{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.


میا با ناباوری به اون خیره شده.

لعنت به این مخمصه‌ای که توش گیر افتاده بود.

دست‌هایش از شدت اضطراب می‌لرزید. دستاش رو بالا آورد و با عجله تکان داد.


_ لط... لطفاً به مادرم کاری نداشته باش... طرف حسابت منم! اون چاقوی کوفتی رو از جلوش بردار!


صداش می‌لرزید، اما تمام تلاشش را می‌کرد تا وحشتش را پنهان کند.


نگاهش میان صورت رنگ‌پریده‌ی مادرش و مرد روبه‌رو سرگردان بود:


_ من تمام تلاشم رو برای جور کردن پول کردم... اما فقط همین‌قدر تونستم... لطفاً، مادرم رو ول کن بره... بعد با هم حرف می‌زنیم!


پیرمرد با خباثت خندید.

خنده‌ای که تن میا را لرزاند.

لبه‌ی چاقو را کمی بیشتر روی گلوی زن فشرد و گفت:


_ شنیدی میگن قصاص در مقابل قصاص؟

لبخندش عمیق‌تر شد:


_ چطوره بدهیت رو با خونِ مادرت تسویه کنیم؟


چشمان میا از وحشت گرد شد.
یک قدم جلو رفت:


_ عوضی! ما هیچ قصاصی در مقابل هم نداریم!


صدایش شکست:


_ فقط بذار اون بره... من..منو جاش بگیر، باشه؟


پیرمرد این بار بلندتر خندید.
سرش را آرام به چپ و راست تکان داد.

بعد خنده از روی لب‌هایش محو شد:

_ دیگه دیره، میا.


و دنیا برای لحظه‌ای ساکت شد.
انگار حتی هوا هم از حرکت ایستاد.


و درست بعد از تمام شدن جمله‌اش، چاقو را با تمام قدرت روی گلوی زن کشید.
خون سرخ روی هوا پاشید.
چند قطره روی صورت پیرمرد نشست.

ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
دیدگاه ها (۳)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. میا خشکش زد.نفسش...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. میا با دیدن چاقو...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵. .𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. از فردایِ اون...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. میا با چهره ی در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط