.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁶.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁶.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
بعد کمی سکوت، نامجون گفت:
_ چیزی میخوری بیارم؟
جیمین سرش را به نشانه منفی تکون داد که نگاهش به انگشتای کمی مضطرب پسر بزرگتر جذب شد و گفت:
_ چرا استرس داری افسر کیم؟
نامجون با لحن نیمه شوخی و نگاه نافذ جیمین لحظهای جا خورد، لعنت بهش فهمید استرس داره؟
لعنتی باید قبل اینکه اون عوضی هر لحظه وارد اتاق کارش بشه جیمین رو بفرسته بره.
دستاش رو از دید جیمین دور کرد و با لبخند ضایعی گفت:
_ استرس؟...نه بابا چه استرسی
گلویش را صاف کرد:
_ فقط قرص های اعصابم یادم رفته بخورم!
به خودش به خاطر دروغ احمقانه ای که تحویل پسر روبرویش داد لعنتی فرستاد، آخه محض رضای مسیح، هیچ چیزی رو نمیشد از نگاه این پسر مخفی نگهش داشت.
پس همون لبخند مصنوعی اش را حفظ کرد و دستش رو برد، کشوی زیر میزش را باز کرد و ورق های قرصش رو بیرون آورد.
لیوان آبی که روی میزش بود رو برداشت و قبل اینکه قرص رو توی دهنش بزاره صدای خونسرد جیمین بلند شد:
_ مگه ساعت قرص های اعصابت دو ساعت پیش نبوده...هیونگ؟
دست نامجون وسط هوا متوقف شد. درسته اون دو ساعت پیش همین قرص هارو خورده بود، و با دوباره خوردنشون ممکن بود حالش رو بد کنه، ولی حداقل بهتر از این بود که اون دو تا باهم روبرو بشن!
بی توجه دوباره سعی کرد قرص رو سمت دهنش ببره که با حرف پسر کوچیکتر خشکش زد:
_ طرف چقدر ارزشش رو داره که میخوای با دوباره خوردن قرص هات بیوفتی و از حال بری؟
نامجون به خاطر گندی که زد چشماشو محکم روی هم فشرد و آروم گفت:
_ درباره کی حرف میزنی؟
بعد نگاهِ انکار کننده اش رو سمت جیمین که خیلی خونسرد داشت نگاهش میکرد چرخوند، اون لعنتی با یه نگاه کردن میتونست درونت رو کالبد شکافی کنه!
نفس عمیقی کشید و سعی کرد بهانه و دروغ بهتری تحویلش بده که قبل اینکه حتی دهنش رو واسه حرف زدن باز کنه جیمین از جاش بلند شد و درست مقابل چشم های نامجون ایستاد و جدی تر لب زد:
_ کسی که یکم بعد وارد این اتاق میشه کیه؟
نامجون آب دهنش خشک شده اش رو قورت داد و گفت:
_ هیچ...هیچکس!
جیمین سرد جواب داد:
_ کیم نامجون..!
لعنت بهش، اینکه الان اونو با اسم و فامیلیش صداش زد یعنی کافیه خطایی ازش سر بزنه تا کل اتاق رو روی سر هردوشون خراب کنه!
و درست قبل اینکه بخواد برای جیمین حرف مزخرف دیگه ای بزنه، چیزی که نباید، اتفاق افتاد.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
بعد کمی سکوت، نامجون گفت:
_ چیزی میخوری بیارم؟
جیمین سرش را به نشانه منفی تکون داد که نگاهش به انگشتای کمی مضطرب پسر بزرگتر جذب شد و گفت:
_ چرا استرس داری افسر کیم؟
نامجون با لحن نیمه شوخی و نگاه نافذ جیمین لحظهای جا خورد، لعنت بهش فهمید استرس داره؟
لعنتی باید قبل اینکه اون عوضی هر لحظه وارد اتاق کارش بشه جیمین رو بفرسته بره.
دستاش رو از دید جیمین دور کرد و با لبخند ضایعی گفت:
_ استرس؟...نه بابا چه استرسی
گلویش را صاف کرد:
_ فقط قرص های اعصابم یادم رفته بخورم!
به خودش به خاطر دروغ احمقانه ای که تحویل پسر روبرویش داد لعنتی فرستاد، آخه محض رضای مسیح، هیچ چیزی رو نمیشد از نگاه این پسر مخفی نگهش داشت.
پس همون لبخند مصنوعی اش را حفظ کرد و دستش رو برد، کشوی زیر میزش را باز کرد و ورق های قرصش رو بیرون آورد.
لیوان آبی که روی میزش بود رو برداشت و قبل اینکه قرص رو توی دهنش بزاره صدای خونسرد جیمین بلند شد:
_ مگه ساعت قرص های اعصابت دو ساعت پیش نبوده...هیونگ؟
دست نامجون وسط هوا متوقف شد. درسته اون دو ساعت پیش همین قرص هارو خورده بود، و با دوباره خوردنشون ممکن بود حالش رو بد کنه، ولی حداقل بهتر از این بود که اون دو تا باهم روبرو بشن!
بی توجه دوباره سعی کرد قرص رو سمت دهنش ببره که با حرف پسر کوچیکتر خشکش زد:
_ طرف چقدر ارزشش رو داره که میخوای با دوباره خوردن قرص هات بیوفتی و از حال بری؟
نامجون به خاطر گندی که زد چشماشو محکم روی هم فشرد و آروم گفت:
_ درباره کی حرف میزنی؟
بعد نگاهِ انکار کننده اش رو سمت جیمین که خیلی خونسرد داشت نگاهش میکرد چرخوند، اون لعنتی با یه نگاه کردن میتونست درونت رو کالبد شکافی کنه!
نفس عمیقی کشید و سعی کرد بهانه و دروغ بهتری تحویلش بده که قبل اینکه حتی دهنش رو واسه حرف زدن باز کنه جیمین از جاش بلند شد و درست مقابل چشم های نامجون ایستاد و جدی تر لب زد:
_ کسی که یکم بعد وارد این اتاق میشه کیه؟
نامجون آب دهنش خشک شده اش رو قورت داد و گفت:
_ هیچ...هیچکس!
جیمین سرد جواب داد:
_ کیم نامجون..!
لعنت بهش، اینکه الان اونو با اسم و فامیلیش صداش زد یعنی کافیه خطایی ازش سر بزنه تا کل اتاق رو روی سر هردوشون خراب کنه!
و درست قبل اینکه بخواد برای جیمین حرف مزخرف دیگه ای بزنه، چیزی که نباید، اتفاق افتاد.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
- ۱.۴k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط