ماریا خانم آهی کشید
ماریا خانم آهی کشید
ماری خانم: بد کردی،خیلی بد کردی با نورا...خیلخب پسر،بیا داخل
رفتم تو و روی یکی از مبلا نشستم،حتی خونشو آنالیز نکردم فقط زل زده بودم تو چشمای ماریا خانم تا جریانو تعریف کنه...
یع شربت آورد برام و نشست روبروم،و شروع کرد به تعریف کردن ،از خانوادش تا عموش که مال و اموالشونو بالا کشیده...ولی،بعدش چیزی رو گفت که مغزم سوت کشید...
گفت،عموش قصد قتل نورا رو داشت،چون به دلایلی از نورا متنفر بوده،حتی تا خیلی جلوتر هم رفته،نورا رو زندانی کرده و ۱۰ ماه عذابش داده...۱۰ ماه ،یعنی تقریبا یک سال،میگفت شکنجه فجیحی شده...ولی چون روز آخر به سرش ضربه خورده اون قسمت از زندگیشو از یاد برده...اینو که گفت قلبم شکست ،نفرت غیر قابل کنترلی از عموش،خانوادش و...خودم گرفتم،این دختر چقدر عذاب کشیده...چقدر عذابش دادم...خدایا...
سرمو انداختم پایین
ماریا خانم:بهش نگو...ممکنه خاطراتش یادش بیاد و...حالش بدتر بشه،حالا بگو ببینم،گفتی مساله مرگ و زندگیه،چه خبره؟اتفاقی برای نورا افتاده؟
شروع کردم سیر تا پیاز قضیه رو تعریف کردم،هر جمله ای که میگفتم چشمای ماریا خانم درشت و درشت تر میشد...تا اینکه رسیدم به امروز
ماریا خانم:که اینطور...ازت انتقام گرفته...و گفتی،انتقامش باعث این شده که اون...آممم ثورا،تسخیرش کنه؟
سرمو به نشانه مثبت تکون دادم
آهی کشید و بلند شد
ماریا خانم:امیدورام موفق بشی...اون بچه...نورا دردای زیادی کشیده...
اومد جلو و دستمو گرفت
ماریا خانم:نورا رو به حالت اصلیش برگردون ،سخته،ولی باید اینکارو بکنی
دستشو فشردم و گفتم:اینکارو میکنم،مطمعن باش...
بعد از خداحافظی از خونه اش اومدم بیرون،حرفاش یادم نمیرفت...نورا شکنجه میشده...واقعا وحشتناکه،نمیتونم تصور کنم
سرم پر از کلمه و حرف و خاطرات بود...علاوه بر خانوادش و آسیب روحی هایی که میدید،آسیب جسمی هم دیده...درد فیزیکی کشیده...منم بهش آسیب روحی و جسمی دادم...من چقد احمقم...دستمو آوردم بالا و یکی زدم تو گوش خودم،شاید اینکار یه ذره از عذاب وجدانمو کم میکرد...یکی دیگن خوابوندم...این دفعه محکم تر که دستی دستمو گرفت...برگشتم و نگاش کردم،میدوریا بود
باکوگو: اینجا چی میخوای
میدوریا:حالت خوبه؟چرا خودتو میزنی
باکوگو:به تو ربطی نداره جقله
میدوریا:خیلی ام ربط داره ،قضیه سر نوراعه
دیگه تاقتم تموم شد،داد زدم
آره قضیه سر اونه،سر کسیه که زندگیشو خراب کردم،زندگیو براش جهنم کردم در حالتی که زندگی خودش جهنم بود...و الان...انتظار بخشش دارم،خاک بر سر من...خاک بر سر من...دیگه نمیتونم تحمل کنم
روی زمین زانو زدم و شروع کردم به فریاد زدن از ته دل،خیابون خلوت بود پس کسی صدامو نمیشنید... اشکام میریخت،دیگه حتی غرورم برام مهم نبود،من به اندازه نورا رنج نکشیدم ولی همین یه ذره داره خوردم میکنه...اون چجوری تحمل کرده،اون فقط یه دختره ریزه میزس...چجوری...چقدر بار روی دوشش بوده و تونسته تحمل کنه...من...من....
دیگه ادامه ندادم،بلند شدمو دویدم...فقط دویدم به ناکجا آباد...
┃ ✍︎ Written by melika┃
ماری خانم: بد کردی،خیلی بد کردی با نورا...خیلخب پسر،بیا داخل
رفتم تو و روی یکی از مبلا نشستم،حتی خونشو آنالیز نکردم فقط زل زده بودم تو چشمای ماریا خانم تا جریانو تعریف کنه...
یع شربت آورد برام و نشست روبروم،و شروع کرد به تعریف کردن ،از خانوادش تا عموش که مال و اموالشونو بالا کشیده...ولی،بعدش چیزی رو گفت که مغزم سوت کشید...
گفت،عموش قصد قتل نورا رو داشت،چون به دلایلی از نورا متنفر بوده،حتی تا خیلی جلوتر هم رفته،نورا رو زندانی کرده و ۱۰ ماه عذابش داده...۱۰ ماه ،یعنی تقریبا یک سال،میگفت شکنجه فجیحی شده...ولی چون روز آخر به سرش ضربه خورده اون قسمت از زندگیشو از یاد برده...اینو که گفت قلبم شکست ،نفرت غیر قابل کنترلی از عموش،خانوادش و...خودم گرفتم،این دختر چقدر عذاب کشیده...چقدر عذابش دادم...خدایا...
سرمو انداختم پایین
ماریا خانم:بهش نگو...ممکنه خاطراتش یادش بیاد و...حالش بدتر بشه،حالا بگو ببینم،گفتی مساله مرگ و زندگیه،چه خبره؟اتفاقی برای نورا افتاده؟
شروع کردم سیر تا پیاز قضیه رو تعریف کردم،هر جمله ای که میگفتم چشمای ماریا خانم درشت و درشت تر میشد...تا اینکه رسیدم به امروز
ماریا خانم:که اینطور...ازت انتقام گرفته...و گفتی،انتقامش باعث این شده که اون...آممم ثورا،تسخیرش کنه؟
سرمو به نشانه مثبت تکون دادم
آهی کشید و بلند شد
ماریا خانم:امیدورام موفق بشی...اون بچه...نورا دردای زیادی کشیده...
اومد جلو و دستمو گرفت
ماریا خانم:نورا رو به حالت اصلیش برگردون ،سخته،ولی باید اینکارو بکنی
دستشو فشردم و گفتم:اینکارو میکنم،مطمعن باش...
بعد از خداحافظی از خونه اش اومدم بیرون،حرفاش یادم نمیرفت...نورا شکنجه میشده...واقعا وحشتناکه،نمیتونم تصور کنم
سرم پر از کلمه و حرف و خاطرات بود...علاوه بر خانوادش و آسیب روحی هایی که میدید،آسیب جسمی هم دیده...درد فیزیکی کشیده...منم بهش آسیب روحی و جسمی دادم...من چقد احمقم...دستمو آوردم بالا و یکی زدم تو گوش خودم،شاید اینکار یه ذره از عذاب وجدانمو کم میکرد...یکی دیگن خوابوندم...این دفعه محکم تر که دستی دستمو گرفت...برگشتم و نگاش کردم،میدوریا بود
باکوگو: اینجا چی میخوای
میدوریا:حالت خوبه؟چرا خودتو میزنی
باکوگو:به تو ربطی نداره جقله
میدوریا:خیلی ام ربط داره ،قضیه سر نوراعه
دیگه تاقتم تموم شد،داد زدم
آره قضیه سر اونه،سر کسیه که زندگیشو خراب کردم،زندگیو براش جهنم کردم در حالتی که زندگی خودش جهنم بود...و الان...انتظار بخشش دارم،خاک بر سر من...خاک بر سر من...دیگه نمیتونم تحمل کنم
روی زمین زانو زدم و شروع کردم به فریاد زدن از ته دل،خیابون خلوت بود پس کسی صدامو نمیشنید... اشکام میریخت،دیگه حتی غرورم برام مهم نبود،من به اندازه نورا رنج نکشیدم ولی همین یه ذره داره خوردم میکنه...اون چجوری تحمل کرده،اون فقط یه دختره ریزه میزس...چجوری...چقدر بار روی دوشش بوده و تونسته تحمل کنه...من...من....
دیگه ادامه ندادم،بلند شدمو دویدم...فقط دویدم به ناکجا آباد...
┃ ✍︎ Written by melika┃
- ۲.۲k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط