پارت چهارم
پارت چهارم
بعد از آن روز، خانه تغییر کرد.
هانا دیگر جایی در آن عمارت نداشت و دختر احساس کرد دیوارهای یخی یونگی، کمکم در حال فرو ریختن است.
هنوز مرد سردی بود، هنوز کمحرف و خشک، اما حالا نگاهش گاهی پر از اعتماد بود و دختر، هر روز بیشتر تلاش میکرد تا نشان دهد لایق این اعتماد است.
و شاید... فقط شاید، روزی برسد که او نه تنها معلم و سرپرست، بلکه خانوادهای واقعی برای دختر شود.
---
بعد از آن روز پرتنش، سکوت عجیبی در عمارت حاکم شد.
نبودن هانا مثل برداشتن پردهای سنگین بود که سالها روی خانه کشیده شده بود.
حالا، اتاقها همانقدر ساکت بودند، اما این سکوت دیگر سنگینی نمیکرد.
دختر برای اولین بار حس کرد خانه واقعاً خانه است.
وقتی صبحها از اتاقش بیرون میآمد، بوی قهوهی تازه از آشپزخانه میپیچید، اما دیگر خبری از نگاه تیز و پر از قضاوت هانا نبود.
یونگی مثل همیشه خشک و جدی بود.
پشت میز مطالعهاش مینشست، با همان چشمان سرد و پرهیبت.
اما چیزی تغییر کرده بود... دختر متوجه میشد که گاهی وقتی از کنار یونگی میگذرد، نگاهش کمی طولانیتر میشود.
یک روز، وقتی دفتر مشقش را تحویل میداد، یونگی بیمقدمه گفت:
– «خوب کار کردی. دقیق و بیاشتباه... افرین»
همین سه کلمه کافی بود تا قلب دختر از شادی بلرزد.
او که همیشه به دنبال رضایت یونگی بود، این بار حس کرد واقعاً دیده شده.
لبخندی زد و آرام گفت:
– «مرسی... تمام تلاشم اینه که شما راضی باشین.»
یونگی لحظهای به او خیره شد.
چیزی در نگاهش بود که دختر تا حالا ندیده بود... نه، هنوز هم سخت و جدی بود، اما در عمقش گرمایی پنهان برق میزد.
ادامه دارد....
بعد از آن روز، خانه تغییر کرد.
هانا دیگر جایی در آن عمارت نداشت و دختر احساس کرد دیوارهای یخی یونگی، کمکم در حال فرو ریختن است.
هنوز مرد سردی بود، هنوز کمحرف و خشک، اما حالا نگاهش گاهی پر از اعتماد بود و دختر، هر روز بیشتر تلاش میکرد تا نشان دهد لایق این اعتماد است.
و شاید... فقط شاید، روزی برسد که او نه تنها معلم و سرپرست، بلکه خانوادهای واقعی برای دختر شود.
---
بعد از آن روز پرتنش، سکوت عجیبی در عمارت حاکم شد.
نبودن هانا مثل برداشتن پردهای سنگین بود که سالها روی خانه کشیده شده بود.
حالا، اتاقها همانقدر ساکت بودند، اما این سکوت دیگر سنگینی نمیکرد.
دختر برای اولین بار حس کرد خانه واقعاً خانه است.
وقتی صبحها از اتاقش بیرون میآمد، بوی قهوهی تازه از آشپزخانه میپیچید، اما دیگر خبری از نگاه تیز و پر از قضاوت هانا نبود.
یونگی مثل همیشه خشک و جدی بود.
پشت میز مطالعهاش مینشست، با همان چشمان سرد و پرهیبت.
اما چیزی تغییر کرده بود... دختر متوجه میشد که گاهی وقتی از کنار یونگی میگذرد، نگاهش کمی طولانیتر میشود.
یک روز، وقتی دفتر مشقش را تحویل میداد، یونگی بیمقدمه گفت:
– «خوب کار کردی. دقیق و بیاشتباه... افرین»
همین سه کلمه کافی بود تا قلب دختر از شادی بلرزد.
او که همیشه به دنبال رضایت یونگی بود، این بار حس کرد واقعاً دیده شده.
لبخندی زد و آرام گفت:
– «مرسی... تمام تلاشم اینه که شما راضی باشین.»
یونگی لحظهای به او خیره شد.
چیزی در نگاهش بود که دختر تا حالا ندیده بود... نه، هنوز هم سخت و جدی بود، اما در عمقش گرمایی پنهان برق میزد.
ادامه دارد....
- ۹.۰k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط