( رنگین کمان عشق در دل تاریکی)
( رنگین کمان عشق در دل تاریکی)
پارت = ۸
استاد صالح : الو ، سلام چاعان پسرم خوبی
چاعان : عه ، استاد یه اتفاقی افتاد
استاد صالح : چاعان پسرم درست توضیح بده ببینم چی شده چرا عه ، عه میکنی
الیسا گوشی رو از دست چاعان گرفت
الیسا : استاد سلام الیسام ، استاد ما الان کتاب خونه بودیم یه اتفاق های عجیبی افتاده
استاد صالح یک لحظه سکوت کرد و از بچه ها خواست که کامل توضیح بدن الیسا هم از پیدا شدن کتاب و تغییر جمله تا قفل شدن در توضیح داد
استاد صالح سکوت کرد و هیچی نگفت بعد از یکی یا دو دقیقه استاد صالح جوابشون رو داد
استاد صالح : بچه ها حتما یکی از بچه ها بوده داشته با هاتون شوخی میکرده یا یه کتاب داستانی بوده از این مدل جدیده ها بوده که متن هاش تغییر میکنه علم خیلی پیشرفت کرده
دنیز : فکر نمی کنم علم بتونه در این حد پیشرفت کنه ها
استاد صالح : چرا میکنه حالا هم برید استراحت کنید بهتون به خاطر پروژه خسته شده، شب بخیر
( تلفن رو قطع کرد)
لیا : وا ، چرا استاد اینطوری کرد
چاعان : نمی دونم
یاعیز : بچه ها بیاین بریم خونه توانا باید استراحت کنه
سرپ : توانا بیا من میرسونت
یاعیز : لازم نیست خودم میبرمش
سرپ : 😒
چاعان : عام ، خوب لیا توهم بیا من می رسونمت
لیا : باشه حتما
دنیز : پس الیسا خانم هم با من بیاد
الیسا : آره دیگه مجبورم ( شوخی )
دنیز : وا ، مگه من چمه، فقط قبلش بریم یه چیزی بخوریم این ماجرا ها گشنم کرده
الیسا : همین که هی گشنه میشی خودش یه پا مشکله😂😂
همه زدن زیر خنده و انگار یکم حالشون بهتر شده بود از اتفاق ها
لیا : خوب دیگه چاعان بیا بریم من خسته
چاعان : باشه بریم ، بچه ها فردا میبینمتون فعلا
بچه ها : فعلا
لیا و چاعان سوار ماشین شدن اما حرفی بینشون رد و بدل نمی شد
چاعان که یه چشمش به رانندگی بود و یه چشمش به لیا چاعان شروع کرد به حرف زدن و سکوت شکسته شد
چاعان : لیام حالت خوبه دیگه
لیا : آره آره خوبم
چاعان : باشه هروقت حالت بد شد به خودم بگو
لیا : باشه😊
چاعان دست لیا رو گرفت و خندید ، با اینکه هیچ اعترافی هنوز نشده بود اما رابطه چاعان و لیا نزدیک تر شده بود
چاعان : خوب رسیدیم لیا پیاده شو
چاعان دید لیا خوابش برده دلش نیومد لیا رو بیدار کنه و کلید رو از توی کیف لیا برداشت و در خونش رو باز کرد و لیا رو بغل کرد رو برد تو و لیا گذاشت رو تخت چند لحظه بهش خیره شد و لبخند زد
چاعان : خوب بخوابی فسقلی ، رفت
فردا بچه ها دباره دور هم جمع شدن و داشتن حرف میزدن که مدیر مدرسه دانش آموز هارو صدا کرد
چاعان :لیا...
پارت = ۸
استاد صالح : الو ، سلام چاعان پسرم خوبی
چاعان : عه ، استاد یه اتفاقی افتاد
استاد صالح : چاعان پسرم درست توضیح بده ببینم چی شده چرا عه ، عه میکنی
الیسا گوشی رو از دست چاعان گرفت
الیسا : استاد سلام الیسام ، استاد ما الان کتاب خونه بودیم یه اتفاق های عجیبی افتاده
استاد صالح یک لحظه سکوت کرد و از بچه ها خواست که کامل توضیح بدن الیسا هم از پیدا شدن کتاب و تغییر جمله تا قفل شدن در توضیح داد
استاد صالح سکوت کرد و هیچی نگفت بعد از یکی یا دو دقیقه استاد صالح جوابشون رو داد
استاد صالح : بچه ها حتما یکی از بچه ها بوده داشته با هاتون شوخی میکرده یا یه کتاب داستانی بوده از این مدل جدیده ها بوده که متن هاش تغییر میکنه علم خیلی پیشرفت کرده
دنیز : فکر نمی کنم علم بتونه در این حد پیشرفت کنه ها
استاد صالح : چرا میکنه حالا هم برید استراحت کنید بهتون به خاطر پروژه خسته شده، شب بخیر
( تلفن رو قطع کرد)
لیا : وا ، چرا استاد اینطوری کرد
چاعان : نمی دونم
یاعیز : بچه ها بیاین بریم خونه توانا باید استراحت کنه
سرپ : توانا بیا من میرسونت
یاعیز : لازم نیست خودم میبرمش
سرپ : 😒
چاعان : عام ، خوب لیا توهم بیا من می رسونمت
لیا : باشه حتما
دنیز : پس الیسا خانم هم با من بیاد
الیسا : آره دیگه مجبورم ( شوخی )
دنیز : وا ، مگه من چمه، فقط قبلش بریم یه چیزی بخوریم این ماجرا ها گشنم کرده
الیسا : همین که هی گشنه میشی خودش یه پا مشکله😂😂
همه زدن زیر خنده و انگار یکم حالشون بهتر شده بود از اتفاق ها
لیا : خوب دیگه چاعان بیا بریم من خسته
چاعان : باشه بریم ، بچه ها فردا میبینمتون فعلا
بچه ها : فعلا
لیا و چاعان سوار ماشین شدن اما حرفی بینشون رد و بدل نمی شد
چاعان که یه چشمش به رانندگی بود و یه چشمش به لیا چاعان شروع کرد به حرف زدن و سکوت شکسته شد
چاعان : لیام حالت خوبه دیگه
لیا : آره آره خوبم
چاعان : باشه هروقت حالت بد شد به خودم بگو
لیا : باشه😊
چاعان دست لیا رو گرفت و خندید ، با اینکه هیچ اعترافی هنوز نشده بود اما رابطه چاعان و لیا نزدیک تر شده بود
چاعان : خوب رسیدیم لیا پیاده شو
چاعان دید لیا خوابش برده دلش نیومد لیا رو بیدار کنه و کلید رو از توی کیف لیا برداشت و در خونش رو باز کرد و لیا رو بغل کرد رو برد تو و لیا گذاشت رو تخت چند لحظه بهش خیره شد و لبخند زد
چاعان : خوب بخوابی فسقلی ، رفت
فردا بچه ها دباره دور هم جمع شدن و داشتن حرف میزدن که مدیر مدرسه دانش آموز هارو صدا کرد
چاعان :لیا...
- ۳۵۱
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط