پارت
پارت7
صبح شد
ویو این یوپ:
صبح شده بود با نور خورشید از خواب بیدار شدم ات مثل بچه کوچولو ها تو بغلم خواب بود آروم سرش رو ناز کردم و بوسه کوچولویی به لباش زدم
ویو ات:
با حسی که روی لبام حس کردم از خواب بیدار شدم
ات:این یوپ چیکار میکنی(خنده)
این یوپ:هیچی فقط پاشو من میرم حموم بعد تو برو
ات:باش
ویو ات:
یه دوش ۱۰ دیقه گرفتم و اومدم بیرون
ات:این یوپ برو بیرون میخوام لباس بپوشم
این یوپ:من که دیشب همه جاتو دیدم
ات:چه ربطی داره برو بیرون
این یوپ :باش
ویو این یوپ:رفتم بیرون منم دوش گرفتم لباس پوشیدم اومدم بیرون
ات:این یوپ بیا صبحونه آمادست
این یوپ:اومدم عزیزم
ات:بیا اینم صبحونه
این یوپ:به به چه میزی خودت چیدی؟
ات:بله دیگه حالا بشین نظرت رو بگو
این یوپ:امم عالیه
ات:راستی دیشب
این یوپ:اسم دیشب رو نیار دیگه نمیخوام بهش فکر کنی
ات:نه ازت یه سئوال دارم
این یوپ:بگو
ات:دیشب تو راست گفتی میخوای باهام ازدواج کنی؟
این یوپ:چطور؟
ویو این یوپ:
با این سئوال ات یکم سردرگم شدم نکنه که نخواد باهام ازدواج کنه که اینو میگه
ات:آخه میدونی احساس میکنم اگه مامان بابام بفهمن خیلی عصبی میشن و ناراحت آخه با شوهر عمم و عمم و دختر عمه و پسر عمم رفتن کانادا
این یوپ:خب
ات:آخه اونا همش میگفتن وقتی که برگردیم تو با پسر عمت کای ازدواج میکنی
این یوپ دستای ات رو میگیره
این یوپ:ببین عزیزم هیچکی نمیتونه مارو از هم جدا کنه
(گوشی ات زنگ خورد)
این یوپ:کیه؟
ات:وای
این یوپ:گفتم کیه
ات: بابامه
این یوپ:شاید داداشت بهش گفته
ات:نه نگفته به سه جونگ گفتم مواظب باشه الان هم داداشم هرچی سه جونگ بگه گوش میده
ات:جواب بدم؟
این یوپ:آره
ات:الو
ب،ات:سلام دخترم خوبی؟
ات:آره بابا چیزی شده زنگ زدی؟
ب،ات:آها نه چیزی نشده فقط ما فردا میخوایم برگردیم کره
ات:عهه بابا چه یهویی
ب،ات:آره یهویی شد
ات:عمه اینا هم میان؟
ب ،ات: آره همشون میان
ات:باش خدافظ
ب،ات:خدافظ
این یوپ : چی گفت؟
ات:وای فردا دارن میان
این یوپ:اشکال نداره استرس نداشته باش امروز وسایل رو جمع میکنیم میریم پیش داداشت و اونجا سوتی نمیدیم که باهمیم
ات:باش سریع بخور جمع کنیم
یه حمایت نمی کنید دارم پشت سر هم میزارم براتون اگه حمایت نکنید شرط میزارم میبرمتون تو خماری
صبح شد
ویو این یوپ:
صبح شده بود با نور خورشید از خواب بیدار شدم ات مثل بچه کوچولو ها تو بغلم خواب بود آروم سرش رو ناز کردم و بوسه کوچولویی به لباش زدم
ویو ات:
با حسی که روی لبام حس کردم از خواب بیدار شدم
ات:این یوپ چیکار میکنی(خنده)
این یوپ:هیچی فقط پاشو من میرم حموم بعد تو برو
ات:باش
ویو ات:
یه دوش ۱۰ دیقه گرفتم و اومدم بیرون
ات:این یوپ برو بیرون میخوام لباس بپوشم
این یوپ:من که دیشب همه جاتو دیدم
ات:چه ربطی داره برو بیرون
این یوپ :باش
ویو این یوپ:رفتم بیرون منم دوش گرفتم لباس پوشیدم اومدم بیرون
ات:این یوپ بیا صبحونه آمادست
این یوپ:اومدم عزیزم
ات:بیا اینم صبحونه
این یوپ:به به چه میزی خودت چیدی؟
ات:بله دیگه حالا بشین نظرت رو بگو
این یوپ:امم عالیه
ات:راستی دیشب
این یوپ:اسم دیشب رو نیار دیگه نمیخوام بهش فکر کنی
ات:نه ازت یه سئوال دارم
این یوپ:بگو
ات:دیشب تو راست گفتی میخوای باهام ازدواج کنی؟
این یوپ:چطور؟
ویو این یوپ:
با این سئوال ات یکم سردرگم شدم نکنه که نخواد باهام ازدواج کنه که اینو میگه
ات:آخه میدونی احساس میکنم اگه مامان بابام بفهمن خیلی عصبی میشن و ناراحت آخه با شوهر عمم و عمم و دختر عمه و پسر عمم رفتن کانادا
این یوپ:خب
ات:آخه اونا همش میگفتن وقتی که برگردیم تو با پسر عمت کای ازدواج میکنی
این یوپ دستای ات رو میگیره
این یوپ:ببین عزیزم هیچکی نمیتونه مارو از هم جدا کنه
(گوشی ات زنگ خورد)
این یوپ:کیه؟
ات:وای
این یوپ:گفتم کیه
ات: بابامه
این یوپ:شاید داداشت بهش گفته
ات:نه نگفته به سه جونگ گفتم مواظب باشه الان هم داداشم هرچی سه جونگ بگه گوش میده
ات:جواب بدم؟
این یوپ:آره
ات:الو
ب،ات:سلام دخترم خوبی؟
ات:آره بابا چیزی شده زنگ زدی؟
ب،ات:آها نه چیزی نشده فقط ما فردا میخوایم برگردیم کره
ات:عهه بابا چه یهویی
ب،ات:آره یهویی شد
ات:عمه اینا هم میان؟
ب ،ات: آره همشون میان
ات:باش خدافظ
ب،ات:خدافظ
این یوپ : چی گفت؟
ات:وای فردا دارن میان
این یوپ:اشکال نداره استرس نداشته باش امروز وسایل رو جمع میکنیم میریم پیش داداشت و اونجا سوتی نمیدیم که باهمیم
ات:باش سریع بخور جمع کنیم
یه حمایت نمی کنید دارم پشت سر هم میزارم براتون اگه حمایت نکنید شرط میزارم میبرمتون تو خماری
- ۱.۳k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط