{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.



میا خشکش زد.
نفسش بند آمد.
پاهایش سست شدند.
چشمانش از ناباوری بازتر شد

نه...

نه...

نه...

فریاد بلندی کشید و خودش را به سمت مادرش رساند.
مردهای اطرافش را کنار زد و روی زمین افتاد.
سر مادرش را میان دست‌های لرزانش گرفت:

_ ما..مامان، بیدار شو!... مامان چشماتو باز کن!


اشک‌ها بی‌وقفه روی گونه‌هایش می‌لغزیدند. فریاد های بلند و پر از دردش، گوش مرد رو آزار میداد، که با اشاره اش، اون مرد های قوی هیکل جلو رفتن و از بازو های دختر گرفتن و به زور بلندش کردن‌.


هق‌هق‌های بریده‌اش فضای خانه را پر کرده بود:

_ ولم کنید!

تقلا می‌کرد،گریه می‌کرد. فریاد می‌زد.

اما نگاهش همچنان روی چشمان بسته‌ی مادرش مانده بود. چشمایی که تنها امیدش واسه ادامه زندگی بود!

چیزی درونش شکست.
چشمان اشک‌آلودش را بست.
نفس عمیقی کشید.

سپس بازوهایش را با تمام توان از میان دست‌های مردها بیرون کشید.


بعد بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند، از خانه بیرون دوید.


پیرمرد خونسرد به دور شدنش نگاه کرد:


_ بگیریدش، و بکشیدش!


زیر دستاش فورا با دستورش از خونه خارج شدن و دنبالش شروع به دویدن کردن.


ادامه دارد...
شرط: لایک ۹۰. کامنت ۵۰
دیدگاه ها (۱۳)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. میا با ناباوری ب...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. میا با دیدن چاقو...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. با هل دادن درِ خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط