{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝒂 | نظریه‌ی ما

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝒂 | نظریه‌ی ما

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 15
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اوِلین

پاستایی که استاد درست کرده بود واقعاً عالی بود.

من انقدر گرسنه بودم که اولش حتی حرف هم نمی‌زدم، فقط می‌خوردم.

جونگ‌کوک چند بار نگام کرد.

— آروم‌تر بخور.

— خیلی گشنمه...

— معلومه.

بعد از شام، رفتم سراغ درس.

ازونجایی که هم سشنبه هم چهارشنبه با استاد جئون کلاس داشتیم، فردا امتحان فیزیک بود و من باید حسابی می‌خوندم.

تقریباً یک ساعت گذشته بود، ولی روی یه مسئله گیر کرده بودم.

هر بار حلش می‌کردم، جواب اشتباه می‌شد.

آخرش با حرص مدادم رو روی میز گذاشتم.

— اه...

نمی‌خواستم از جونگ‌کوک کمک بگیرم، ولی این بار واقعاً نمی‌فهمیدم.

بالاخره بلند شدم و رفتم سمت اتاق کارش.

در زدم.

— بیا تو.

در رو باز کردم.

جونگ‌کوک پشت میز نشسته بود.

نگاهش رو از روی برگه‌ها برداشت.

— چی شده؟

برگه رو جلو گرفتم.

— یه مسئله هست... هرچی حلش می‌کنم جواب درست نمی‌شه.

نگاهی بهش انداخت.

— بیا.

به صندلی کنار میزش اشاره کرد.

— بشین.

نشستم.

جونگ‌کوک شروع کرد قدم‌به‌قدم توضیح دادن.

— اینجا اول باید نیرو رو جدا کنی...

— اینجا؟

— آره. بعد این مقدار رو جایگذاری می‌کنی.

— ولی چرا؟

— چون...

آروم و دقیق توضیح می‌داد.

من هم کم‌کم شروع کردم خودم مسئله‌ها رو حل کردن.

یکی شد دوتا.

دوتا شد چندتا.

و تقریباً دو ساعت گذشت.

اما وسط یکی از توضیحاتش...

پلک‌هام سنگین شد.

سعی کردم بیدار بمونم.

ولی نتونستم.

سرم آروم روی میز افتاد.


---

جونگ‌کوک

وسط توضیح دادن بودم که صدای مدادش قطع شد.

نگاهش کردم.

خوابش برده بود.

سرش روی میز افتاده بود و چند تار مو روی صورتش ریخته بود.

چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

بعد آروم گفتم:

— اوِلین...

جوابی نداد.

کمی صدام رو بلندتر کردم.

— اوِلین، بیدار شو.

چشم‌هاش رو کمی باز کرد.

— هوم...

— برو اتاقت بخواب.

چشم‌هاش دوباره بسته شد.

— نمی‌خوام...

— گردنت درد می‌گیره.

— نه...

چند لحظه ساکت موندم.

— اوِلین.

با صدای خواب‌آلود گفت:

— همین‌جا می‌خوابم...

نگاهش کردم.

کاملاً معلوم بود حتی نمی‌فهمه چی داره میگه.

آرام نفس کشیدم.

— باشه.

بلندش کردم و به سمت اتاقش بردم.

هنوز خواب‌آلود بود و فقط سرش رو روی شانه‌ام گذاشته بود.

روی تخت گذاشتمش.

پتو رو روش کشیدم و چراغ هارو خاموش کردم.

چند ثانیه کنار در ایستادم.

بعد آروم گفتم:

— شب بخیر، اوِلین.

در را بستم و برگشتم سمت اتاق خودم.

اما ذهنم هنوز درگیر اتفاقات امروز بود.

پیام‌ها...

آن مرد...

و اینکه اوِلین هنوز از خیلی چیزها خبر نداشت.

و من نمی‌خواستم بدونه.

حداقل فعلاً.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حمایت؟ 🤓🍓
دیدگاه ها (۳)

پارت ۱۹۵

چندپارتی جونگ کوک

Forced MarriagePart 57صبح روز بعدهمه چیز عادی به نظر می‌رسید...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

پارت ۶۹ هوا آرام شده بود.بعد از دستگیری دو هیون، همه از ساخت...

پارت نوزدهم | نزدیک تر.پارک لارابعد از رقص، دوباره کنار میچا...

پارت پنجاهم | «من دیگه نمیام!»پارک لاراساعت از یک و نیم شب گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط