P
P/2
یونگ شی:میفهمم پدر جان،میفهمم که خوبی همه ی ما رو می خوای،وگرنه شرکت رو تاسیس نمی کردی اما الان بحث بچه ی منه نه که بخوام بگم سولار مناسب نیست ولی اون ها اصلا نمیتونن باهم کنار بیان. این رو مطمئنم!
بیونگ بین نفسی از سر ناامیدی کشید. انگار پسرش قرار نبود راضی به ازدواج پسرش با برادر زاده اش بشه. حالا باید چیکار می کرد؟دیگه هیچ راهی نبود،به جز یک روش!آروم زمزمه کرد:نمی خواستم اینطوری بشه...
(سولار)
بین انبوه لباس ها گم شده بودم. نمیدونستم کدوم رو باید می پوشیدم،انگار هیچ لباسی وجود نداشت. بی حوصله خودم رو روی تخت پرت کردم که لرزشی حس کردم. اوپس!به کل یادم رفته بود. بین لباس های روی تخت دنبال موبایلم گشتم و هرچی بیشتر می گذشت کمتر به نتیجه می رسیدم مخاطب هم ول کن نبود پشت سر هم زنگ میزد. آخر موبایل رو پیدا کردم و نفس زنان جواب دادم.
سولار:الو
:کجایی عمویی؟
سولار:عمو یونگ؟تویی؟
:نه من لارا هستم پدربزرگت
خنده ی نخودی کردم و گفتم:یه فکری دارم
یونگ شی:چه فکری؟
سولار:به نظرم دیگه تا آخر سال نمک نخریم،آخه تا تو رو داریم غم نداریم
یونگ شی:هه بچه رو باش به من تیکه میندازه،برو بابا خوشگله
سولار:خیلی خب بابا حالا چرا زنگ زدی؟
یونگ شی:ساعت رو یه نگاه بنداز گوگولی
نگاهم به ساعت اتاق کشیده شد که ۶ و ۴۰ دقیقه رو نشون میداد فورا گفتم:الان خودم رو می رسونم
یونگ شی:باشه منم راه میوفتم
خیلی شانسی یه لباس سفید انتخاب کردم و فورا آماده شدم تعریف از خود نباشه ولی توی ۵ دقیقه یه آرایش الکی هم کردم که خیلی هم خوشگل شد البته آدم باید ذاتا خوشگل باشه که من هستم. صدای زنگ گوشی هشدار مهمی بود که می گفت عمو اینجاست. با دو به سمت حیاط رفتم،پاشنه های بلندم مانع دویدنم میشد ولی مگه این چیزها حالیم بود؟یجوری میدویدم که انگار حیوون وحشی دنبالمه البته که مطمئنم موهام رو از دست دادم.
یونگ شی:به به از این طرفا
سولار:عجله کن عمو دیر برسیم تقسیر خودته هااا
یونگ شی:تو دیر کردی اونوقت...
وسط حرفش گفتم:سریع ترررر. که فورا راه افتاد و منم مشغول درست کردن موهای ژولیدم شدم.
یونگ شی:میفهمم پدر جان،میفهمم که خوبی همه ی ما رو می خوای،وگرنه شرکت رو تاسیس نمی کردی اما الان بحث بچه ی منه نه که بخوام بگم سولار مناسب نیست ولی اون ها اصلا نمیتونن باهم کنار بیان. این رو مطمئنم!
بیونگ بین نفسی از سر ناامیدی کشید. انگار پسرش قرار نبود راضی به ازدواج پسرش با برادر زاده اش بشه. حالا باید چیکار می کرد؟دیگه هیچ راهی نبود،به جز یک روش!آروم زمزمه کرد:نمی خواستم اینطوری بشه...
(سولار)
بین انبوه لباس ها گم شده بودم. نمیدونستم کدوم رو باید می پوشیدم،انگار هیچ لباسی وجود نداشت. بی حوصله خودم رو روی تخت پرت کردم که لرزشی حس کردم. اوپس!به کل یادم رفته بود. بین لباس های روی تخت دنبال موبایلم گشتم و هرچی بیشتر می گذشت کمتر به نتیجه می رسیدم مخاطب هم ول کن نبود پشت سر هم زنگ میزد. آخر موبایل رو پیدا کردم و نفس زنان جواب دادم.
سولار:الو
:کجایی عمویی؟
سولار:عمو یونگ؟تویی؟
:نه من لارا هستم پدربزرگت
خنده ی نخودی کردم و گفتم:یه فکری دارم
یونگ شی:چه فکری؟
سولار:به نظرم دیگه تا آخر سال نمک نخریم،آخه تا تو رو داریم غم نداریم
یونگ شی:هه بچه رو باش به من تیکه میندازه،برو بابا خوشگله
سولار:خیلی خب بابا حالا چرا زنگ زدی؟
یونگ شی:ساعت رو یه نگاه بنداز گوگولی
نگاهم به ساعت اتاق کشیده شد که ۶ و ۴۰ دقیقه رو نشون میداد فورا گفتم:الان خودم رو می رسونم
یونگ شی:باشه منم راه میوفتم
خیلی شانسی یه لباس سفید انتخاب کردم و فورا آماده شدم تعریف از خود نباشه ولی توی ۵ دقیقه یه آرایش الکی هم کردم که خیلی هم خوشگل شد البته آدم باید ذاتا خوشگل باشه که من هستم. صدای زنگ گوشی هشدار مهمی بود که می گفت عمو اینجاست. با دو به سمت حیاط رفتم،پاشنه های بلندم مانع دویدنم میشد ولی مگه این چیزها حالیم بود؟یجوری میدویدم که انگار حیوون وحشی دنبالمه البته که مطمئنم موهام رو از دست دادم.
یونگ شی:به به از این طرفا
سولار:عجله کن عمو دیر برسیم تقسیر خودته هااا
یونگ شی:تو دیر کردی اونوقت...
وسط حرفش گفتم:سریع ترررر. که فورا راه افتاد و منم مشغول درست کردن موهای ژولیدم شدم.
- ۲.۹k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط