« وسواس مافیا »
« وسواس مافیا »
پارت ۲: شکارچی در تاریکی
جه-این به زور خوابیده بود، اما صدای ترمز شدید چندتا ماشین توی محوطه عمارت و بعدش صدای داد و بیداد، مثل یه سیلی پروندش از خواب. نشست روی تخت و به درِ قفل شده اتاقش خیره شد. تهیونگ گفته بود بیرون نیاد، ولی اون کنجکاویِ لعنتی دست از سرش برنمیداشت.
پاشد و آروم رفت سمت پنجره. از اون بالا، میدید که یونگی با یه اسلحه که پشت کمرش پنهان کرده بود، داشت به بادیگاردها دستور میداد. چهرهاش از همیشه سنگیتر بود.
پایین، توی سالن اصلی، تهیونگ روی کاناپه چرمیاش نشسته بود و داشت با خونسردی سیگار برگش رو دود میکرد، انگار نه انگار که بیرونِ خونه دارن برای سرش نقشه میکشن.
یونگی وارد شد و با همون لحن سرد و همیشگیاش گفت:
«تهیونگ، پسره خیلی کلهخره. جیمین میگه جونگکوک خودش شخصاً اومده سراغ انبارها. داره مثل دیوانهها شلیک میکنه و سراغِ "اون" رو میگیره.»
تهیونگ پوزخندی زد و دود سیگارش رو بیرون داد.
«بذار بیاد یونگی... بذار تا جایی که میتونه نزدیک بشه. اون فکر میکنه دنبال انتقام خون خانوادشه، ولی نمیدونه که من گنجینهاش رو کجای این خونه قایم کردم.»
یونگی کمی مکث کرد و بعد گفت: «اگه جه-این بفهمه... اگه بفهمه برادرش زندهست و تو...»
«اون نمیفهمه!»
صدای تهیونگ یهو بلند شد و یونگی حرفش رو خورد. تهیونگ بلند شد و با قدمهای بلند رفت سمت پنجرهای که به حیاط پشتی باز میشد.
«جه-این فقط مال منه. یونگی، من این دختر رو از بین شعلههای آتیش بیرون کشیدم. من بهش هویت دادم. اون جئون نیست... اون متعلق به منه. اگه جونگکوک بخواد دستش به اون برسه، قبلش باید کل این شهر رو به آتیش بکشه.»
**همزمان - جایی در جنوب شهر**
صدای شلیک گلولهها با صدای رعد و برق قاطی شده بود. جونگکوک، با یه پیرهن مشکی که آستینهاش رو بالا زده بود و تتوی دستش زیر نور نئونهای لرزان میدرخشید، آخرین تیر رو شلیک کرد. نفسنفس میزد و صورتش خیس از بارون و خون بود.
یکی از آدمهای تهیونگ رو از یقه گرفت و کوبید به دیوار کانتینر.
«بگو... رئیست اون دختر رو کجا قایم کرده؟ شنیدم یه نفر رو تو عمارتش نگه میداره که هیچکس حق نداره ببینه. اون کیه؟»
مرد با ترس و لرز نالید: «نمیدونم... به خدا نمیدونم... فقط میگن "نقطه ضعف" تهیونگه... هیچکس اجازه نداره حتی به اتاقش نزدیک بشه.»
جونگکوک چاقوش رو زیر گلوی مرد فشار داد. چشمانش از نفرت برق میزد.
«تهیونگِ عوضی... فکر کردی میتونی یادگاریهای منو واسه خودت برداری؟ من نه تنها خواهرم رو پس میگیرم، بلکه اون عمارت رو سرت خراب میکنم.»
جونگکوک مرد رو رها کرد و به سمت ماشینش رفت. رو کرد به جیمین (که اون زمان هنوز خبر نداشت جیمین جاسوس دوجانبهست یا نه) و گفت:
«نقشه عوض شد. امشب به انبارها حمله نمیکنیم. مستقیم میریم سراغ قلعهی پادشاه. میخوام ببینم این "نقطه ضعفش" چیه که اینقدر بابتش میترسه.»
***
بالای عمارت، جه-این پشت درِ اتاقش ایستاده بود و با چشمهای پر از اشک به حرفهای تهیونگ و یونگی که از لای در شنیده بود فکر میکرد.
*«برادر؟ گنجینه؟ من متعلق به کیام؟»*
دستش لرزید و دستگیره در رو لمس کرد. قفل بود، مثل همیشه. اما این بار، اون دیگه نمیخواست توی این قفس بمونه.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت ۲: شکارچی در تاریکی
جه-این به زور خوابیده بود، اما صدای ترمز شدید چندتا ماشین توی محوطه عمارت و بعدش صدای داد و بیداد، مثل یه سیلی پروندش از خواب. نشست روی تخت و به درِ قفل شده اتاقش خیره شد. تهیونگ گفته بود بیرون نیاد، ولی اون کنجکاویِ لعنتی دست از سرش برنمیداشت.
پاشد و آروم رفت سمت پنجره. از اون بالا، میدید که یونگی با یه اسلحه که پشت کمرش پنهان کرده بود، داشت به بادیگاردها دستور میداد. چهرهاش از همیشه سنگیتر بود.
پایین، توی سالن اصلی، تهیونگ روی کاناپه چرمیاش نشسته بود و داشت با خونسردی سیگار برگش رو دود میکرد، انگار نه انگار که بیرونِ خونه دارن برای سرش نقشه میکشن.
یونگی وارد شد و با همون لحن سرد و همیشگیاش گفت:
«تهیونگ، پسره خیلی کلهخره. جیمین میگه جونگکوک خودش شخصاً اومده سراغ انبارها. داره مثل دیوانهها شلیک میکنه و سراغِ "اون" رو میگیره.»
تهیونگ پوزخندی زد و دود سیگارش رو بیرون داد.
«بذار بیاد یونگی... بذار تا جایی که میتونه نزدیک بشه. اون فکر میکنه دنبال انتقام خون خانوادشه، ولی نمیدونه که من گنجینهاش رو کجای این خونه قایم کردم.»
یونگی کمی مکث کرد و بعد گفت: «اگه جه-این بفهمه... اگه بفهمه برادرش زندهست و تو...»
«اون نمیفهمه!»
صدای تهیونگ یهو بلند شد و یونگی حرفش رو خورد. تهیونگ بلند شد و با قدمهای بلند رفت سمت پنجرهای که به حیاط پشتی باز میشد.
«جه-این فقط مال منه. یونگی، من این دختر رو از بین شعلههای آتیش بیرون کشیدم. من بهش هویت دادم. اون جئون نیست... اون متعلق به منه. اگه جونگکوک بخواد دستش به اون برسه، قبلش باید کل این شهر رو به آتیش بکشه.»
**همزمان - جایی در جنوب شهر**
صدای شلیک گلولهها با صدای رعد و برق قاطی شده بود. جونگکوک، با یه پیرهن مشکی که آستینهاش رو بالا زده بود و تتوی دستش زیر نور نئونهای لرزان میدرخشید، آخرین تیر رو شلیک کرد. نفسنفس میزد و صورتش خیس از بارون و خون بود.
یکی از آدمهای تهیونگ رو از یقه گرفت و کوبید به دیوار کانتینر.
«بگو... رئیست اون دختر رو کجا قایم کرده؟ شنیدم یه نفر رو تو عمارتش نگه میداره که هیچکس حق نداره ببینه. اون کیه؟»
مرد با ترس و لرز نالید: «نمیدونم... به خدا نمیدونم... فقط میگن "نقطه ضعف" تهیونگه... هیچکس اجازه نداره حتی به اتاقش نزدیک بشه.»
جونگکوک چاقوش رو زیر گلوی مرد فشار داد. چشمانش از نفرت برق میزد.
«تهیونگِ عوضی... فکر کردی میتونی یادگاریهای منو واسه خودت برداری؟ من نه تنها خواهرم رو پس میگیرم، بلکه اون عمارت رو سرت خراب میکنم.»
جونگکوک مرد رو رها کرد و به سمت ماشینش رفت. رو کرد به جیمین (که اون زمان هنوز خبر نداشت جیمین جاسوس دوجانبهست یا نه) و گفت:
«نقشه عوض شد. امشب به انبارها حمله نمیکنیم. مستقیم میریم سراغ قلعهی پادشاه. میخوام ببینم این "نقطه ضعفش" چیه که اینقدر بابتش میترسه.»
***
بالای عمارت، جه-این پشت درِ اتاقش ایستاده بود و با چشمهای پر از اشک به حرفهای تهیونگ و یونگی که از لای در شنیده بود فکر میکرد.
*«برادر؟ گنجینه؟ من متعلق به کیام؟»*
دستش لرزید و دستگیره در رو لمس کرد. قفل بود، مثل همیشه. اما این بار، اون دیگه نمیخواست توی این قفس بمونه.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۵۶۴
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط