P
P/1
(Rose)
با نهایت سرعت قدم بر می داشت که ناگهان نزدیک بود به سمت زمین بیوفته اما خدا رو شکر منشی سو همیشه کنارشه.
منشی سو:قربان یکم آروم تر
:حواسم هست
و دوباره با عجله به سمت مقصد راه افتاد. جلوی در ایستاد نفس عمیقی کشید و خواست وارد اتاق بشه که صدای دختری آشنا به گوشش خورد.
:یه لحظه!
دختر خم شد و کراوات رو که بی موقع کج شده بود صاف کرد.
:ممنونم
:همممم برادر زاده برای همین روز هاست دیگهه
درسته!عموش همیشه سرد رفتار بود. ذات پولدار بودن همینه دیگه. اه،ماهم شانس نداریم. بگذریم بریم سراغ داستان.
سولار:اوه راستی عمو
یونگ شی:بلهه
سولار:یادت که نرفته
چشمکی نصار برادر زاده ی نگرانش کرد و گفت:نترس،عموت هنوز اونقدر ها هم پیر نشده،که بخواد آلزایمر بگیره
اما به جای دیدن شرمگینی چشم های سولار با چشم های براق و خندون مواجه شد که معلوم بود میگن پس من بودم که دفعه ی قبل...با خوندن ذهن فعال و جوون برادر زاده اش اخم ساختگی کرد و گفت:بسه دیگه،برو. برو که باید درس بخونی بچه!سولار خنده ای به بی نمکی عموش کرد و راه کج کرد به سمت در خروجی و بلند گفت:ساعت ۷ خودت رو برسون...سکوت سنگینی بود به طوری که صدای نفس ها به وضوح شنیده میشد. هیچ کس قصد نداشت سر صحبت رو باز کنه که این مورد پسند هیچ کدوم نبود. در نهایت بیونگ بین شروع به صحبت کرد.
:وقتشه که یکم تغییرات ایجاد کنیم
خوب میدونست تغییرات یعنی چی؟بحثی که درست یک سال پیش مطرح شد و باز هم جوابش سکوت بود. ناگهان بیونگ بین عصبانی دستش رو روی میز کوبید که صدای گوش خراشی تولید کرد و باعث شکستن چند شیع کوچک و قیمتی شد. فریاد زد:این شرکتت نیاز به وارث دارههه. خیلی خوب صدای پچ پچ کارمند های پشت در میومد که انگار اونا از این داد بیجا تعجب کردن. آروم لب زد:لطفا آروم تر،این اطراف خبرچین زیاد داره. انگار خودشون متوجه شدن و پا به فرار گذاشتن. بعد از چک کردن در روی نزدیک ترین صندلی به بیونگ بین نشست...
(Rose)
با نهایت سرعت قدم بر می داشت که ناگهان نزدیک بود به سمت زمین بیوفته اما خدا رو شکر منشی سو همیشه کنارشه.
منشی سو:قربان یکم آروم تر
:حواسم هست
و دوباره با عجله به سمت مقصد راه افتاد. جلوی در ایستاد نفس عمیقی کشید و خواست وارد اتاق بشه که صدای دختری آشنا به گوشش خورد.
:یه لحظه!
دختر خم شد و کراوات رو که بی موقع کج شده بود صاف کرد.
:ممنونم
:همممم برادر زاده برای همین روز هاست دیگهه
درسته!عموش همیشه سرد رفتار بود. ذات پولدار بودن همینه دیگه. اه،ماهم شانس نداریم. بگذریم بریم سراغ داستان.
سولار:اوه راستی عمو
یونگ شی:بلهه
سولار:یادت که نرفته
چشمکی نصار برادر زاده ی نگرانش کرد و گفت:نترس،عموت هنوز اونقدر ها هم پیر نشده،که بخواد آلزایمر بگیره
اما به جای دیدن شرمگینی چشم های سولار با چشم های براق و خندون مواجه شد که معلوم بود میگن پس من بودم که دفعه ی قبل...با خوندن ذهن فعال و جوون برادر زاده اش اخم ساختگی کرد و گفت:بسه دیگه،برو. برو که باید درس بخونی بچه!سولار خنده ای به بی نمکی عموش کرد و راه کج کرد به سمت در خروجی و بلند گفت:ساعت ۷ خودت رو برسون...سکوت سنگینی بود به طوری که صدای نفس ها به وضوح شنیده میشد. هیچ کس قصد نداشت سر صحبت رو باز کنه که این مورد پسند هیچ کدوم نبود. در نهایت بیونگ بین شروع به صحبت کرد.
:وقتشه که یکم تغییرات ایجاد کنیم
خوب میدونست تغییرات یعنی چی؟بحثی که درست یک سال پیش مطرح شد و باز هم جوابش سکوت بود. ناگهان بیونگ بین عصبانی دستش رو روی میز کوبید که صدای گوش خراشی تولید کرد و باعث شکستن چند شیع کوچک و قیمتی شد. فریاد زد:این شرکتت نیاز به وارث دارههه. خیلی خوب صدای پچ پچ کارمند های پشت در میومد که انگار اونا از این داد بیجا تعجب کردن. آروم لب زد:لطفا آروم تر،این اطراف خبرچین زیاد داره. انگار خودشون متوجه شدن و پا به فرار گذاشتن. بعد از چک کردن در روی نزدیک ترین صندلی به بیونگ بین نشست...
- ۱.۳k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط