P. 1
P. 1
𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊.
اون فقط مال منه
زنگ تفریح مدرسه با صدای جیغ و داد و خندههای بلند بچهها پر شده بود، اما تهیونگ و دو تا رفیقش، شوگا و جیمین، هیچکس رو به چشم نمیگرفتن. تهیونگ، با اون قد بلند و چشمای سیاهش که همیشه مثل دو تا سنگ سرد به همه نگاه میکرد، تازه فهمیده بود که یه دانشآموز جدید به اسم «جئون جونگکوک» به کلاسشون اضافه شده.
«بذار بریم ببینیم این پسر جدید کیه؟» تهیونگ با صدایی خشن گفت و دستش رو روی شونه جیمین گذاشت. اکیپ قلدرها با قدمهای سنگین به سمت کلاس رفتند تا ببینن با چه کسی طرف هستن.
وقتی وارد کلاس شدن، همه ساکت شدن. جونگکوک پشت میزش نشسته بود و با تمرکز کامل داشت کتابش رو میخوند. موهای مشکیش رو کمی به عقب داده بود و چهرش آروم و مهربون بود. هیچ نشونهای از ترس یا دلهره توی چشاش نبود، فقط یه آرامش عجیب داشت.
تهیونگ جلو رفت و با صدای بلند گفت: «خب، اینی که میبینیم کیه؟ یه پسر کوچولو که فکر میکنه میتونه اینجا زنده بمونه؟»
جونگکوک سرش رو بلند کرد و با یه لبخند کوچک و مهربون گفت: «سلام، من جئون جونگکوک هستم. خوشبختم.»
تهیونگ خندید و گفت: «خوشبختم؟ اینجا؟ با ما؟ فکر نکنم این کلمه برای تو مناسب باشه.»
رفیقای تهیونگ هم خندیدن، اما جونگکوک هیچکس رو نادیده نگرفت. فقط به تهیونگ نگاه کرد و گفت: «من فقط میخوام درس بخونم و به بقیه هم کمک کنم. اگر مشکلی نیست، من رو ول کنین.»
تهیونگ با تعجب به جونگکوک نگاه کرد. هیچکس تا حالا اینطور باهاش صحبت نکرده بود. نه ترسیده بود، نه فرار کرده بود. فقط یه پسر مهربون که فکر میکرد میتونه با مهربونی همه چیز رو حل کنه.
«خب، ببینیم چقدر میتونی مهربون باشی، جونگکوک!» تهیونگ با یه لبخند خطرناک گفت و به سمت میزش رفت.
اما چیزی که تهیونگ نمیدونست، این بود که جونگکوک فقط یه پسر مهربون نبود. اون یه راز بزرگ داشت که قرار بود زندگی تهیونگ رو به کلی تغییر بده
#لایک
#کامنت
#بازنشر
شرایط
40 تا لایک
19 تا بازنشر
20 تا هم کامنت
𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊.
اون فقط مال منه
زنگ تفریح مدرسه با صدای جیغ و داد و خندههای بلند بچهها پر شده بود، اما تهیونگ و دو تا رفیقش، شوگا و جیمین، هیچکس رو به چشم نمیگرفتن. تهیونگ، با اون قد بلند و چشمای سیاهش که همیشه مثل دو تا سنگ سرد به همه نگاه میکرد، تازه فهمیده بود که یه دانشآموز جدید به اسم «جئون جونگکوک» به کلاسشون اضافه شده.
«بذار بریم ببینیم این پسر جدید کیه؟» تهیونگ با صدایی خشن گفت و دستش رو روی شونه جیمین گذاشت. اکیپ قلدرها با قدمهای سنگین به سمت کلاس رفتند تا ببینن با چه کسی طرف هستن.
وقتی وارد کلاس شدن، همه ساکت شدن. جونگکوک پشت میزش نشسته بود و با تمرکز کامل داشت کتابش رو میخوند. موهای مشکیش رو کمی به عقب داده بود و چهرش آروم و مهربون بود. هیچ نشونهای از ترس یا دلهره توی چشاش نبود، فقط یه آرامش عجیب داشت.
تهیونگ جلو رفت و با صدای بلند گفت: «خب، اینی که میبینیم کیه؟ یه پسر کوچولو که فکر میکنه میتونه اینجا زنده بمونه؟»
جونگکوک سرش رو بلند کرد و با یه لبخند کوچک و مهربون گفت: «سلام، من جئون جونگکوک هستم. خوشبختم.»
تهیونگ خندید و گفت: «خوشبختم؟ اینجا؟ با ما؟ فکر نکنم این کلمه برای تو مناسب باشه.»
رفیقای تهیونگ هم خندیدن، اما جونگکوک هیچکس رو نادیده نگرفت. فقط به تهیونگ نگاه کرد و گفت: «من فقط میخوام درس بخونم و به بقیه هم کمک کنم. اگر مشکلی نیست، من رو ول کنین.»
تهیونگ با تعجب به جونگکوک نگاه کرد. هیچکس تا حالا اینطور باهاش صحبت نکرده بود. نه ترسیده بود، نه فرار کرده بود. فقط یه پسر مهربون که فکر میکرد میتونه با مهربونی همه چیز رو حل کنه.
«خب، ببینیم چقدر میتونی مهربون باشی، جونگکوک!» تهیونگ با یه لبخند خطرناک گفت و به سمت میزش رفت.
اما چیزی که تهیونگ نمیدونست، این بود که جونگکوک فقط یه پسر مهربون نبود. اون یه راز بزرگ داشت که قرار بود زندگی تهیونگ رو به کلی تغییر بده
#لایک
#کامنت
#بازنشر
شرایط
40 تا لایک
19 تا بازنشر
20 تا هم کامنت
- ۳.۵k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط