استاد چشم بادومی من
اســتـاد چــشــم بـادومــی مــــن
[ My almond-eyed master ]
Part 7
ویـو یـوجـونـگ : سریع رفتم توی سایت دانشگاه. با چیزی که دیدم گوشیم از دستم افتاد . اون خبر بدی بود . خبر این بود { خبر جنجالی . رابطه پنهانی یک دانشجو با استادش . } . سریع به استاد زنگ زدم .
تـهـیـونـگ : سلام . خوبین ؟
یـوجـونـگ : ا..س..ت...ا...د خ..ب..ر ه..ا..ر..و خ..و...ن..د...ی...ن ؟
تـهـیـونـگ : نه من اینترنت تموم کردم . فردا توی دانشگاه نگاه میکنم . شب خوبی داشته باشید . خدانگهدار
------ پـرش زمـانـی داخـل دانـشـگـاه -----
سـه نـا : یوجونگ واقعا این خبر واقعیت داره ؟ تو با استادی که 7 سال ازت بزرگتره وارد رابطه شدی؟
یـوجـونـگ : نه . نه . تروخدا تو باور نکنن ( با گریه و التماس )
سـه نـا : واقعا که . اونم پنهونی ؟ حداقل به من میگفتی ( رفت )
ویـو یـوجـونـگ : اینقدر گریه کردم که چشمام قرمز شد . رفتم چشمامو بشورم که دیدم تهیونگ جلوم سبز شد . تا اومد سلام کنه سریع فرار کردم
----- پـرش زمـانـی داخـل کـلـاس -----
تـهـیـونـگ : سلام بچه ها . لطفاً کتابهاتون و بیارید بیرون و صفحه ۶۰ رو باز کنید . اول حضور و غیاب میکنم . .............. و در آخر لی یوجونگ
یـوری : استاد غایبه . معلوم نیست چکارش کردید از دستتون ناراحته نیومده سر کلاس
بـچـه هـای کـلـاس : 😂😂😂 . یه سوال استاد کی باهم وارد رابطه شدین😂😂😂
تـهـیـونـگ : به شما ربطی داره ؟ ( جدی و سرد )
بـچـه هـای کـلـاس : 😐😐😐😐
ادمـیـن : حالا تهیونگ یه سوال سخت نوشته که خودشم بزور میتونه حلش کنه
تـهـیـونـگ : یوری . تو بیا این رو حل کن
یـوری : هه . استاد خب این واسه من مثل اب خوردنه .
ادمـین : ۱۰ دقیقه گذشت ولی یوری نتونست سوال رو حل کنه
تـهـیـونـگ : یوری خان . بجای اینکه سرتو بکنی توی کون مردم برو درستو بخون اینقدر صفر نگیری . برو بشین
یـوری : ( عصبانی )
ویـو یـوری : منو مسخره میکنی؟؟؟ یکاری میکنم مرغ های آسمون بحالت زار بزنن . اره .
-------- پـایـان کـلـاس--------
ویـو تـهـیـونـگ : این آخرین کلاسی بود که امروز داشتم . از دانشگاه اومدم بیرون و داشتم میرفتم سمت ماشین که دیدم یوجونگ توی سوپر مارکت رو به رویی نشسته بود و داشت گریه میکرد . رفتم توی سوپر مارکت و نشستم کنارش
تـهـیـونـگ : نگران نباش . درستش میکنم . به همه میفهمونم که دارن اشتباه میکنن
یـوجـونـگ : اره جون عمت ( رفت بیرون )
ادمـیـن : چقدر یوجونگ بی ادبه . آه . شیبال سکیا
ویـو یـوجـونـگ : رسیدم خوابگاه . به بچه ها سلام کردم ولی کسی جوابمو نداد . یهو دودوهی گفت :
دودوهـی : عه . چه خبر از رابطتت با تهیونگ
بـچه هـا : 😂😂😂😂
یـوجـونـگ : دیگه تحمل نداشتم و شروع کردم به گریه کردن .
ویـو سـه نـا : اومده بودم پیش یوجونگ تا تنها نباشه . درسته بهم دروغ گفته . ولی نمیتونم بخاطر این اتفاق دوستی ۱۰ سالمون رو خراب کنم که . دیدم درب خوابگاه بازه و بچه ها داشتن به یوجونگ میخندیدن و یوجونگ داشت گریه میکرد .
سـه نـا : یا شیباللللللل . ( زد توی گوش دودوهی )
دودوهـی : .......
اگر کم شد ببخشید . حمایت یادتون نرهههههه . میدونستین من عاشق اوناییم که هم لایک میکنن هم کامنت میزارن هم بازنشر میکنن؟
[ My almond-eyed master ]
Part 7
ویـو یـوجـونـگ : سریع رفتم توی سایت دانشگاه. با چیزی که دیدم گوشیم از دستم افتاد . اون خبر بدی بود . خبر این بود { خبر جنجالی . رابطه پنهانی یک دانشجو با استادش . } . سریع به استاد زنگ زدم .
تـهـیـونـگ : سلام . خوبین ؟
یـوجـونـگ : ا..س..ت...ا...د خ..ب..ر ه..ا..ر..و خ..و...ن..د...ی...ن ؟
تـهـیـونـگ : نه من اینترنت تموم کردم . فردا توی دانشگاه نگاه میکنم . شب خوبی داشته باشید . خدانگهدار
------ پـرش زمـانـی داخـل دانـشـگـاه -----
سـه نـا : یوجونگ واقعا این خبر واقعیت داره ؟ تو با استادی که 7 سال ازت بزرگتره وارد رابطه شدی؟
یـوجـونـگ : نه . نه . تروخدا تو باور نکنن ( با گریه و التماس )
سـه نـا : واقعا که . اونم پنهونی ؟ حداقل به من میگفتی ( رفت )
ویـو یـوجـونـگ : اینقدر گریه کردم که چشمام قرمز شد . رفتم چشمامو بشورم که دیدم تهیونگ جلوم سبز شد . تا اومد سلام کنه سریع فرار کردم
----- پـرش زمـانـی داخـل کـلـاس -----
تـهـیـونـگ : سلام بچه ها . لطفاً کتابهاتون و بیارید بیرون و صفحه ۶۰ رو باز کنید . اول حضور و غیاب میکنم . .............. و در آخر لی یوجونگ
یـوری : استاد غایبه . معلوم نیست چکارش کردید از دستتون ناراحته نیومده سر کلاس
بـچـه هـای کـلـاس : 😂😂😂 . یه سوال استاد کی باهم وارد رابطه شدین😂😂😂
تـهـیـونـگ : به شما ربطی داره ؟ ( جدی و سرد )
بـچـه هـای کـلـاس : 😐😐😐😐
ادمـیـن : حالا تهیونگ یه سوال سخت نوشته که خودشم بزور میتونه حلش کنه
تـهـیـونـگ : یوری . تو بیا این رو حل کن
یـوری : هه . استاد خب این واسه من مثل اب خوردنه .
ادمـین : ۱۰ دقیقه گذشت ولی یوری نتونست سوال رو حل کنه
تـهـیـونـگ : یوری خان . بجای اینکه سرتو بکنی توی کون مردم برو درستو بخون اینقدر صفر نگیری . برو بشین
یـوری : ( عصبانی )
ویـو یـوری : منو مسخره میکنی؟؟؟ یکاری میکنم مرغ های آسمون بحالت زار بزنن . اره .
-------- پـایـان کـلـاس--------
ویـو تـهـیـونـگ : این آخرین کلاسی بود که امروز داشتم . از دانشگاه اومدم بیرون و داشتم میرفتم سمت ماشین که دیدم یوجونگ توی سوپر مارکت رو به رویی نشسته بود و داشت گریه میکرد . رفتم توی سوپر مارکت و نشستم کنارش
تـهـیـونـگ : نگران نباش . درستش میکنم . به همه میفهمونم که دارن اشتباه میکنن
یـوجـونـگ : اره جون عمت ( رفت بیرون )
ادمـیـن : چقدر یوجونگ بی ادبه . آه . شیبال سکیا
ویـو یـوجـونـگ : رسیدم خوابگاه . به بچه ها سلام کردم ولی کسی جوابمو نداد . یهو دودوهی گفت :
دودوهـی : عه . چه خبر از رابطتت با تهیونگ
بـچه هـا : 😂😂😂😂
یـوجـونـگ : دیگه تحمل نداشتم و شروع کردم به گریه کردن .
ویـو سـه نـا : اومده بودم پیش یوجونگ تا تنها نباشه . درسته بهم دروغ گفته . ولی نمیتونم بخاطر این اتفاق دوستی ۱۰ سالمون رو خراب کنم که . دیدم درب خوابگاه بازه و بچه ها داشتن به یوجونگ میخندیدن و یوجونگ داشت گریه میکرد .
سـه نـا : یا شیباللللللل . ( زد توی گوش دودوهی )
دودوهـی : .......
اگر کم شد ببخشید . حمایت یادتون نرهههههه . میدونستین من عاشق اوناییم که هم لایک میکنن هم کامنت میزارن هم بازنشر میکنن؟
- ۸.۷k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط