حصار گل سرخ

حصار گل سرخ
قسمت هفدهم

جیمین از مدل نفس نفس زدن هانیز متوجه شد که میخواد،ولی نمیتونه نفس بگیره و جدا بشه.
دستشو رو کمر هانیز گذاشت و اونو به خودش چسبوند و به سمت بالا شنا کرد.
وقتی سرشون از اب بیرون اومد،جیمین دوباره ادم ابی شده بود.هانیز سریع عقب کشید و راحت نفس کشید.جیمین به سمت قسمت خاکی و کم عمق رفت و هانیز رو دنبال خودش کشید:خب حالا بگو ببینم،ارزش اعتماد کردن به منو داشت؟
_بجز بعضی چیزاش،اره داشت.
+خب حالا چجوری میخوای نفسی که بهت دادم رو پس بدی؟(شیطنت امیز)
_اینطوری.
خم شد رو سطح اب،صورتش رو برد زیر اب و نفسش رو بیرون داد و راست شد.
+همین؟اینطوری که جبران نمیشه.(پکر)
_نبابا پس چییی؟!(داد)
+کاری که یکم پیش کردی...(نگاه و لبخند پلید)
_اصلا ابدا به هیچ وجهههههه!(داد)
+پس مجبورت میکنم!(خنده شیطانی)
بدو بدو اومد سمتم،دستاشو محکم دور شونم انداخت و رو به عقب دویید.لحظه اخر قبل ازینکه سرم بره زیر اب نفسمو نگه داشتم.
جیمین در کمال نامردی میخندید و میگفت:زودباش!زودباش!چقدر سرسختی تو!قول میدم اگه انجامش بدی بریم بالا!
(نویسنده که از شرارت جیمین تو سناریوش خندش گرفته:😑😂)
خودمو به بیهوشی زدم که بترسه و بیخیال بشه و بره بالا.
+از دست تو،بازیگر خوبی هم هستی.
بلاخره رفت روی اب.
_خیلی نامردی داشتم میمردمممممم!(جیغ)
+عب نداره در عوض الان پریدی بغل یه ستارۀ کیپاپ.هرکسی ارزوی اینو داره.(خنده)
هلش دادم:کصافت خودشیفتۀ منحرف پررووووووووو!(حرص)
فقط میخندید.
(مود ارمیی که الان داره اینو میخونه:پدرسگ خو چرا ناز میکنی اشغال نکبتتتتتت!
همچنان نویسنده:درحال خندیدن)
خودمو کشیدم سمت جایی که کفشام بود.هنوز صبح نشده بود.انقدر بخاطر خیس بودن سنگین بودم که نمیتونستم از اب بیرون بیام.به هر سختی که بود از اب اومدم بیرون.جیمین هم روبروم دوباره روی اب نشست.اما اینبار دقیقا جلوم،لبه اب نشسته بود.
+بازم میای پیشم؟
درحال پوشیدن جورابام جواب دادم:مگه از جونم سیر شده باشم!عمرا!
سرشو کج کرد:هی،انقد بد نباش!من دوست دارم!
قلبم تندتر زد:فکرشم نکن.داشتی به کشتنم میدادی،یادت که نرفته؟!
مظلوم گفت:ببخشید.
ادامه داد:ولی فکر نکن حالا که داری میری دیگه برنمیگردی.
_نمیام.
+میای.
_نمیام.
+اصلا بیا شرط ببندیم.
_چی رو میخوای گرو بزاری؟هیچکدوم چیزی نداریم که بدرد اون یکی بخوره.
+اگه حرف من شد و اومدی فردا شب،یه بوسه نصیب من میشه.اگه حرف تو شد و نیومدی،منو فراموش میکنی.از خاطرت میره امشب.
_قبوله.مطمئن باش نمیام.
+چرا انقد اصرار داری که نیای؟دلم تنگ میشه برات!(غمگین)
دیدگاه ها (۰)

dark life = 47ات ایستاد. قلبش از حرکت ایستاد. جیمین. تهیونگ ...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

تکپارتی تهکوک ★ یک دقیقه تا فردا هوا بارونی بود و دو سالی می...

Part:42 دوستان چون دیر شرایط رو می‌رسونید من دیر به دیر اینت...

پارت ۴۵

P2بعد از کلاسا با آدلا بیرون مدرسه رفتم. مثل همیشه پیاده به ...

《نوری در دنیای مرده ها》پارت 2ویو تهیونگ که رفتم سمت در.دست گ...

𝖕𝖆𝖗𝖙۱۷راهروی پشت تالار خلوت بود. مارال تازه از دست خدمتکارها...

گل خونی پارت 49تهیونگ عصبی شد و با نفرت لب های جونگکوک رو می...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : سوم » جیمین بیدار شد . با دیدن اینکه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط