Part
╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 21✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
نفس عمیقی کشیدم و خودمو با نوشتن جزوه مشغول کردم و همینطور نورا رو زیر نظر میگرفتم،منتظر بودم یه کمکی بخواد تا انجام بدم براش ،داشتم از استرس پامو تکون میدادم و تند تند مینوشتم که دیدم یهو خودکارش افتاد،خودمم از حرکتی که زدم پرام ریخته ولی عین جت سوپر پرومکس خودکارشو از رو زمین برداشتم و دادم دستش،میدونستم ممکنه نگیره،ولی الان معلما اینجان...آهی کشید و خودکارو از دستم کشید
نیشخندی اومد روی لبم،بالاخره یکی از کارا گرفت،نشستم سر جام ولی دیدم ،داره سرشو فشار میده،سردرد داره؟باید کمکش کنم؟نمیدونم مغزم پر و از چیز میزه
تا اومدم ریکشن نشون بدم به قرص برداشت و بدون آب خوردش،قرص سردرد بود،داشتم بهش نگاه میکردم که دیدم اروم اروم سرشو برگردوند سمتم،یه نگاه غضبناکی بهم انداخت،انگار سردردش تقصیر منه،شایدم،تقصیر منه...نمیدونم،امیدورام نورا رو آزار نداده باشم،حرکاتشو زیر نظر میگرفتم و نگاش میکرد که دیدم داره یچیزی مینویسه
یه برگه نوشت و با به بشکن تلپورتش کرد روی میزم
خوندمش: میتونم مغزتو بخونم،ولی بدون با این کارا نمیتونی منو از نورا جدا کنی،و اینکه انقد منو نورا صدا نکن...من ثورا هستم،دیگه نورایی وجود نداره
لعنتی میتونست مغزمو بخونه،نگاش کردم...سعی کردم مغزمو خالی کنم تا دیگه چیزی رو نتونه بخونه
پس حواسمو دادم به درس ولی زیر چشمی نگاش میکردم،اسمشو تکرار کردم،ثورا،یعنی...اونی که نورا رو تسخیر کرده اسمش ثورا هست...ثورا یعنی الهه رعد،خب طبیعیه،طبق چیزی که جیرو بهم گفت و تحقیقاتی که انجام دادم،نورا قدرتشو ای طریق رعد و برق به دست آورده،و این رعد برق احتمالش یک در میلیونه،شنیدم استادا راجبش حرف میزدن و میگفتن که اگه از این قدرت در راه خوب استفاده کنی،خیلی عادی باهاش کنار میای،ولی اگه برعکسشو انجام بدی ثورا...تسخیرت میکنه،بنظر میاد هنوز ثورا روی نورا کنترل ۱۰۰ درصد نداشته باشه،یعنی،امیدوارم
بقیه کلاس اتفاق خاصی نیافتاد و به روال عادی گذشت،ولی وقتی رفتیم بیرون...
توی راهرو داشتم تنها راه میرفتم که با کوبیده شدنم توسط شخصی به دیوار به خودم اومدم،ثورا بود،
ثورا:فک کردی میتونی از پس من بر بیای آقا پسر؟
باید جواب بدم؟اره،باید به نورا ثابت کنم تا پای جونم هستم،باید نجاتش بدم،بهت قول میدم نورا
من:صدرصد،حتی اگه بمیرمم تورو با خودم میبرم
خنده ی هیستریکی کرد و گفت
ثورا: نکنه فکر کردی خدایی؟فکر میکنی میتونی با یه شیطان بجنگی؟سخت در اشتباهی پسر...من،یعنی ثورا،الهه رعد تبدیل به شیطان شدم...و دنبال انتقام از کل جهانم،و نمیزارم یه پسر بچه ۱۵ ساله راهمو سد کنع،اینو بفهم،اینو بدون،میتونم با یه بشکن از روی زمین محوت کنم و کاری کنم هیچکس حتی یادش نباشه تو وجود داری،ولی من از یه سرگرمی خوشم میاد
نیشخندی زد و رفت...دستمو گذاشتم رو قلبم،وای خدا این چه حسیه،دارم دیوونه میشم ،ترسه؟پشیمونیه؟نمیدونم...
ثورا:
خودمم میدونم داشتم چرت و پرت میگفتم،قدرتم روی بقیه اثر نمیکنه ،همونجور که به خودم چیزی اضافه نمیکنه،نمیتونم توی زمان،مرگ آدما،و رفتارشون تغییری ایجاد کنم،این نقص قدرتمه،ولی میتونم بترسونمشون،این بهترین راهه...با فکر مشغول رفتم کافه تا یچیزی بخورم
باکوگو:
بعد از اون اتفاق،ترسیدم...ولی،من قول دادم...تلاشمو میکنم ،تا پای جونم تلاش میکنم،پس اولین قدم اینه که راجب گذشته نورا اطلاعات جمع کنم...
بلند شدم و از خوابگاه زدم بیرون،شروع کردم به پرس و جو ،رفتم خونه ی نورا و از همسایه هاش پرس و جو کردم،کسی چیزی نمیدونست،حتی خیلیا ازش بدشون میومد...نفله های عوضی...ولی یکیشون،یه پیرزن بود...اسمش ماریا بود
وقتی باهاش صحبت کردم...
ماریا:اوه نورا؟خیلی وقته ندیدمش...ولی تو...ب_ب_باکوگو؟؟؟؟
اخماش رفت تو هم،سرمو انداختم پایین
باکوگو:بله،خودشم...حقیقتش،میخواستم راجب گذشته نورا بدونم
ماریا:که چی؟بزنی تو سرش همونارو؟
از شرم نمیدونستم چیکار کنم
من:نه...من..من تغییر کردم،الان نورا توی وضعیت مرگ و زندگیه...واقعا باید بدونم...
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 21✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
نفس عمیقی کشیدم و خودمو با نوشتن جزوه مشغول کردم و همینطور نورا رو زیر نظر میگرفتم،منتظر بودم یه کمکی بخواد تا انجام بدم براش ،داشتم از استرس پامو تکون میدادم و تند تند مینوشتم که دیدم یهو خودکارش افتاد،خودمم از حرکتی که زدم پرام ریخته ولی عین جت سوپر پرومکس خودکارشو از رو زمین برداشتم و دادم دستش،میدونستم ممکنه نگیره،ولی الان معلما اینجان...آهی کشید و خودکارو از دستم کشید
نیشخندی اومد روی لبم،بالاخره یکی از کارا گرفت،نشستم سر جام ولی دیدم ،داره سرشو فشار میده،سردرد داره؟باید کمکش کنم؟نمیدونم مغزم پر و از چیز میزه
تا اومدم ریکشن نشون بدم به قرص برداشت و بدون آب خوردش،قرص سردرد بود،داشتم بهش نگاه میکردم که دیدم اروم اروم سرشو برگردوند سمتم،یه نگاه غضبناکی بهم انداخت،انگار سردردش تقصیر منه،شایدم،تقصیر منه...نمیدونم،امیدورام نورا رو آزار نداده باشم،حرکاتشو زیر نظر میگرفتم و نگاش میکرد که دیدم داره یچیزی مینویسه
یه برگه نوشت و با به بشکن تلپورتش کرد روی میزم
خوندمش: میتونم مغزتو بخونم،ولی بدون با این کارا نمیتونی منو از نورا جدا کنی،و اینکه انقد منو نورا صدا نکن...من ثورا هستم،دیگه نورایی وجود نداره
لعنتی میتونست مغزمو بخونه،نگاش کردم...سعی کردم مغزمو خالی کنم تا دیگه چیزی رو نتونه بخونه
پس حواسمو دادم به درس ولی زیر چشمی نگاش میکردم،اسمشو تکرار کردم،ثورا،یعنی...اونی که نورا رو تسخیر کرده اسمش ثورا هست...ثورا یعنی الهه رعد،خب طبیعیه،طبق چیزی که جیرو بهم گفت و تحقیقاتی که انجام دادم،نورا قدرتشو ای طریق رعد و برق به دست آورده،و این رعد برق احتمالش یک در میلیونه،شنیدم استادا راجبش حرف میزدن و میگفتن که اگه از این قدرت در راه خوب استفاده کنی،خیلی عادی باهاش کنار میای،ولی اگه برعکسشو انجام بدی ثورا...تسخیرت میکنه،بنظر میاد هنوز ثورا روی نورا کنترل ۱۰۰ درصد نداشته باشه،یعنی،امیدوارم
بقیه کلاس اتفاق خاصی نیافتاد و به روال عادی گذشت،ولی وقتی رفتیم بیرون...
توی راهرو داشتم تنها راه میرفتم که با کوبیده شدنم توسط شخصی به دیوار به خودم اومدم،ثورا بود،
ثورا:فک کردی میتونی از پس من بر بیای آقا پسر؟
باید جواب بدم؟اره،باید به نورا ثابت کنم تا پای جونم هستم،باید نجاتش بدم،بهت قول میدم نورا
من:صدرصد،حتی اگه بمیرمم تورو با خودم میبرم
خنده ی هیستریکی کرد و گفت
ثورا: نکنه فکر کردی خدایی؟فکر میکنی میتونی با یه شیطان بجنگی؟سخت در اشتباهی پسر...من،یعنی ثورا،الهه رعد تبدیل به شیطان شدم...و دنبال انتقام از کل جهانم،و نمیزارم یه پسر بچه ۱۵ ساله راهمو سد کنع،اینو بفهم،اینو بدون،میتونم با یه بشکن از روی زمین محوت کنم و کاری کنم هیچکس حتی یادش نباشه تو وجود داری،ولی من از یه سرگرمی خوشم میاد
نیشخندی زد و رفت...دستمو گذاشتم رو قلبم،وای خدا این چه حسیه،دارم دیوونه میشم ،ترسه؟پشیمونیه؟نمیدونم...
ثورا:
خودمم میدونم داشتم چرت و پرت میگفتم،قدرتم روی بقیه اثر نمیکنه ،همونجور که به خودم چیزی اضافه نمیکنه،نمیتونم توی زمان،مرگ آدما،و رفتارشون تغییری ایجاد کنم،این نقص قدرتمه،ولی میتونم بترسونمشون،این بهترین راهه...با فکر مشغول رفتم کافه تا یچیزی بخورم
باکوگو:
بعد از اون اتفاق،ترسیدم...ولی،من قول دادم...تلاشمو میکنم ،تا پای جونم تلاش میکنم،پس اولین قدم اینه که راجب گذشته نورا اطلاعات جمع کنم...
بلند شدم و از خوابگاه زدم بیرون،شروع کردم به پرس و جو ،رفتم خونه ی نورا و از همسایه هاش پرس و جو کردم،کسی چیزی نمیدونست،حتی خیلیا ازش بدشون میومد...نفله های عوضی...ولی یکیشون،یه پیرزن بود...اسمش ماریا بود
وقتی باهاش صحبت کردم...
ماریا:اوه نورا؟خیلی وقته ندیدمش...ولی تو...ب_ب_باکوگو؟؟؟؟
اخماش رفت تو هم،سرمو انداختم پایین
باکوگو:بله،خودشم...حقیقتش،میخواستم راجب گذشته نورا بدونم
ماریا:که چی؟بزنی تو سرش همونارو؟
از شرم نمیدونستم چیکار کنم
من:نه...من..من تغییر کردم،الان نورا توی وضعیت مرگ و زندگیه...واقعا باید بدونم...
- ۲.۷k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط