{Knife Dead}
{Knife Dead}
Part 1
باز هم با کتاب تو دستش زد تو سره بیونگ سو و این بار اون بود که زبونش را دراز کرد برایش بیونگ سو با بالشت تو دستش اش دادی زد و گفت....... بیونگ سو: اتتتتت لعنت بهت دارم براااااات
ات : پیششششش پسر خاله احمق منی تو ... باز هم با صدا بلند شروع به خندیدن کرد آن خونه کوچیک در مرز خنده های این دختر فروع رفته بود و بیونگ سو بیچاره هنوزم به دنبالش راهی بود فقد میخواست اون دختر خاله پرو خودش رو آدم کنه ولی اون بیشتر از حدش شیطون بود ..... حال که بیونگ سو این طرف مبل ایستاده بود بالشت به دست و ات آن ور مبل خنده ای کرد وگفت
ات: بیونگ بیونگ بیونگ بیونگ.....
اخره حرفش که اسمش را صدا زد شروع به خندیدن کرد بیونگ سو عصبی تر گفت ... بیونگ سو: هییییی گانگ ات میکشمتتتت
وقتی بالشت را پرت کرده و آن دختر شیطون خم شد و بالشت درست خورد تو شکم سوهی ... دختره شیطون بدو سمته خالش رفت و دستش را محکم گرفت با حالت نگرانی دروغی گفت
ات : خاله جون چی شده حالت خوبه ؟
سوهی با مهربانی گفت ... سوهی: اره خوبم دخترم .... بیونگ سوووووووووو
پسرک وقتی صدا عصبی مادرش را شنید خودش را پشت مبل قائم کرد و ناخون انگشت را جوید ... ( یا اوما منو میکشه )
سوهی : بیونگ سو ! به فکر خودت باش و بیا بیرون زود ..
ات : بیونگ سو بیا بیرون ببین خاله زخمی شده
با حالت اخم و نگرانی به مبل خیره شد که هر کسمتوجه ظاهر سازی دخترک میشد.... بیونگ سو با ترس فقد کله فرفری خودش را از کناره مبل بالا آورد.....
سوهی: بیونگ سو بیادب این دیگه چه کاریه
بیونگ سو حق به جانب گفت .... بیونگ سو : اوما همش تقصیره ات...
سوهی: ات رو بهونه نکن پسره خیره سر ..... خودت یه احمقی بیا این بالشتو ببر اتاقت
بیونگ سو با اخم سمته مادرش رفت و از کناره پاهاش پالشت رو برداشت چشم دوخت به دختر خالش دست به سینه به بیونگ سو زول زده بود و با چشم های شیطون نیشخندی زد ...... بیونگ سو: بیشعور
سوهی با داد گفت.... سوهی: ییونگ کافیه برو دیگه
بیونگ سو بیچاره سمته اتاقش رفت دختره شیطون سمته خالش چرخید . ات: شام کی آماده میشه
سوهی. : دیگه آمادست دخترم
Part 1
باز هم با کتاب تو دستش زد تو سره بیونگ سو و این بار اون بود که زبونش را دراز کرد برایش بیونگ سو با بالشت تو دستش اش دادی زد و گفت....... بیونگ سو: اتتتتت لعنت بهت دارم براااااات
ات : پیششششش پسر خاله احمق منی تو ... باز هم با صدا بلند شروع به خندیدن کرد آن خونه کوچیک در مرز خنده های این دختر فروع رفته بود و بیونگ سو بیچاره هنوزم به دنبالش راهی بود فقد میخواست اون دختر خاله پرو خودش رو آدم کنه ولی اون بیشتر از حدش شیطون بود ..... حال که بیونگ سو این طرف مبل ایستاده بود بالشت به دست و ات آن ور مبل خنده ای کرد وگفت
ات: بیونگ بیونگ بیونگ بیونگ.....
اخره حرفش که اسمش را صدا زد شروع به خندیدن کرد بیونگ سو عصبی تر گفت ... بیونگ سو: هییییی گانگ ات میکشمتتتت
وقتی بالشت را پرت کرده و آن دختر شیطون خم شد و بالشت درست خورد تو شکم سوهی ... دختره شیطون بدو سمته خالش رفت و دستش را محکم گرفت با حالت نگرانی دروغی گفت
ات : خاله جون چی شده حالت خوبه ؟
سوهی با مهربانی گفت ... سوهی: اره خوبم دخترم .... بیونگ سوووووووووو
پسرک وقتی صدا عصبی مادرش را شنید خودش را پشت مبل قائم کرد و ناخون انگشت را جوید ... ( یا اوما منو میکشه )
سوهی : بیونگ سو ! به فکر خودت باش و بیا بیرون زود ..
ات : بیونگ سو بیا بیرون ببین خاله زخمی شده
با حالت اخم و نگرانی به مبل خیره شد که هر کسمتوجه ظاهر سازی دخترک میشد.... بیونگ سو با ترس فقد کله فرفری خودش را از کناره مبل بالا آورد.....
سوهی: بیونگ سو بیادب این دیگه چه کاریه
بیونگ سو حق به جانب گفت .... بیونگ سو : اوما همش تقصیره ات...
سوهی: ات رو بهونه نکن پسره خیره سر ..... خودت یه احمقی بیا این بالشتو ببر اتاقت
بیونگ سو با اخم سمته مادرش رفت و از کناره پاهاش پالشت رو برداشت چشم دوخت به دختر خالش دست به سینه به بیونگ سو زول زده بود و با چشم های شیطون نیشخندی زد ...... بیونگ سو: بیشعور
سوهی با داد گفت.... سوهی: ییونگ کافیه برو دیگه
بیونگ سو بیچاره سمته اتاقش رفت دختره شیطون سمته خالش چرخید . ات: شام کی آماده میشه
سوهی. : دیگه آمادست دخترم
- ۳۱.۷k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط