشت گوشی میتونستم بفهمم واقعا حالش بده
سریع کتم رو پوشیدم و با پسرا رفتیم خونهاش
توی حیاطش نشسته بود..تا مارو دید،پرید بغلم
گریه میکرد مثل بچه ی دوساله،اما ترسیده!
سرشو نوازش میکردم
کتم رو در اوردم و بهش پوشوندم
انگار میترسید من برم..بغلش کردم و پاهاشو دور کمرم حلقه کردم
اولین بار بود که اینطوری میدیدمش
سرشو روی شونم گذاشتم و وارد خونهاش شدم
با چیزی که دیدم،خودمو فقط جای نیلسو گذاشتم..بهش حق میدادم بترسه
نمیخواستم اون هم دوباره این صحنه رو ببینه..برای همین سرشو بیشتر به شونم فشردم
هنوز گریه میکرد..و قلب من درد میگرفت
یونگی لامپ رو روشن کرد
کمی توی هال راه رفتیم
به سمت اتاق نیلسو حرکت کردیم
سرشو کمی بالا اورد و انگار با دیدن اون نقاشی ترسناک،گریه هاش بیشتر شد
اتاقش..وای نه!
تقریبا تبدیل شده بود به میدان جنگی که همه داخلش مُردن و کسی برنده نشده
لوازم آرایشی هاش شکسته بودن،میزش به هم ریخته بود،در کمدش باز بود اما لباساش چیزیش نشده بودن
فقط به خودم لعنت میفرستادم که چرا گذاشتم از پیشمون بره
با لحن ارومی گفتم:
+بچهها..شما به باندم خبر بدین که بیان اینجا..و تا کسی که اینکارو کرده گیر نیارن،حق ندارن برگردن..خودتونم کمکم میکنید؟
جونگکوک:معلومه..این یه چیز ساده نیست
هوسوک:من به باند میگم
+مرسی..نیلسو بریم؟
با چشمای اشکی بهم زل زد
-کجا؟
+پیش من
سرشو دوباره گذاشت روی شونم
-اوهوم..میخوام پیش تو باشم
لبخند محوی زدم..با پسرا خداحافظی کردم و رفتم سمت ماشین...
*ادامه دارد...
Part¹⁵
نتونستم ادامه بدم
همه جا پر از خون بود
صداهایی از اتاقم میومد
و بعد صدای شکستن
صدا قطع شد..فقط صدای باد میومد
اشکام سرازیر شدن
نمیتونستم راه برم..چون هر قدمی که برمیداشتم،پاهام پر از خون میشد
از مبل گرفته تا روی تابلو ها
از بوش میشد فهمید که خون هست
روی زمین با ذغال نقاشی ترسناکی کشیده شده بود
گلدون مورد علاقم،تلویزیون،اینه ها،پنجره ها،همه شکسته بودن
تنها چیزی که به ذهنم رسید تهیونگ بود
شمارهاشو گرفتم
سریع جواب داد..با هقهق و صدای گرفته شروع کردم به صحبت:
-تهیونگ..تروخدا بیا اینجا پیشم..من میترسم
اولین بار بود که این کلمه رو به زبون آورده بودم
چیزی که من میدیدم وحشتناک بود..خیلی وحشتناک!
+الان میام..همونجا بمون..با پسرا میایم
[ویو تهیونگ]
از صدای پشت گوشی میتونستم بفهمم واقعا حالش بده
سریع کتم رو پوشیدم و با پسرا رفتیم خونهاش
توی حیاطش نشسته بود..تا مارو دید،پرید بغلم
گریه میکرد مثل بچه ی دوساله،اما ترسیده!
سرشو نوازش میکردم
کتم رو در اوردم و بهش پوشوندم
انگار میترسید من برم..بغلش کردم و پاهاشو دور کمرم حلقه کردم
اولین بار بود که اینطوری میدیدمش
سرشو روی شونم گذاشتم و وارد خونهاش شدم
با چیزی که دیدم،خودمو فقط جای نیلسو گذاشتم..بهش حق میدادم بترسه
نمیخواستم اون هم دوباره این صحنه رو ببینه..برای همین سرشو بیشتر به شونم فشردم
هنوز گریه میکرد..و قلب من درد میگرفت
یونگی لامپ رو روشن کرد
کمی توی هال راه رفتیم
به سمت اتاق نیلسو حرکت کردیم
سرشو کمی بالا اورد و انگار با دیدن اون نقاشی ترسناک،گریه هاش بیشتر شد
اتاقش..وای نه!
تقریبا تبدیل شده بود به میدان جنگی که همه داخلش مُردن و کسی برنده نشده
لوازم آرایشی هاش شکسته بودن،میزش به هم ریخته بود،در کمدش باز بود اما لباساش چیزیش نشده بودن
فقط به خودم لعنت میفرستادم که چرا گذاشتم از پیشمون بره
با لحن ارومی گفتم:
+بچهها..شما به باندم خبر بدین که بیان اینجا..و تا کسی که اینکارو کرده گیر نیارن،حق ندارن برگردن..خودتونم کمکم میکنید؟
جونگکوک:معلومه..این یه چیز ساده نیست
هوسوک:من به باند میگم
+مرسی..نیلسو بریم؟
با چشمای اشکی بهم زل زد
-کجا؟
+پیش من
سرشو دوباره گذاشت روی شونم
-اوهوم..میخوام پیش تو باشم
لبخند محوی زدم..با پسرا خداحافظی کردم و رفتم سمت ماشین...
*ادامه دارد...
- ۱۶۱
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط