P. 3
P. 3
𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊.
"اون فقط مال منه
زنگ آخر با صدای بلند زنگ تفریح تموم شد. بچهها با سرعت از کلاسها بیرون ریختن، اما تهیونگ و دو تا رفیقش، شوگا و جیمین، با قدمهای سنگین به سمت در خروجی رفتن. تهیونگ هنوز عصبانی بود؛ اون روز جونگکوک رو به شدت تحقیر کرده بود و حتی دفترچهاش رو پاره کرده بود.
«امروز خوب بود، نه؟» شوگا با یه لبخند کج پرسید.
«آره، اون پسر کوچولو خیلی زود تسلیم شد،» تهیونگ با صدایی سرد گفت و کولهپشتیش رو روی شونهاش انداخت. «فکر کنم دیگه جرات نکنه جلوی ما وایسه.»
اونا از مدرسه خارج شدن و به سمت خیابون رفتن. تهیونگ سوار ماشین پدرش شد و به سمت خونش رفت. تو ماشین، سکوت سنگینی حاکم بود. تهیونگ به پنجره نگاه میکرد و به چهرهی جونگکوک فکر میکرد. اون پسر با اینکه ترسیده بود، اما چشماش پر از یه نوع شجاعت عجیب بود که تهیونگ رو آزار میداد.
«چرا انقدر مظلوم به نظر میاد؟» تهیونگ با خودش زمزمه کرد. «فکر کنم باید بیشتر اذیتش کنم تا بفهمه کی مالک این مدرسهست.»
اما وقتی به خونه رسید، تهیونگ دید که پدرش در حال خوندن روزنامهست و مادرش هم داره آشپزی میکنه. تهیونگ سریع به اتاقش رفت و در رو بست. اونجا، تنها بود و میتونست عصبانیتش رو تخلیه کنه. اما یه حس عجیب تو دلش بود؛ انگار اون روز، چیزی بیشتر از یه قلدری ساده اتفاق افتاده بود.
#لایک
#کامنت
#بازنشر
شرایط
40 تا لایک
19 تا بازنشر
20 تا هم کامنت
𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊.
"اون فقط مال منه
زنگ آخر با صدای بلند زنگ تفریح تموم شد. بچهها با سرعت از کلاسها بیرون ریختن، اما تهیونگ و دو تا رفیقش، شوگا و جیمین، با قدمهای سنگین به سمت در خروجی رفتن. تهیونگ هنوز عصبانی بود؛ اون روز جونگکوک رو به شدت تحقیر کرده بود و حتی دفترچهاش رو پاره کرده بود.
«امروز خوب بود، نه؟» شوگا با یه لبخند کج پرسید.
«آره، اون پسر کوچولو خیلی زود تسلیم شد،» تهیونگ با صدایی سرد گفت و کولهپشتیش رو روی شونهاش انداخت. «فکر کنم دیگه جرات نکنه جلوی ما وایسه.»
اونا از مدرسه خارج شدن و به سمت خیابون رفتن. تهیونگ سوار ماشین پدرش شد و به سمت خونش رفت. تو ماشین، سکوت سنگینی حاکم بود. تهیونگ به پنجره نگاه میکرد و به چهرهی جونگکوک فکر میکرد. اون پسر با اینکه ترسیده بود، اما چشماش پر از یه نوع شجاعت عجیب بود که تهیونگ رو آزار میداد.
«چرا انقدر مظلوم به نظر میاد؟» تهیونگ با خودش زمزمه کرد. «فکر کنم باید بیشتر اذیتش کنم تا بفهمه کی مالک این مدرسهست.»
اما وقتی به خونه رسید، تهیونگ دید که پدرش در حال خوندن روزنامهست و مادرش هم داره آشپزی میکنه. تهیونگ سریع به اتاقش رفت و در رو بست. اونجا، تنها بود و میتونست عصبانیتش رو تخلیه کنه. اما یه حس عجیب تو دلش بود؛ انگار اون روز، چیزی بیشتر از یه قلدری ساده اتفاق افتاده بود.
#لایک
#کامنت
#بازنشر
شرایط
40 تا لایک
19 تا بازنشر
20 تا هم کامنت
- ۶۰۲
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط