Part
╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 23 ✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
از خواب بیدار شدم و روی تخت نشستم،سرمو برگردوندم و به ساعت رومیزی روی میز نگاه کردم،ساعت 5 رو نشون میداد...عجیبه این چند مدت خیلی زود بیدار میشم،دلیلشو نمیدونم ولی اتفاقیه که میوفته و منم مشکلی ندارم،خیلی ام خوبه...
طبق عادت این روزام بلند شدم تا یه قهوه بخورم،اسپرسو ساز رو روشن کردم و گوشیمو از روی میز برداشتم تا یکم گروه مدرسه رو چک کنم،حرف خاصی نمیزدن،شوخی و بحث و خبرای مدرسه رو میگفتن توش،خب کامیناری چرت و پرت گفته شوتو بلا بلا بلا مینتا بلا بلا بلا،و مینا بل...چی؟؟؟شت ایزاوا دوباره قرار تمرین عملی گذاشته...کی؟پنج دقیقه دیگه؟؟؟؟؟
اسپرسو ساز رو خاموش کردم و عین برق در کمدمو باز کردم و یونیفرمم رو پوشیدم و با دو بعد از پوشیدن کفشام به سمت محل تمرین رفتم،از محوطه خوابگاه تا مدرسه گذشتم تا رسیدم به راهرو،اه چرا اینجا انقد راهش طولانیه...
هرچی بود رسیدم و درو باز کردم
خدارشکر ایزاوا هنوز نرسیده بود ولی بقیه اونجا بودن و با نگرانی نگام میکردن،وا چشونه اینا
باکوگو:سلام
کسی جوابمو نداد بجز دکو،نه ازم متنفر نیستن بخاطر افشاگری که نورا کرد...خدارشکر دوستای خوبی دارم و همشون چون دیدن که پشیمونم هنوز رفتارشون مثل قبله....اههه از خودم بدم میاد خیلی حقیر شدم...این مدت،بیخیالش
من:اتفاقی افتاده؟
اینو با شک پرسیدم که دکو اومد جلو و اروم گفت:
__امروز،روز مبارزه ی تن به تنه...و انتخاب حریف آزاده...باکوگو،اون...نورا خیلی عجیبه،لبخند میزنه و میترسم امروز یه نقشه ای داشته باشه...
خب...حقیقتش خوشحال شدم،چون این میتونست فرصتی باشه برای معذرت خواهی دوباره
بی اختیار لبخندی نشست روی لبم،دکو یجوری نگاه میکرد انگار به یه احمق نگاه میکنه
دکو:خوبی تو؟
پسره ی شاس مشنگ
من:اه اثن به توچه،گمشو اونور
دکو از سر رام رفت کنار و رفتم پیش ثورا،لبخندی زدم و رفتم کنارش،باید از در دوستی باهاش صحبت کنم
:
من:سلام بر خانم ترسناک،شنیدم نقشه ها برام داری
ثورا:دعا کن بتونی بعدش بلند شی
من:عه وا خاک بر سرم منظورت چیه؟میخوای بامن چیکار کنی بی حیا؟مگه خودت ناموس نداری
میدونم،میدونم خیلی ضایع اس ولی باید بخندونمش،نخندونمش نمیشه ولی این کوه یخ....وای میتونه ذهنمو بخونه حواسم نبود
ثورا نگام کرد،اها خنده تو چشاش مشخصه...پس خوش خنده بوده و ما نمیدونستیم
ثورا:دهنتو ببند باشه؟مغز منحرفت بد چیزایی رو داره تو خودش میپرورونه،و اینکه اره دارم ذهنتو میخونم و نمیتونی منو بخندونی...چند لحظه دیگه گریه میکنی
من:اوه نه من دیگه گریه نمیکنم،مگه من بچم...من مردم
دستشو اورد بالا تا بزنه تو دهنم که جاخالی دادم و اوونم نامردی نکرد با اونیکی دستش زد تو دهنم
من:ای بابا چه خشن...
ثورا:ادم باش،ابهت منم بردی زیر سوال
من:بابا ادم خشک
یهو شد عین برج زهرمار و نگام کرد
ثورا:حواست باشه،من هنوزم دشمنتم،نمیتونی با این چرت و پرتات منو خام کنی ابله
دیگه ساکت شدم؛نه جدی شما بودین حرف میزدین ؟؟نه خدایی،من که جرعت نکردم شمارو نمیدونم
با اومدن ایزاوا همه ساکت شدن و توی یه خط به صف شدیم.....
┃ ✍︎ Written by melika┃
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 23 ✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
از خواب بیدار شدم و روی تخت نشستم،سرمو برگردوندم و به ساعت رومیزی روی میز نگاه کردم،ساعت 5 رو نشون میداد...عجیبه این چند مدت خیلی زود بیدار میشم،دلیلشو نمیدونم ولی اتفاقیه که میوفته و منم مشکلی ندارم،خیلی ام خوبه...
طبق عادت این روزام بلند شدم تا یه قهوه بخورم،اسپرسو ساز رو روشن کردم و گوشیمو از روی میز برداشتم تا یکم گروه مدرسه رو چک کنم،حرف خاصی نمیزدن،شوخی و بحث و خبرای مدرسه رو میگفتن توش،خب کامیناری چرت و پرت گفته شوتو بلا بلا بلا مینتا بلا بلا بلا،و مینا بل...چی؟؟؟شت ایزاوا دوباره قرار تمرین عملی گذاشته...کی؟پنج دقیقه دیگه؟؟؟؟؟
اسپرسو ساز رو خاموش کردم و عین برق در کمدمو باز کردم و یونیفرمم رو پوشیدم و با دو بعد از پوشیدن کفشام به سمت محل تمرین رفتم،از محوطه خوابگاه تا مدرسه گذشتم تا رسیدم به راهرو،اه چرا اینجا انقد راهش طولانیه...
هرچی بود رسیدم و درو باز کردم
خدارشکر ایزاوا هنوز نرسیده بود ولی بقیه اونجا بودن و با نگرانی نگام میکردن،وا چشونه اینا
باکوگو:سلام
کسی جوابمو نداد بجز دکو،نه ازم متنفر نیستن بخاطر افشاگری که نورا کرد...خدارشکر دوستای خوبی دارم و همشون چون دیدن که پشیمونم هنوز رفتارشون مثل قبله....اههه از خودم بدم میاد خیلی حقیر شدم...این مدت،بیخیالش
من:اتفاقی افتاده؟
اینو با شک پرسیدم که دکو اومد جلو و اروم گفت:
__امروز،روز مبارزه ی تن به تنه...و انتخاب حریف آزاده...باکوگو،اون...نورا خیلی عجیبه،لبخند میزنه و میترسم امروز یه نقشه ای داشته باشه...
خب...حقیقتش خوشحال شدم،چون این میتونست فرصتی باشه برای معذرت خواهی دوباره
بی اختیار لبخندی نشست روی لبم،دکو یجوری نگاه میکرد انگار به یه احمق نگاه میکنه
دکو:خوبی تو؟
پسره ی شاس مشنگ
من:اه اثن به توچه،گمشو اونور
دکو از سر رام رفت کنار و رفتم پیش ثورا،لبخندی زدم و رفتم کنارش،باید از در دوستی باهاش صحبت کنم
:
من:سلام بر خانم ترسناک،شنیدم نقشه ها برام داری
ثورا:دعا کن بتونی بعدش بلند شی
من:عه وا خاک بر سرم منظورت چیه؟میخوای بامن چیکار کنی بی حیا؟مگه خودت ناموس نداری
میدونم،میدونم خیلی ضایع اس ولی باید بخندونمش،نخندونمش نمیشه ولی این کوه یخ....وای میتونه ذهنمو بخونه حواسم نبود
ثورا نگام کرد،اها خنده تو چشاش مشخصه...پس خوش خنده بوده و ما نمیدونستیم
ثورا:دهنتو ببند باشه؟مغز منحرفت بد چیزایی رو داره تو خودش میپرورونه،و اینکه اره دارم ذهنتو میخونم و نمیتونی منو بخندونی...چند لحظه دیگه گریه میکنی
من:اوه نه من دیگه گریه نمیکنم،مگه من بچم...من مردم
دستشو اورد بالا تا بزنه تو دهنم که جاخالی دادم و اوونم نامردی نکرد با اونیکی دستش زد تو دهنم
من:ای بابا چه خشن...
ثورا:ادم باش،ابهت منم بردی زیر سوال
من:بابا ادم خشک
یهو شد عین برج زهرمار و نگام کرد
ثورا:حواست باشه،من هنوزم دشمنتم،نمیتونی با این چرت و پرتات منو خام کنی ابله
دیگه ساکت شدم؛نه جدی شما بودین حرف میزدین ؟؟نه خدایی،من که جرعت نکردم شمارو نمیدونم
با اومدن ایزاوا همه ساکت شدن و توی یه خط به صف شدیم.....
┃ ✍︎ Written by melika┃
- ۲.۶k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط