P. 2
P. 2
𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊.
اون فقط مال منه
زنگ تفریح بعدی، مدرسه پر از هیاهو بود، اما جونگکوک این بار احساس میکرد همه نگاهها فقط به سمت اونه. تهیونگ و دو تا رفیقش، شوگا و جیمین، دور میز جونگکوک جمع شده بودن. تهیونگ با چشمانی که مثل دو تا چاقوی سرد میدرخشید، به جونگکوک خیره شده بود.
«شنیدم که خیلی درسخونی، جونگکوک؟» تهیونگ با صدایی که از ته گلو میآمد، پرسید و دستش رو روی میز کوبید. صدای کوبیدن باعث شد کتابای جونگکوک یکم جابجا بشن.
جونگکوک که سعی میکرد خودش رو جمع و جور بکنه، سرش رو پایین انداخت و گفت: «بله، من فقط دوست دارم درس بخونم.»
«درس بخونی؟» تهیونگ خندید، اما این خنده هیچکس رو گرم نمیکرد. «اینجا مدرسهست، نه کتابخونه! اینجا جاییه که باید یاد بگیری چطور زنده بمونی، نه چطور کتاب بخونی.»
شوگا و جیمین هم با خندههای ریز و تحقیرآمیز به جونگکوک نگاه میکردن. تهیونگ دستش رو برداشت و کتابای جونگکوک رو از روی میز برداشت و به زمین پرت کرد. کتابها با صدای بلند روی زمین افتادن و کاغذا پخش شدن.
«اینم یه یادگاری از طرف ما!» تهیونگ با صدای بلند گفت و به جونگکوک نگاه کرد. «اگه میخوای اینجا بمونی، باید یاد بگیری که چطور با ما کنار بیای. نه اینکه فکر کنی میتونی با مهربونی همه چیز رو حل کنی.»
جونگکوک با چشمانی که پر از اشک بود، کتابها رو از روی زمین برداشت. هیچکس بهش کمک نکرد. تهیونگ و دو تا رفیقش فقط با
روز بعد، تهیونگ و دو تا رفیقش دوباره به جونگکوک حمله کردن. این بار، اونا به جای کتابها، به کیف جونگکوک دست بردن. تهیونگ کیف رو از دست جونگکوک گرفت و اون رو به سمت دیوار هل داد.
«ببینم، این پسر کوچولو چیکار میکنه؟» تهیونگ با صدای بلند گفت و کیف رو باز کرد. وسایل جونگکوک، از جمله دفترچه یادداشتش، روی زمین ریخت.
«این دفترچه چیه؟» تهیونگ دفترچه رو برداشت و شروع به ورق زدن کرد. «آها! نوشتههای شخصی؟ فکر میکنی اینجا جاییه که میتونی بنویسی چی میخوای؟»
جونگکوک با صدایی لرزون گفت: «لطفاً، پسش بده. اون دفترچه خیلی برام مهمه.»
تهیونگ خندید و دفترچه رو به سمت دیوار پرت کرد. «مهمه؟ اینجا هیچی مهم نیست! فقط من و رفیقام مهمیم.»
شوگا و جیمین هم به تهیونگ نگاه میکردن و میخندیدن. جونگکوک با چشمانی پر از اشک و دلشکسته، به سمت دفترچه رفت تا اون رو از روی زمین برداره. اما تهیونگ دوباره جلوش رو گرفت و با صدای بلند گفت: «وایسا کوچولو! هنوز تموم نشده.»
تهیونگ دستش رو روی شونه جونگکوک گذاشت و با صدایی که از ته گلو میاومد، گفت: «یادت باشه، اینجا من و رفیقام هستیم. اگر میخوای زنده بمونی، باید یاد بگیری که چطور با ما کنار بیای. نه اینکه فکر کنی میتونی با مهربونی همه چیز رو حل کنی.»
جونگکوک با چشمانی پر از اشک و دلشکسته، به تهیونگ نگاه کرد. هیچکس بهش کمک نکرد. تهیونگ و دو تا رفیقش فقط با خنده بهش نگاه میکردند.
#لایک
#کامنت
#بازنشر
شرایط
40 تا لایک
19 تا بازنشر
20 تا هم کامنت
𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊.
اون فقط مال منه
زنگ تفریح بعدی، مدرسه پر از هیاهو بود، اما جونگکوک این بار احساس میکرد همه نگاهها فقط به سمت اونه. تهیونگ و دو تا رفیقش، شوگا و جیمین، دور میز جونگکوک جمع شده بودن. تهیونگ با چشمانی که مثل دو تا چاقوی سرد میدرخشید، به جونگکوک خیره شده بود.
«شنیدم که خیلی درسخونی، جونگکوک؟» تهیونگ با صدایی که از ته گلو میآمد، پرسید و دستش رو روی میز کوبید. صدای کوبیدن باعث شد کتابای جونگکوک یکم جابجا بشن.
جونگکوک که سعی میکرد خودش رو جمع و جور بکنه، سرش رو پایین انداخت و گفت: «بله، من فقط دوست دارم درس بخونم.»
«درس بخونی؟» تهیونگ خندید، اما این خنده هیچکس رو گرم نمیکرد. «اینجا مدرسهست، نه کتابخونه! اینجا جاییه که باید یاد بگیری چطور زنده بمونی، نه چطور کتاب بخونی.»
شوگا و جیمین هم با خندههای ریز و تحقیرآمیز به جونگکوک نگاه میکردن. تهیونگ دستش رو برداشت و کتابای جونگکوک رو از روی میز برداشت و به زمین پرت کرد. کتابها با صدای بلند روی زمین افتادن و کاغذا پخش شدن.
«اینم یه یادگاری از طرف ما!» تهیونگ با صدای بلند گفت و به جونگکوک نگاه کرد. «اگه میخوای اینجا بمونی، باید یاد بگیری که چطور با ما کنار بیای. نه اینکه فکر کنی میتونی با مهربونی همه چیز رو حل کنی.»
جونگکوک با چشمانی که پر از اشک بود، کتابها رو از روی زمین برداشت. هیچکس بهش کمک نکرد. تهیونگ و دو تا رفیقش فقط با
روز بعد، تهیونگ و دو تا رفیقش دوباره به جونگکوک حمله کردن. این بار، اونا به جای کتابها، به کیف جونگکوک دست بردن. تهیونگ کیف رو از دست جونگکوک گرفت و اون رو به سمت دیوار هل داد.
«ببینم، این پسر کوچولو چیکار میکنه؟» تهیونگ با صدای بلند گفت و کیف رو باز کرد. وسایل جونگکوک، از جمله دفترچه یادداشتش، روی زمین ریخت.
«این دفترچه چیه؟» تهیونگ دفترچه رو برداشت و شروع به ورق زدن کرد. «آها! نوشتههای شخصی؟ فکر میکنی اینجا جاییه که میتونی بنویسی چی میخوای؟»
جونگکوک با صدایی لرزون گفت: «لطفاً، پسش بده. اون دفترچه خیلی برام مهمه.»
تهیونگ خندید و دفترچه رو به سمت دیوار پرت کرد. «مهمه؟ اینجا هیچی مهم نیست! فقط من و رفیقام مهمیم.»
شوگا و جیمین هم به تهیونگ نگاه میکردن و میخندیدن. جونگکوک با چشمانی پر از اشک و دلشکسته، به سمت دفترچه رفت تا اون رو از روی زمین برداره. اما تهیونگ دوباره جلوش رو گرفت و با صدای بلند گفت: «وایسا کوچولو! هنوز تموم نشده.»
تهیونگ دستش رو روی شونه جونگکوک گذاشت و با صدایی که از ته گلو میاومد، گفت: «یادت باشه، اینجا من و رفیقام هستیم. اگر میخوای زنده بمونی، باید یاد بگیری که چطور با ما کنار بیای. نه اینکه فکر کنی میتونی با مهربونی همه چیز رو حل کنی.»
جونگکوک با چشمانی پر از اشک و دلشکسته، به تهیونگ نگاه کرد. هیچکس بهش کمک نکرد. تهیونگ و دو تا رفیقش فقط با خنده بهش نگاه میکردند.
#لایک
#کامنت
#بازنشر
شرایط
40 تا لایک
19 تا بازنشر
20 تا هم کامنت
- ۶۲۷
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط