{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑
اما جیمین نمی‌تونست به اونها توضیح بده که این “تمام شدن” نبود.
این، مثل کندنِ تکه‌ای از خودش بود.

اون هنوز لباس های جینا که جامونده بود و بو میکرد و لباس رو بغل میکرد. هنوز ناخودآگاه سمت سمتِ تختی می‌رفت که جینا قبلاً اونجا می‌خوابید، هنوز در خانه راه می‌رفت و فکر می‌کرد شاید از آشپزخانه صدای جینا بیاد.
اما هیچ صدایی نبود!
.
شب‌ها وقتی مست می‌شد، دکمه‌های تلفنش را با انگشتای سنگین لمس می‌کرد.
گاهی می‌خواست به جینا پیام بده
گاهی می‌خواست زنگ بزند.
گاهی فقط می‌خواست صدای ضبط‌شده‌اش را بشنود، اما جرئت نمی‌کرد.

پس شروع می‌کرد به نوشتن پیام‌هایی که هیچوقت نمی‌فرستاد:
"امشب بارون اومد. یاد تو افتادم."
"من هنوز همون جای پارک می‌رم که با هم نشستیم."
"اگه یه بار فقط جواب بدی، همه‌چیز رو عوض می‌کنم."
"من خیلی تنها شدم."
"کاش می‌تونستم زمان رو برگردونم."

و بعد، صبح که بیدار می‌شد، همه را پاک می‌کرد.
.
یک شب، کنار پنجره وایساده بود.
سیگار دستش.
بطری روی زمین.
و بی‌اختیار با خودش تکرار میکرد:
_من فقط خواستم کمتر نگرانش کنم… فقط همین. ولی آخرش کاری کردم که هیچ‌وقت نتونه خیالم رو باور کنه.

و همین، بدترین حقیقت بود.

اون نمی‌تونست به جینا ثابت کنه که دوستش داره، چون در عمل، عشق را پشت جدول زمان‌بندی‌ش گذاشته بود.
وقتی جینا توجه می‌خواست، اون کار داشت.
وقتی جینا بودنش. و می‌خواست، اون "بعداً" میگفت
حالا دیگه دیر شده بود.
و جیمین این رو خوب می‌دونست.

کم‌کم داشت میشد سه ماه که خبری از جینا نبود
جیمین بعد از یک شبِ تقریباً بی‌خوابی، با چشم‌هایی خسته جلوی آینه وایساد.
خودش رو نگاه کرد و به سختی شناخت.

فکر کرد باید بره بیرون.
تا شاید حالش یکم بهتر بشه‌.

چیزی درونش همش میگفت: برو پارک.
همون پارکی که قبلاً با جینا می‌رفتند.
همون جا که یک بار روی نیمکت نشسته بودن و جینا سرش رو روی شانه‌اش گذاشته بود و میگفت:
+اینجا رو دوست دارم، چون کنار تو هستم.

جیمین این جمله رو هیچ‌وقت فراموش نکرده بود.
.
بلاخره رسید به ماشین
سوار شد و راه افتاد
با اینکه تهِ دلش می‌دونست ممکن هست جینا رو ببینه، باز هم رفت.
یا شاید چون تهِ دلش می‌خواست جینا رو ببینه.
می‌خواست یه بار دیگر مطمئن بشه که واقعاً از زندگی‌ش رفته.
.
پرش زمانی به وقتی رسید پارک:
پارک شلوغ نبود.
چند بچه، چندتا زوج، چند آدم تنها.
ولی جیمین، تنهاتر از همه بود.

روی یکی از نیمکت‌ها نشست و به هوا نگاه کرد.
دستش رفت سمت جیبش تا سیگار را بیرون بیاره.
ولی بعد منصرف شد.
.
چند دقیقه بعد:
وقتی صدای آشنایی رو شنید، بدنش سفت شد.

نه.
نه ممکن نیست.

اما بود.

جینا از گوشه‌ی پارک داشت رد میشد، با یک کیف کوچک و موهایی که در باد حرکت می‌کرد.
همون‌قدر آشنا و همان‌قدر دور که نفس جیمین بند اومد

اون اول جیمین رو ندید. یا شاید دید و خودش رو به ندیدن زد.
فقط از کنار نیمکت‌ها عبور می‌کرد.

جیمین، بی‌اختیار، بلند شد.

_جینا…

اسمش رو که گفت، جینا وایساد.
اما برنگشت.
جیمین جلو رفت.
_لطفاً… فقط یه دقیقه.

جینا آروم برگشت.
نگاهش آروم بود.
+من عجله دارم، جیمین.

ولی واقعا عجله داشت؟
یا شاید فقط نمی‌خواست بمونه!
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
عزیزان ممنون میشم لایک و کامنت بزارین
و اینکه نظرتون هم بگید🥹🎀
دیدگاه ها (۷)

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐دو ماه گذشت....شاید برای بعضی‌ها دو ماه فقط شصت روز سا...

سلام حالتون خوبه؟خوشگلام راستش یه اتفاقی برام افتاده که اصلا...

🍷مستی در شب🍷 🪐P24🪐تو میای می‌شینی کنارش. · جو...

هشدار اسپویل از مانگا جوجوتسو کایزن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط