پارت پنجم
پارت پنجم
آن شب، دختر بیقرار بود.
روی تختش دراز کشیده بود، اما خواب به چشمش نمیآمد.
به فکر فرو رفت:
«آیا ممکنه یونگی واقعاً منو مثل دختر خودش ببینه؟ یا هنوز فقط یه شاگرد براش باشم؟»
در همین حین، صدای آرام پیانو از طبقهی پایین به گوشش رسید.
کنجکاو شد.
آهسته از تخت پایین آمد و به سمت سالن رفت.
یونگی پشت پیانو نشسته بود.
نور چراغ کمسو روی صورتش میافتاد و سایههایی نرم اطرافش ساخته بود.
دختر برای اولین بار صدای موسیقی او را میشنید.
نتها آرام، غمگین و در عین حال پر از چیزی شبیه به دلتنگی بودند.
دختر بیاختیار زمزمه کرد:
– «چه قشنگه...»
یونگی سرش را بلند کرد.
برای لحظهای غافلگیر شد، اما چیزی نگفت.
فقط ادامه داد.
دختر آرام نزدیک شد و روی مبل نشست.
برای اولین بار بینشان سکوتی نبود که سنگین باشد؛ این بار سکوتشان مثل یک گفتوگوی پنهانی بود که کلمات لازم نداشت.
وقتی قطعه تمام شد، یونگی ن*فس ع*میقی کشید.
– «موسیقی تنها چیزیه که باعث میشه از خودم فرار کنم.»
دختر لبخند محوی زد.
– «شاید... باعث بشه به خودتون نزدیکتر هم بشین.»
یونگی لحظهای مکث کرد.
نگاهش به چشمهای دختر افتاد و برای اولین بار، سردی نگاهش کمی شکست.
---
از آن شب به بعد، رابطهشان اندک اندک تغییر کرد.
یونگی هنوز همان مرد سختگیر بود، هنوز تکالیف دختر را با وسواس بررسی میکرد و اجازه نمیداد خطایی بکند.
اما حالا گهگاه، در سکوت، کنار هم مینشستند.
دختر هنگام درس خواندن، صدای قدمهای آرام یونگی را حس میکرد که در راهرو میپیچید.
میدانست او میآید تا مطمئن شود همهچیز خوب پیش میرود.
و هر بار که دختر لبخند میزد، انگار سرمای عمارت اندکی کمتر میشد.
---
روزها در سکوت و نظم میگذشتند.
دختر همیشه سعی میکرد همهچیز بینقص باشد؛
تکالیفش، رفتارهایش، حتی لبخندهایش.
اما هیچکس نمیداند زندگی چطور ناگهان همهچیز را به هم میزند.
آن روز باران شدیدی میبارید.
دختر طبق عادت به کتابخانهی شهر رفته بود تا منابعی برای تحقیق جدیدش بیاورد.
ساعتها گذشت و او در کتابها غرق شد.
وقتی بیرون آمد، باران چنان شدت گرفته بود که حتی چتر کوچکش هم توان مقابله نداشت.
خیابان لغزنده بود.
وقتی میخواست از خیابان رد شود، ناگهان ماشین تندی نزدیک شد.
ترمز کشیده شد، صدای جیغ لاستیکها در هوا پیچید، و دختر وحشتزده روی زمین افتاد.
ادامه دارد.....
آن شب، دختر بیقرار بود.
روی تختش دراز کشیده بود، اما خواب به چشمش نمیآمد.
به فکر فرو رفت:
«آیا ممکنه یونگی واقعاً منو مثل دختر خودش ببینه؟ یا هنوز فقط یه شاگرد براش باشم؟»
در همین حین، صدای آرام پیانو از طبقهی پایین به گوشش رسید.
کنجکاو شد.
آهسته از تخت پایین آمد و به سمت سالن رفت.
یونگی پشت پیانو نشسته بود.
نور چراغ کمسو روی صورتش میافتاد و سایههایی نرم اطرافش ساخته بود.
دختر برای اولین بار صدای موسیقی او را میشنید.
نتها آرام، غمگین و در عین حال پر از چیزی شبیه به دلتنگی بودند.
دختر بیاختیار زمزمه کرد:
– «چه قشنگه...»
یونگی سرش را بلند کرد.
برای لحظهای غافلگیر شد، اما چیزی نگفت.
فقط ادامه داد.
دختر آرام نزدیک شد و روی مبل نشست.
برای اولین بار بینشان سکوتی نبود که سنگین باشد؛ این بار سکوتشان مثل یک گفتوگوی پنهانی بود که کلمات لازم نداشت.
وقتی قطعه تمام شد، یونگی ن*فس ع*میقی کشید.
– «موسیقی تنها چیزیه که باعث میشه از خودم فرار کنم.»
دختر لبخند محوی زد.
– «شاید... باعث بشه به خودتون نزدیکتر هم بشین.»
یونگی لحظهای مکث کرد.
نگاهش به چشمهای دختر افتاد و برای اولین بار، سردی نگاهش کمی شکست.
---
از آن شب به بعد، رابطهشان اندک اندک تغییر کرد.
یونگی هنوز همان مرد سختگیر بود، هنوز تکالیف دختر را با وسواس بررسی میکرد و اجازه نمیداد خطایی بکند.
اما حالا گهگاه، در سکوت، کنار هم مینشستند.
دختر هنگام درس خواندن، صدای قدمهای آرام یونگی را حس میکرد که در راهرو میپیچید.
میدانست او میآید تا مطمئن شود همهچیز خوب پیش میرود.
و هر بار که دختر لبخند میزد، انگار سرمای عمارت اندکی کمتر میشد.
---
روزها در سکوت و نظم میگذشتند.
دختر همیشه سعی میکرد همهچیز بینقص باشد؛
تکالیفش، رفتارهایش، حتی لبخندهایش.
اما هیچکس نمیداند زندگی چطور ناگهان همهچیز را به هم میزند.
آن روز باران شدیدی میبارید.
دختر طبق عادت به کتابخانهی شهر رفته بود تا منابعی برای تحقیق جدیدش بیاورد.
ساعتها گذشت و او در کتابها غرق شد.
وقتی بیرون آمد، باران چنان شدت گرفته بود که حتی چتر کوچکش هم توان مقابله نداشت.
خیابان لغزنده بود.
وقتی میخواست از خیابان رد شود، ناگهان ماشین تندی نزدیک شد.
ترمز کشیده شد، صدای جیغ لاستیکها در هوا پیچید، و دختر وحشتزده روی زمین افتاد.
ادامه دارد.....
- ۹.۲k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط