{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کشاورزی مشغول پاشیدن بزر بود٬ ثروتمندی مغرور به او رسید و

کشاورزی مشغول پاشیدن بزر بود٬ ثروتمندی مغرور به او رسید و و با تکبر گفت:
بکار؛
بکار که از تو کاشتن است و از ما خوردن!
کشاورز نگاهی به او کرد و گفت:
.
.
.
.
.
.
.
دارم یونجه میکارم! ؛)
دیدگاه ها (۴)

داستان راستان ...

خورشید امروز هم طلوع کرد تا به ما یادآوری کند...امید، هرگز غ...

من قطب مغرور غزل بودم توو کوچه های شعر : یک شب گرد وقتی رسید...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_39مظلوم سری تکون دادم ..با د...

سناریو تهیونگ

پارت ۱۸ — این بار نوبت یورا بوددرگیری بالاخره نزدیک صبح تمام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط