میداند که جانم به جانش بند است

می‌داند که جانم به جانش بند است.
می‌داند بعد از او دیگر عاشق نمی‌شوم.
و تنهایی‌م را آنقدر محکم بغل می‌گیرم تا تمام فضای خالی زندگی‌م پر شود. این‌ها را می‌داند.
خیلی چیزهای دیگر را هم می‌داند، مثلا همین که خیلی‌وقت‌ها برایش ناز می‌آورم و قهرم واقعا قهر نیست و دلم توجهی خاص می‌خواهد.
دلم فقط توجهی خاص می‌خواهد و محبتی از جنس همانی که خودم به او دادم. ولی من بلد نیستم چطور این‌ها را به او حالی کنم.
دلم رفتاری از او می‌خواهد که معلوم کند دلتنگم می‌شود، دوستم دارد و روی حباب خاطره نمی‌سازم.
او این‌ها را می‌داند و در عوض این من هستم که خیلی چیزها را نمی‌دانم. من نمی‌دانم که نباید گدایی عشق کنم. نباید به روی خودم بیاورم که جانم به جانش بند است.
او می‌داند قرار است حواسش به دلش باشد و من نمی‌دانم کِی دلم را باخته‌ام!
دیدگاه ها (۷)

با تو هوای ابری آبانم آرزوستبا تو صدای شرشرِ بارانم آرزوستبا...

مث طعم قهوه ے اسپرسوے روے میزمے ،،همون قدر تلخ و همون قدر گَ...

‍ امشب کمی حال و هوایم فرق دارددرد دل من با خدایم فرق داردمی...

علت بوسیدن اجبار, میدانی که چیستتو،موافق نیستی...این کار,مید...

موسیقی

انگشتِ اشارۀ بهار

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط