𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒
_فقط… فقط نرو.(لرزش صدا)
+باید برم
جیمین چند قدم جلو اومد.
_نه، نه، فقط… خواهش میکنم.
جینا نگاهش رو پایین انداخت، بعد دوباره بالا آورد.
+جیمین، این کارا فایده نداره.
جیمین دیگه کنترلش را از دست داده بود.
مثل بچهای که با تمام قدرت گریهاش را نگه داشته و دیگه نتونسته، شونههاش لرزید.
صورتش جمع شد.
چشماش پر از اشک شد.
به دفعه
جلو اومد و خودش رو توی بغل جینا جا داد.
گریهش شدید بود.
انگار بغضی که از اول رفتن جینا شکل گرفت تا امروز بلاخره شکست.
_جینا… من بد کردم… من خیلی بد کردم…من بدون تو نمیتونم… من نفهمیدم… من واقعاً نفهمیدم که دارم تو رو از دست میدم…(گریه شدید)
جینا پسش نزده بود ولی متقابل بغلش هم نکرده بود
دستهاش کنار بدنش مونده بود و فقط به جیمین نگاه میکرد که دارد مثل بچه گریه میکنه.
چند نفر از دور بهشون نگاه میکردند.
جینا متوجه شد و یه قدم عقب رفت اما جیمین ولش نکرد بلکه سفت تر بغلش کرد.
_لطفاً… منو تنها نذار همینجا بمونم…فقط یه بار به من نگاه کن…من میدونم دیر شده… میدونم… ولی من واقعاً داغونم…(گریه)
جینا بالاخره، دستش رو روی پشت جیمین گذاشت.
این حرکت جینا کافی بود که جیمین بیشتر گریه کنه.
+جیمین… نفس بکش.(لرزش صدا)
_نمیتونم… وقتی تو اینجوری میخوای ولم کنی، نمیتونم…(گریه)
_تو نباید خودتو اینجوری نابود میکردی!
جیمین یک لحظه سرش رو از شونهی جینا جدا کرد. چشمهاش قرمز و خیس بود.
نگاهش پر از ترس.
_من فقط… من فقط میخوام تو برگردی.
جینا چیزی نگفت.
جیمین با همون لرزش صداش گفت:
_من هنوزم دوستت دارم.
+دوست داشتنِ تنها کافی نیست، جیمین.
جیمین دوباره سرش رو پایین انداخت.
این بار گریهش آروم تر شد.
+باشه
جیمین سرش و بالا اورد و با امیدی کوچیک نگاهش کرد.
+عااا...میبخشمت چون نمیخوام بیشتر از این نابود بشی.
_واقعا؟
+آره(لبخند)
جینا دستش و برد سمت صورت جیمین و اشکاش و با شصتش پاک کرد و بعد دستش و برد به سمت گونهش
جیمین لبخندی زد و جینا رو کشید تو بغلش و موهاش و نوازش میکرد و مدام بوسه ای روی موهاش میزاشت
_ممنونم ازت
+قول بده دیگه بیشتر وقتت و برای من میزاری
_قول میدم قول میدم عزیزکم
{𝐭𝐡𝐞 𝐞𝐧𝐝}
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
عزیزان کل پیج تا ۳ روز دیگه پاک میشه😔💕
_فقط… فقط نرو.(لرزش صدا)
+باید برم
جیمین چند قدم جلو اومد.
_نه، نه، فقط… خواهش میکنم.
جینا نگاهش رو پایین انداخت، بعد دوباره بالا آورد.
+جیمین، این کارا فایده نداره.
جیمین دیگه کنترلش را از دست داده بود.
مثل بچهای که با تمام قدرت گریهاش را نگه داشته و دیگه نتونسته، شونههاش لرزید.
صورتش جمع شد.
چشماش پر از اشک شد.
به دفعه
جلو اومد و خودش رو توی بغل جینا جا داد.
گریهش شدید بود.
انگار بغضی که از اول رفتن جینا شکل گرفت تا امروز بلاخره شکست.
_جینا… من بد کردم… من خیلی بد کردم…من بدون تو نمیتونم… من نفهمیدم… من واقعاً نفهمیدم که دارم تو رو از دست میدم…(گریه شدید)
جینا پسش نزده بود ولی متقابل بغلش هم نکرده بود
دستهاش کنار بدنش مونده بود و فقط به جیمین نگاه میکرد که دارد مثل بچه گریه میکنه.
چند نفر از دور بهشون نگاه میکردند.
جینا متوجه شد و یه قدم عقب رفت اما جیمین ولش نکرد بلکه سفت تر بغلش کرد.
_لطفاً… منو تنها نذار همینجا بمونم…فقط یه بار به من نگاه کن…من میدونم دیر شده… میدونم… ولی من واقعاً داغونم…(گریه)
جینا بالاخره، دستش رو روی پشت جیمین گذاشت.
این حرکت جینا کافی بود که جیمین بیشتر گریه کنه.
+جیمین… نفس بکش.(لرزش صدا)
_نمیتونم… وقتی تو اینجوری میخوای ولم کنی، نمیتونم…(گریه)
_تو نباید خودتو اینجوری نابود میکردی!
جیمین یک لحظه سرش رو از شونهی جینا جدا کرد. چشمهاش قرمز و خیس بود.
نگاهش پر از ترس.
_من فقط… من فقط میخوام تو برگردی.
جینا چیزی نگفت.
جیمین با همون لرزش صداش گفت:
_من هنوزم دوستت دارم.
+دوست داشتنِ تنها کافی نیست، جیمین.
جیمین دوباره سرش رو پایین انداخت.
این بار گریهش آروم تر شد.
+باشه
جیمین سرش و بالا اورد و با امیدی کوچیک نگاهش کرد.
+عااا...میبخشمت چون نمیخوام بیشتر از این نابود بشی.
_واقعا؟
+آره(لبخند)
جینا دستش و برد سمت صورت جیمین و اشکاش و با شصتش پاک کرد و بعد دستش و برد به سمت گونهش
جیمین لبخندی زد و جینا رو کشید تو بغلش و موهاش و نوازش میکرد و مدام بوسه ای روی موهاش میزاشت
_ممنونم ازت
+قول بده دیگه بیشتر وقتت و برای من میزاری
_قول میدم قول میدم عزیزکم
{𝐭𝐡𝐞 𝐞𝐧𝐝}
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
عزیزان کل پیج تا ۳ روز دیگه پاک میشه😔💕
- ۱.۴k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط