حصار گل سرخ
حصار گل سرخ
قسمت هجدهم
_چون ترسناکه و خوشم نمیاد.
+از چی؟من؟دنیای زیرآب؟عشق؟
_از عشق.چه دلیلی براش وجود داره؟عشق ادمو محتاج میکنه.تنها میکنه.زخم میزنه.نقطه ضعفت میشه.دردش،دردت میشه.میخوای دنیا نباشه وقتی اون نیست.عشق چیزی جز ضعف نیست.پس نیازی هم بهش نیست.و البته اگه عاشق شدی هم،راه خروجی ازش نیست.میترسم که عاشق بشم چون محتاج و ضعیف میشم.
+اگه عاشق نشی،پس کی میخواد بهت محبت کنه یا عشق بده؟خودت که به تنهایی نمیتونی همشو رفع و رجوع کنی.
_دنبال چی هستی؟جوابت رو دادم ولم کن دیگه.(بی حوصله)
+این حالِتو دوست ندارم.میخوام خوب باشی.ولی بلد نیستم چیکار کنم.
_اگه همین امشب شرطمون رو انجام بدیم و از فردا دیگه نیام قبوله؟
+نه.در اون صورت هر شب میام تو خوابت نمیزارم فراموشم کنی.
_با اینکه برخلاف میلمه ولی ترجیح میدم هرشب بیای تو خوابم تا اینکه من بخوام هرشب بیام اینجا،خیس بشم،کلی سر به سرم بزاری،دوبار هم بوسه از سر اجبار بهت بدم.(کلافه)
هانیز تو ذهنش:زودباش اون فقط ابه که شکل گرفته،واقعا که خودش نیست،مشکلی پیش نمیاد،ترس نداره،قرار نیست چیزی بشه.
_زودباش!سردمه،خستم،میخوام برم خونه.
دو زانو نشست و به سمتم خم شد.دستشو پشت سرم گذاشت،سرشو کج کرد و...
انتظار داشتم به اندازۀ اب،سرد باشه اما دمای عادی بدن انسان رو داشت.شاید بخاطر احساسی که داره جسم ابیش هم دچار تغییر شده.نمیتونستم بهش نگاه کنم،نگاهم به پایین بود.برای اینکه راضی بشه و بیخیالم شه،برای بار اول و آخر باهاش همراه شدم.
هرچی میگذشت انگار دلش نمیخواست جدا بشه.خودمو عقب کشیدم و مجبور شد عقب بکشه.
_ ازین به بعد تو خواب منتظرتم.(بیخیال)
از جام بلند شدم و لباسامو که حالا فقط خیلی مرطوب بود تکوندم تا ماسه ها بریزه.
تند اومد جلو تا جایی که اب بود و محکم بغلم کرد.منم متقابل بغلش کردم.
لبخندی بعنوان خدافظی زدم و دست تکون دادم و دور شدم.
به خونه که رسیدم،لباس برداشتم،رفتم دوش گرفتم و بعدش پوشیدمشون.نزدیک۴ صبح بود.
رفتم توی تختم و اونقد خسته بودم که به ثانیه نرسیده خوابم برد.
قسمت هجدهم
_چون ترسناکه و خوشم نمیاد.
+از چی؟من؟دنیای زیرآب؟عشق؟
_از عشق.چه دلیلی براش وجود داره؟عشق ادمو محتاج میکنه.تنها میکنه.زخم میزنه.نقطه ضعفت میشه.دردش،دردت میشه.میخوای دنیا نباشه وقتی اون نیست.عشق چیزی جز ضعف نیست.پس نیازی هم بهش نیست.و البته اگه عاشق شدی هم،راه خروجی ازش نیست.میترسم که عاشق بشم چون محتاج و ضعیف میشم.
+اگه عاشق نشی،پس کی میخواد بهت محبت کنه یا عشق بده؟خودت که به تنهایی نمیتونی همشو رفع و رجوع کنی.
_دنبال چی هستی؟جوابت رو دادم ولم کن دیگه.(بی حوصله)
+این حالِتو دوست ندارم.میخوام خوب باشی.ولی بلد نیستم چیکار کنم.
_اگه همین امشب شرطمون رو انجام بدیم و از فردا دیگه نیام قبوله؟
+نه.در اون صورت هر شب میام تو خوابت نمیزارم فراموشم کنی.
_با اینکه برخلاف میلمه ولی ترجیح میدم هرشب بیای تو خوابم تا اینکه من بخوام هرشب بیام اینجا،خیس بشم،کلی سر به سرم بزاری،دوبار هم بوسه از سر اجبار بهت بدم.(کلافه)
هانیز تو ذهنش:زودباش اون فقط ابه که شکل گرفته،واقعا که خودش نیست،مشکلی پیش نمیاد،ترس نداره،قرار نیست چیزی بشه.
_زودباش!سردمه،خستم،میخوام برم خونه.
دو زانو نشست و به سمتم خم شد.دستشو پشت سرم گذاشت،سرشو کج کرد و...
انتظار داشتم به اندازۀ اب،سرد باشه اما دمای عادی بدن انسان رو داشت.شاید بخاطر احساسی که داره جسم ابیش هم دچار تغییر شده.نمیتونستم بهش نگاه کنم،نگاهم به پایین بود.برای اینکه راضی بشه و بیخیالم شه،برای بار اول و آخر باهاش همراه شدم.
هرچی میگذشت انگار دلش نمیخواست جدا بشه.خودمو عقب کشیدم و مجبور شد عقب بکشه.
_ ازین به بعد تو خواب منتظرتم.(بیخیال)
از جام بلند شدم و لباسامو که حالا فقط خیلی مرطوب بود تکوندم تا ماسه ها بریزه.
تند اومد جلو تا جایی که اب بود و محکم بغلم کرد.منم متقابل بغلش کردم.
لبخندی بعنوان خدافظی زدم و دست تکون دادم و دور شدم.
به خونه که رسیدم،لباس برداشتم،رفتم دوش گرفتم و بعدش پوشیدمشون.نزدیک۴ صبح بود.
رفتم توی تختم و اونقد خسته بودم که به ثانیه نرسیده خوابم برد.
- ۵۷
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط