{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی نامجون

چند پارتی نامجون
پارت⁵
آخر
اون سال ،آخرین سالی بود که من تو اون دبیرستان بودم و با خودم گفتم یه یادگاری از خودم به جا بذارم .
لبخند زدی و دوباره پرسیدی : چرا هر چقدر که به آخر کتاب نزدیکتر میشدم ، جملات ناراحت کننده تر و ترغیب  به خودکشی کردن میشد ؟
با خوردن آخرین تکه از پنکیکش چنگالش رو گذاشت زمین و گفت: راستش ، اگر اون ها رو خوندی یعنی اون جمله ای هم که درباره یه دختر بود رو خوندی ...
با کنجکاوی سرتو تکون دادی که ادامه داد: خب ، اون جملاتی که وادار به خودکشی میکرد حال اون دوران من بود سال آخر دبیرستان فشار درسی و خانواده و چیزای دیگه روم بود، و بین همه ی اینا یه چیز دیگه هم اضافه شده بود.
با کنجکاوی پرسیدی: چی بود؟
بلند شد بشقابش رو برد داخل آشپزخونه و داخل سینک گذاشت که تو هم دنبالش رفتی و اون گفت : راستش ، یه دختری وارد دبیرستان شد که خیلی خوشگل و معصوم بود ، اما اون سال دهم بود من سال دوازدهم .
با اضافه شدن یه دختر به چیزی که داشت تعریف میکرد کنجکاو تر شدی و گفتی : خب بعدش چی شد؟ اون دختره چه شکلی بود؟
نامجون شروع کرد به توضیح دادن و گفت : خب ، اون دختر، موهای بلند قهوه ای بلند داشت ، چشمای درشت تیره ، پوست گندمی رنگ و حتی ملیتش هم متفاوت بود ...
با تعریف کردن و توصیف کردن اون دختر شک کردی و وقتی که نامجون گفت : اون دختر ملیش ایرانی بود .
تو مطمئن شدی که داره درباره تو حرف میزنه ولیچیزی نگفتی و گذاشتی ادامه بده .
نامجون با احساس ادامه داد: من خیلی دوسش داشتم ولی متاسفانه هیچ وقت نتونستم بهش اعتراف کنم که عاشقشم .
با کنجکاوی پرسیدی : اگر یه روز دوباره ببینیش ، بهش اعتراف میکنی که دوسش داری!
نامجون سر تکون داد و گفت : بهش اعتراف میکنم و کاری میکنم کنارم همیشه شاد باشه .
ناگهان گوشیتو در آوردی و یکی از عکس های دوران سال اول دبیرستانت رو نشونش دادی و گفتی : این ، احیانا همون دختری نیست که تو دوسش داری؟
گوشی رو از دستت گرفت و با دقت به عکس نگاه کرد و گفت : چرا ،دقیقا خودشه ...
سرتو پایین انداخته بودی که یهو نامجون گفت : صبر کن ، تو اینو میشناسیش؟ لطفا ، بگو که میشناسیش ...
سرتو تکون دادی و گفتی: آره ، میشناسمش ، چون اون... اون... اون دختر منم...
گوشی از دست نامجون افتاد کف آشپزخونه و محکم تورو به آغوش کشید و محکم فشارت میداد .
بعد از گذشت ۱ دقیقه محکم فشار دادنت ، با دستاش پاهاتو دور خودش حلقه کرد و بلندت کرد و به سمت اتاق خوابش برد و روی تختش گذاشتت و گفت : یعنی... واقعا تمام مدت خودت بودی؟کسی که باعث شد من شب و روز نداشته باشم ؟
اشک تو چشمات جمع شده بود تا حالا تو عمرت یکجا انقدر بهت محبت نشده بود اون هم از زمانی که مجبور به مهاجرت شدی!
اشکاتو پاک کردی و گفتی : ببخشید که زودتر پیدات نکردم ...
دوباره اومد سمتت ولی این سری رو تخت نشست و تورو روی پاهاش کشوند و گفت : قبول میکنی که... که ... با من وارد رابطه بشی؟
محکم سرتو تکون دادی و گفتی: چرا فکر میکنی قبول نمیکنم ؟ از ته قلبم قبول میکنم...
همونطور که رو پاش بودی محکم دستتو دور گردنش حلقه کردی و بغلش کردی ، بعد چند ثانیه که جدا شدی ،محکم بوسیدت و دستشو با حالت مالکیت گرایانه روی کمرت و بدنت میکشید و تو هم تا جایی که میتونستی همراهیش میکردی ...

خب ... دیگه بقیش با ذهن خودتون ...😅😊

این هم از یه چند پارتی دیگه ، امیدوارم خوشتون اومده باشه .🌹
راستی به احتمال زیاد چند پارتی بعدی هم باز با یکی از اعضا باشه چون قبل این چند پارتی زیاد از اسلیترین فعالیت داشتم .

به خدای بزرگ میسپارمتون ،تا یه چند پارتی دیگه خدافظ💜🎀
دیدگاه ها (۲)

دوستان لطفا حمایت شه 🎀💖

بچه ها ، میخوام اسم پیج رو تغییر بدم . گفتم بدونین گمم نکنین...

چند پارتی نامجون پارت ⁴به اطراف نگاه میکنی و نامجون متوجه نگ...

چند پارتی نامجون پارت³تو توی چشمای تیره اش خیره شدی . بعد گذ...

نشستی روی صندلی و سرتو انداختی پایین تو جشمات پر اشک بود ( ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط