{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ششم

پارت ششم



وقتی خبر به عمارت رسید، یونگی در حال مطالعه بود.
خدمتکار جدیدی که تازه به خانه آمده بود، هراسان وارد شد و گفت:

– «آقا یونگی! دختر... اون... تصادف کرده!»

برای لحظه‌ای، زمان متوقف شد.
یونگی کتاب را روی میز گذاشت، اما دستش لرزید.
آن آرامش سرد همیشگی‌اش شکسته بود.
بدون حرف کت و بارانی‌اش را برداشت و از خانه بیرون رفت.


---



ساعت‌ها بعد، در بیمارستان، یونگی جلوی اتاق نشسته بود.
دست‌هایش در هم گره خورده بود، و نگاهش به در بسته‌ی اتاق دوخته شده بود.
پزشک بیرون آمد و گفت:

– «خوش‌شانس بوده. فقط دستش شکسته و چند تا زخم سطحی. اما باید مدتی استراحت مطلق داشته باشه.»

یونگی ن*فس ع*میقی کشید، اما چشم‌هایش هنوز پر از اضطراب بود.

برای اولین بار در عمرش حس می‌کرد ممکن بود کسی را از دست بدهد که حالا برایش معنی پیدا کرده بود.


---



وقتی دختر چشمانش را باز کرد، اولین تصویری که دید، یونگی بود.
روی صندلی کنار تخت نشسته بود، خسته و بی‌خوابی در صورتش نمایان.

– «آقا... یونگی؟»

صدایش آرام و لرزان بود.

مرد فقط نگاهش کرد.
هیچ کلمه‌ای پیدا نکرد اما در نگاهش چیزی بود که دختر تا به حال ندیده بود:
ترس.

– «چرا... اینجایین؟»

یونگی بالاخره گفت:

– «چون نزدیک بود از دستت بدم.»

دختر ناباور خندید، اشک در چشمانش جمع شد.

– «من که همیشه سعی کردم... اذیت‌تون نکنم...»

یونگی به جلو خم شد.
دست زخمی دختر را آرام در دستانش گرفت.

– «اذیت نکردی. تو تنها دلیلی هستی که این خونه... دیگه خالی نیست.»

دختر با قلبی لرزان به او خیره شد.
برای اولین بار دیوارهای یخی مرد، فرو ریخته بودند.


---



روزهای بعد، یونگی هر روز بالای سر دختر بود.
داروهایش را به موقع می‌آورد، حتی وقتی خواب بود، آرام پتو را رویش می‌کشید.

دیگر فقط یک معلم سختگیر یا سرپرست نبود... حالا مثل یک پدر واقعی، مثل کسی که نمی‌خواست حتی لحظه‌ای او را از دست بدهد.

و دختر؟
با لبخندی آرام، در دلش گفت:

«شاید... من بالاخره تونستم قلب یخ‌زده‌شو گرم کنم.»



ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۳)

پارت هفتمروزها به کندی می‌گذشتند. دست دختر هنوز در گچ بود و ...

پارت هشتم ( اخر )دختر حالا کاملاً بهبود یافته بود. دستش از گ...

پارت پنجمآن شب، دختر بی‌قرار بود. روی تختش دراز کشیده بود، ا...

پارت چهارم بعد از آن روز، خانه تغییر کرد. هانا دیگر جایی در ...

«ادامه ی قسمت اول»ساعتی گذشته بود که پسر ها در حال بازی بودن...

«ادامه ی قسمت اول»یونگی به سمت میز ناهار خوری رفت وقتی به پد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط