چند پارتی نامجون
چند پارتی نامجون
پارت ⁴
به اطراف نگاه میکنی و نامجون متوجه نگاه های تعجب برانگیزت میشه و برای رفع کنجکاویت میگه: تازه از سئول اومدم اینجا ، یکم بهم ریخته اس ولی ...تمام وسایلم رو کامل چیدم .
میای صحبت کنی که ادامه میده : امشب رو اینجا بمون و فردا برگرد .فکر کنم حالا که فهمیدی نوشته ها واسه منه ،بتونی با حس کنجکاویت کنار بیای.
دستی توی موهاش میکشه و به اتاقش میره .
تو داخل یه اتاق دیگه میری و لباستو عوض میکنی .
یه شلوارک تا زانو میپوشی و پیراهنت رو در میاری تا تیشرت بپوشی ؛ وقتی میای تیشرتت رو بکشی پایین نامجون وارد اتاق میشه و چشماش رو شکمت میمونه .
تیشرتت رو کانل پایین میکشی و میگی: اتفاقی افتاده ؟
به چشمات خیره میشه و میگه : اومدم برات بالشت و پتو بیارم و بگم که روی کاناپه بخوابی.
با تعجب ازش میپرسی: تو ، خودت کجا میخوابی؟
با دستپلچگی جواب میده : من تو اتاقم ، رو تختم میخوابم .
بالشت و پتو رو بهت میده و میاد بره بیزون که میگی: ببخشید میتونم بپرسم اسمت چیه ؟
سرشو برمیگردونه و میگه : نامجون ،کیم نامجون .
لبخندی میزنی و میگی: یکم دیره برای گفتنش ولی ، خوشبختم !
دستتو دراز میکنی تا دست بدی که میپرسه : و اسم تو چیه؟
یه لحظه چشماتون داخل چشمای هم دیگه قفل میشه و میگی: اسم من ا/ت عه .
دستتو محکم میگیره و ناحیه ی نبضت رو فشار میده و میگه: اسم قشنگی داری ،ا/ت . اما میتونم بپرسم به چه معنی ای هست ؟
لبخندی میزنی و سعی میکنی دستتو از تو دستش جدا کنی که اون خیلی محکم گرفته بود و ل نمیکرد .
دوباره تو چشماش خیره میشی و میگی : معنی اش...( بر اساس اسمی که انتخاب کردین معنیش رو بگین) میشه.
لبخندی میزنه و میگه: خیلی قشنگه ، حالا برو بگیر بخواب .
به دستش که مچ دست تورو محکم گرفته نگاه میکنی و میگی: اگر ولم کنی حتما میرم میخوابم .
با تعجب نگاهت میکنه و متوجه دستش میشه . دستشو سریع برمیداره و میگه : ببخشید ... حالا برو.
از اتاق به همراه پتو و بالشت خارج میشی و روی کاناپه دراز میکشی و بعد از کلی وول خوردن بالاخره میخوابی .
صبح زود از خواب بیدار میشی و به سرویس بهداشتی میری و کارای لازمه رو انجام میدی ،داخل آشپزخونه میری و شروع میکنی به صبحانه درست کردن .
نزدیکای ساعت ۱۰ صبح نامجون در حالی که داشت چشماش رو میمالوند وارد آشپزخونه شد و گفت : چیکار میکنی؟
تو در حالی که داشتی پنکیک هارو سرو میکردی گفتی : برات صبحانه درست کردم ، برای جبران لطفت که گذاشتی شب رو اینجا بمونم .
نامجون یکم نزدیکت شد به طوری که از پشتت میتونستی صدای نفس کشیدنش رو بشنوی ، دوتا دستاش رو روی اُپن گذاشت به طوری که تو بین اون و کابینت گیر کرده بودی .
کمکم نزدیک شد تو برگشای سمتش و چشماتو بستی و آماده بودی هر اتفاقی بیفته اما اون فقط از پشت سرت بشقاب هارو برداشت و به سمت میز ناهار خوری رفت.
تو از خجالت سرخ شده بودی و تو تصورات خودت بودی که با صدای نامجون که بهت گفت : بدو بیا صبحانه ات رو بخور . از فکر و خیال بیرون اومدی .
سمت میز رفتی و رو به روی نامجون نشستی و با هم مشغول صبحانه خوردن شدین .
در حین صبحانه خوردن تو ازش پرسیدی: چرا اون جملات رو نوشتی توی یکی از کتاب های کتابخونه ؟
نامجون به سوالت خندید و گفت : آخه ، میدونی اون سال ،آخرین سالی بود که من تو اون دبیرستان بودم و با خودم گفتم یه یادگاری از خودم به جا بذارم.
اینم پارت چهارم ، به احتمال زیاد فردا پارت آخر رو بذارم 💜
حمایت فراموش نشه💋🎀
پارت ⁴
به اطراف نگاه میکنی و نامجون متوجه نگاه های تعجب برانگیزت میشه و برای رفع کنجکاویت میگه: تازه از سئول اومدم اینجا ، یکم بهم ریخته اس ولی ...تمام وسایلم رو کامل چیدم .
میای صحبت کنی که ادامه میده : امشب رو اینجا بمون و فردا برگرد .فکر کنم حالا که فهمیدی نوشته ها واسه منه ،بتونی با حس کنجکاویت کنار بیای.
دستی توی موهاش میکشه و به اتاقش میره .
تو داخل یه اتاق دیگه میری و لباستو عوض میکنی .
یه شلوارک تا زانو میپوشی و پیراهنت رو در میاری تا تیشرت بپوشی ؛ وقتی میای تیشرتت رو بکشی پایین نامجون وارد اتاق میشه و چشماش رو شکمت میمونه .
تیشرتت رو کانل پایین میکشی و میگی: اتفاقی افتاده ؟
به چشمات خیره میشه و میگه : اومدم برات بالشت و پتو بیارم و بگم که روی کاناپه بخوابی.
با تعجب ازش میپرسی: تو ، خودت کجا میخوابی؟
با دستپلچگی جواب میده : من تو اتاقم ، رو تختم میخوابم .
بالشت و پتو رو بهت میده و میاد بره بیزون که میگی: ببخشید میتونم بپرسم اسمت چیه ؟
سرشو برمیگردونه و میگه : نامجون ،کیم نامجون .
لبخندی میزنی و میگی: یکم دیره برای گفتنش ولی ، خوشبختم !
دستتو دراز میکنی تا دست بدی که میپرسه : و اسم تو چیه؟
یه لحظه چشماتون داخل چشمای هم دیگه قفل میشه و میگی: اسم من ا/ت عه .
دستتو محکم میگیره و ناحیه ی نبضت رو فشار میده و میگه: اسم قشنگی داری ،ا/ت . اما میتونم بپرسم به چه معنی ای هست ؟
لبخندی میزنی و سعی میکنی دستتو از تو دستش جدا کنی که اون خیلی محکم گرفته بود و ل نمیکرد .
دوباره تو چشماش خیره میشی و میگی : معنی اش...( بر اساس اسمی که انتخاب کردین معنیش رو بگین) میشه.
لبخندی میزنه و میگه: خیلی قشنگه ، حالا برو بگیر بخواب .
به دستش که مچ دست تورو محکم گرفته نگاه میکنی و میگی: اگر ولم کنی حتما میرم میخوابم .
با تعجب نگاهت میکنه و متوجه دستش میشه . دستشو سریع برمیداره و میگه : ببخشید ... حالا برو.
از اتاق به همراه پتو و بالشت خارج میشی و روی کاناپه دراز میکشی و بعد از کلی وول خوردن بالاخره میخوابی .
صبح زود از خواب بیدار میشی و به سرویس بهداشتی میری و کارای لازمه رو انجام میدی ،داخل آشپزخونه میری و شروع میکنی به صبحانه درست کردن .
نزدیکای ساعت ۱۰ صبح نامجون در حالی که داشت چشماش رو میمالوند وارد آشپزخونه شد و گفت : چیکار میکنی؟
تو در حالی که داشتی پنکیک هارو سرو میکردی گفتی : برات صبحانه درست کردم ، برای جبران لطفت که گذاشتی شب رو اینجا بمونم .
نامجون یکم نزدیکت شد به طوری که از پشتت میتونستی صدای نفس کشیدنش رو بشنوی ، دوتا دستاش رو روی اُپن گذاشت به طوری که تو بین اون و کابینت گیر کرده بودی .
کمکم نزدیک شد تو برگشای سمتش و چشماتو بستی و آماده بودی هر اتفاقی بیفته اما اون فقط از پشت سرت بشقاب هارو برداشت و به سمت میز ناهار خوری رفت.
تو از خجالت سرخ شده بودی و تو تصورات خودت بودی که با صدای نامجون که بهت گفت : بدو بیا صبحانه ات رو بخور . از فکر و خیال بیرون اومدی .
سمت میز رفتی و رو به روی نامجون نشستی و با هم مشغول صبحانه خوردن شدین .
در حین صبحانه خوردن تو ازش پرسیدی: چرا اون جملات رو نوشتی توی یکی از کتاب های کتابخونه ؟
نامجون به سوالت خندید و گفت : آخه ، میدونی اون سال ،آخرین سالی بود که من تو اون دبیرستان بودم و با خودم گفتم یه یادگاری از خودم به جا بذارم.
اینم پارت چهارم ، به احتمال زیاد فردا پارت آخر رو بذارم 💜
حمایت فراموش نشه💋🎀
- ۱۰.۸k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط