#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ¹
Part : ²⁰
ویو اِلا___
خواب…
نیومد.
با اینکه خسته بودم…
با اینکه بدنم سنگین شده بود…
اما مغزم—
ولم نمیکرد.
تصویرش…
هی تکرار میشد.
خون…
زخم…
و اون نگاه لعنتیش…
که حتی موقع درد هم—
نمیشکست.
اخم کردم.
چرخیدم روی تخت.
الا: به من ربطی ندارهههههه…
اما چرا—
ول نمیکرد؟
نمیدونم چقدر گذشت…
اما یه حس بد—
مجبورم کرد بلند شم.
یه چیزی درست نبود.
نفس عمیقی کشیدم…
و از اتاق زدم بیرون.
راهرو هنوز تاریک بود…
ساعت باید حدود سه یا چهار میبود.
بیهدف نرفتم.
خودم هم فهمیدم.
قدمهام—
مستقیم رفت سمت اتاق اون.
ایستادم جلو در.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
الا: مسخرهست…
اما دستم رفت سمت دستگیره.
آروم بازش کردم.
اتاق تاریک بود…
فقط نور خیلی کم ماه…
افتاده بود روی تخت.
و اون—
هنوز بیدار بود.
نشسته بود…
تکیه داده به تخت…
نفسهاش آروم نبود.
قدم برداشتم داخل.
الا: هنوز نخوابیدی؟
نگاهش اومد سمتم.
خسته…
اما هنوز همون—
قوی.
جونکوک: تو هم.
چیزی نگفتم.
رفتم نزدیکتر.
نگاه کوتاهی انداختم به باندش.
یه لکه خون—
دوباره زده بود بیرون.
اخم کردم.
الا: گفتم تکون نخور.
خیلی ساده گفت:
جونکوک: کار داشتم.
کار؟
با اون حال؟
حرصم گرفت…
اما بیشتر از اون—
یه حس دیگه بود…
یه چیزی شبیه نگرانی.
لعنتی....
نشستم کنارش.
بدون اجازه.
باند رو باز کردم.
جونکوک چیزی نگفت…
فقط نگام میکرد.
این بار—
بدون اون سردی کامل.
یه کم…
نرمتر.
چرا؟
حوصله فکر کردن نداشتم.
دوباره شروع کردم تمیز کردن زخم.
این بار—
آرومتر.
دقیقتر.
انگار—
میترسیدم دردش بگیره.
چند لحظه گذشت…
تا اینکه صداش اومد:
جونکوک: چرا برگشتی؟ (،چون کصخل🤣)
دستم مکث کرد.
سوال سادهای بود…
اما جوابش—
نه.
چشمهامو پایین انداختم.
الا: باندت باز شده بود.
سکوت.
حس کردم هنوز نگام میکنه.
جونکوک: فقط برای اون؟
دستم دوباره حرکت کرد…
اما قلبم—
یه ضرب بد زد.
الا: آره.
دروغ.
واضح.
اما مهم نبود.
کارم تموم شد.
باند تازه پیچیدم.
محکمتر این بار.
خواستم بلند شم…
اما—
دستم گیر کرد.
دستش—
روی مچم.
خشکم زد.
خیلی محکم نگرفته بود…
اما—
کافی بود که تکون نخورم.
آروم سرمو بالا آوردم.
و—
دوباره چشم تو چشمش شدم.
خیلی نزدیک بودیم.
بیشتر از قبل.
نفسهام نامنظم شد…
اما سعی کردم نذارم بفهمه.
الا: ول کن.
آروم گفت:
جونکوک: یه سوال دیگه.
اخم کردم.
الا: الان وقتش نیست.
اما ول نکرد.
نگاهش جدیتر شد.
جونکوک: چرا فرار نمیکنی؟
قلبم—
یه لحظه ایستاد.
چی؟
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
نفسم سنگین شد.
الا: چی؟
آرومتر…
اما دقیق گفت:
جونکوک: در بازه…
نگاهش رفت سمت در اتاق.
و بعد—
برگشت به من.
جونکوک: هر شب.
مغزم—
چند ثانیه قفل شد.
در؟
باز؟
دروغ میگفت؟
یا…
واقعاً؟
چشمهام ناخودآگاه رفت سمت در.
و برای اولین بار—
فهمیدم…
قفل نبود.
نفس تو سینم حبس شد.
برگشتم سمتش.
الا: داری بازی میکنی؟
یه کم نزدیکتر شد…
بدون اینکه دستمو ول کنه.
جونکوک: اگه میخواستم نگهت دارم…
مکث کرد.
چشمهاش تیز شد.
جونکوک: لازم نبود قفل کنم.
حرفش—
سنگین نشست.
خیلی سنگین.
پس…
همه این مدت…
دستم هنوز تو دستش بود.
اما این بار—
دیگه اون حس قبلی نبود.
یه چیز جدید…
پیچیدهتر…
خطرناکتر.
آروم گفتم:
الا: پس چرا نرفتم؟
این بار—
اون ساکت شد.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
و بعد—
خیلی آروم…
خیلی پایین گفت:
جونکوک: خودت بگو.
قلبم—
دیگه تحت کنترل نبود.
لعنتی…
لعنتی…
دستم رو کشیدم عقب.
این بار—
ول کرد.
سریع بلند شدم.
چند قدم عقب رفتم.
باید فاصله میگرفتم.
الان.
همین الان.
الا: توهم نزن.
صدام اونقدر محکم نبود که میخواستم.
الا: من هر وقت بخوام میرم.
چشمهاش روی من قفل شد.
جونکوک: پس برو.
سکوت.
چند ثانیه…
طولانیترین ثانیههای ممکن.
نگاهش کردم…
بعد—
به در.
قدم برنداشتم.
لعنتی.
چرا برنداشتم؟
برگشتم سمتش.
بدون اینکه جواب بدم.
بدون اینکه چیزی بگم.
و از اتاق زدم بیرون.
اما این بار—
فرق داشت.
چون حالا—
میدونستم.
در—
از اول هم قفل نبود.
و این یعنی…
من—
خودم مونده بودم.
و این—
بدترین نوع قفس بود.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدینننننننن🔪🔪🔪🔪
Season : ¹
Part : ²⁰
ویو اِلا___
خواب…
نیومد.
با اینکه خسته بودم…
با اینکه بدنم سنگین شده بود…
اما مغزم—
ولم نمیکرد.
تصویرش…
هی تکرار میشد.
خون…
زخم…
و اون نگاه لعنتیش…
که حتی موقع درد هم—
نمیشکست.
اخم کردم.
چرخیدم روی تخت.
الا: به من ربطی ندارهههههه…
اما چرا—
ول نمیکرد؟
نمیدونم چقدر گذشت…
اما یه حس بد—
مجبورم کرد بلند شم.
یه چیزی درست نبود.
نفس عمیقی کشیدم…
و از اتاق زدم بیرون.
راهرو هنوز تاریک بود…
ساعت باید حدود سه یا چهار میبود.
بیهدف نرفتم.
خودم هم فهمیدم.
قدمهام—
مستقیم رفت سمت اتاق اون.
ایستادم جلو در.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
الا: مسخرهست…
اما دستم رفت سمت دستگیره.
آروم بازش کردم.
اتاق تاریک بود…
فقط نور خیلی کم ماه…
افتاده بود روی تخت.
و اون—
هنوز بیدار بود.
نشسته بود…
تکیه داده به تخت…
نفسهاش آروم نبود.
قدم برداشتم داخل.
الا: هنوز نخوابیدی؟
نگاهش اومد سمتم.
خسته…
اما هنوز همون—
قوی.
جونکوک: تو هم.
چیزی نگفتم.
رفتم نزدیکتر.
نگاه کوتاهی انداختم به باندش.
یه لکه خون—
دوباره زده بود بیرون.
اخم کردم.
الا: گفتم تکون نخور.
خیلی ساده گفت:
جونکوک: کار داشتم.
کار؟
با اون حال؟
حرصم گرفت…
اما بیشتر از اون—
یه حس دیگه بود…
یه چیزی شبیه نگرانی.
لعنتی....
نشستم کنارش.
بدون اجازه.
باند رو باز کردم.
جونکوک چیزی نگفت…
فقط نگام میکرد.
این بار—
بدون اون سردی کامل.
یه کم…
نرمتر.
چرا؟
حوصله فکر کردن نداشتم.
دوباره شروع کردم تمیز کردن زخم.
این بار—
آرومتر.
دقیقتر.
انگار—
میترسیدم دردش بگیره.
چند لحظه گذشت…
تا اینکه صداش اومد:
جونکوک: چرا برگشتی؟ (،چون کصخل🤣)
دستم مکث کرد.
سوال سادهای بود…
اما جوابش—
نه.
چشمهامو پایین انداختم.
الا: باندت باز شده بود.
سکوت.
حس کردم هنوز نگام میکنه.
جونکوک: فقط برای اون؟
دستم دوباره حرکت کرد…
اما قلبم—
یه ضرب بد زد.
الا: آره.
دروغ.
واضح.
اما مهم نبود.
کارم تموم شد.
باند تازه پیچیدم.
محکمتر این بار.
خواستم بلند شم…
اما—
دستم گیر کرد.
دستش—
روی مچم.
خشکم زد.
خیلی محکم نگرفته بود…
اما—
کافی بود که تکون نخورم.
آروم سرمو بالا آوردم.
و—
دوباره چشم تو چشمش شدم.
خیلی نزدیک بودیم.
بیشتر از قبل.
نفسهام نامنظم شد…
اما سعی کردم نذارم بفهمه.
الا: ول کن.
آروم گفت:
جونکوک: یه سوال دیگه.
اخم کردم.
الا: الان وقتش نیست.
اما ول نکرد.
نگاهش جدیتر شد.
جونکوک: چرا فرار نمیکنی؟
قلبم—
یه لحظه ایستاد.
چی؟
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
نفسم سنگین شد.
الا: چی؟
آرومتر…
اما دقیق گفت:
جونکوک: در بازه…
نگاهش رفت سمت در اتاق.
و بعد—
برگشت به من.
جونکوک: هر شب.
مغزم—
چند ثانیه قفل شد.
در؟
باز؟
دروغ میگفت؟
یا…
واقعاً؟
چشمهام ناخودآگاه رفت سمت در.
و برای اولین بار—
فهمیدم…
قفل نبود.
نفس تو سینم حبس شد.
برگشتم سمتش.
الا: داری بازی میکنی؟
یه کم نزدیکتر شد…
بدون اینکه دستمو ول کنه.
جونکوک: اگه میخواستم نگهت دارم…
مکث کرد.
چشمهاش تیز شد.
جونکوک: لازم نبود قفل کنم.
حرفش—
سنگین نشست.
خیلی سنگین.
پس…
همه این مدت…
دستم هنوز تو دستش بود.
اما این بار—
دیگه اون حس قبلی نبود.
یه چیز جدید…
پیچیدهتر…
خطرناکتر.
آروم گفتم:
الا: پس چرا نرفتم؟
این بار—
اون ساکت شد.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
و بعد—
خیلی آروم…
خیلی پایین گفت:
جونکوک: خودت بگو.
قلبم—
دیگه تحت کنترل نبود.
لعنتی…
لعنتی…
دستم رو کشیدم عقب.
این بار—
ول کرد.
سریع بلند شدم.
چند قدم عقب رفتم.
باید فاصله میگرفتم.
الان.
همین الان.
الا: توهم نزن.
صدام اونقدر محکم نبود که میخواستم.
الا: من هر وقت بخوام میرم.
چشمهاش روی من قفل شد.
جونکوک: پس برو.
سکوت.
چند ثانیه…
طولانیترین ثانیههای ممکن.
نگاهش کردم…
بعد—
به در.
قدم برنداشتم.
لعنتی.
چرا برنداشتم؟
برگشتم سمتش.
بدون اینکه جواب بدم.
بدون اینکه چیزی بگم.
و از اتاق زدم بیرون.
اما این بار—
فرق داشت.
چون حالا—
میدونستم.
در—
از اول هم قفل نبود.
و این یعنی…
من—
خودم مونده بودم.
و این—
بدترین نوع قفس بود.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدینننننننن🔪🔪🔪🔪
- ۲۵۳
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط