{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گم کرده ام تو را

گم کرده ام تو را
میان مهِ غلیظی از سکوت
میانِ هاله ای از ابهام

نفس نفس به تو نزدیک شدم
قدم قدم از من دور شدی
آنقدر که دیگر نمی شناسمت

و من هر فصل را
در آغوش کشیدم
تا ردّی از تو بگیرم
و تنِ هیچ فصلی
داغ تر از زمستانی نبود
که عاشقم کردی

خیابان ها را
کوچه ها را
به دنبالت قدم زدم
و در میان مردم شهر
شانه به شانه از کنارت گذشتم

چشم در چشم
و تو چقدر غریبه ای
اما
چهره ات آشناست...
دیدگاه ها (۲)

درد یعنی که نماندن به صلاحش باشدبگذاری برود! آه... به اصرار ...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

منم و داغ نگاهی که به قلبم زده ایآتش خرمن آهی که به قلبم زده...

اشک من در سوگ هجرانت جهانی تر بکرد پس جهانی درد هجرت را زمن ...

رمان زیر نور خاموش سئول... ---شب.. هوای شب سرد بود. خیابان خ...

«غروب بی پایان»تارهای سازم را به بندبند روحم گره زده ام. چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط