{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه آتشین °

قهوه آتشین °

پارت دوازده°

ویو تاچیهارا°


چویا اومد توی ماشینم نشست و گفت ببرمش خونشون
حالش خوب نبود و نگرانش بودم
من عاشق چویام و میتونم با کوچیک ترین تغییر بفهمم چش شده
وای به حال دازای اگه تقصیر اون احمق باشه💢
من عاشق چویام و همه چی داشت خوب پیش می‌رفت اما حالا که اون دازای کودن اومده کارم داره سخت تر میشه
چویا مال منه 💢
نه اون 💢
داشتیم دیگه نزدیک خونش می‌شدیم ولی خب با این حالش تنها توی خونه باشه؟؟؟ نمیشه که


تاچیهارا: چویا می‌خوای باهات توی خونه بمونم ؟؟ یا بریم خونه من!!


چویا اول فکر کرد و بعد جواب منفی داد و رفت خونش
اینجوری که من خیلی نگرانش میشم خب آه
منم ماشینو روشن کردم و برگشتم مافیا



ویو چویا:


اومدم خونه و یک چیزی خوردم و رفتم توی اتاقم فکرم درگیر بود لباسامو عوض کردم و خودم و روی تخت انداختم حلقه رو گرفتم و مبچرخوندم و بهش نگاه میکردم یعنی بازم سوکوکو ؟.... ممکنه واقعا ؟؟.....
من فقط می‌خوام پیش اون باشم و این انکار ناپذیره
چشمامو بستم و با اکراه حلقه رو دستم کردم
با این کار به خودم لعنتی فرستادم خوابیدم




ویو دازای:


نزدیک های چهار صبح بود که من هنوز از جام تکون نخورده بودم و یک دم پشت این کامپیوتر کوفتی بودم ولی دیگه باید برم
بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم و رفتم خونم وقتی رسیدم لبخندی زدم و دوباره خاطرات به سمتم حمله ور شد اما نه دیگه با تناژ منفی خاطرات این دفعه درد همراه نداشت
رفتم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم بر خلاف همیشه با فکر اون کوچولو خوابم برد
دیدگاه ها (۲)

پارت ۲۴ویو دازای:از جام با سراسیمگی بلند شدمدستام میلرزید می...

پارت ۲۵ویو چویا:با گریه به سینش کوبیدم با زور کمی که داشتم ت...

من اومدم پارت بدمم😁انتخاب کنیددد میتونم از هر کدوم از سناریو...

پارت شیش:ویو اکو:باز اون دختره ؟! من نمی‌دونستم با اون خائن ...

ریسس مافیای عاشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط